یک ساعت که از فیلم می گذرد، مراسم ادب کردن درخت شروع می شود. باغبان اصرار دارد که ارباب باید حضور داشته باشد. با خودم فکر می کنم چرا به یک درخت مثل انسان اهمیت می دهند. چرا اصلاً ارباب را صدا می زنند؟ مگر درخت می فهمد که ارباب...

هیچ وقت جوابی برای این سؤال نداشتم؛ همان که می پرسد: «اگر تنها، برای مدتی نامعلوم در جزیره ای گیر بیفتی و فقط بتوانی یک فیلم با خودت ببری، چه فیلمی است؟» نمی توانستم میان این همه فیلم خوبی که دیده بودم، انتخاب کنم؛ تا روزی که فیلم روزهای عالی...

جستار «زندگی و نویسندگی» از آرتور کریستال را در کتاب فقط روزهایی که می نویسم می خواندم. آن کلمه هایی که در سطرهای آن کتابِ خیلی خیلی کوچک جای گرفته، حجیم ترین روایت از تجربه ی زیسته ام بود. هر کلمه به دیواره های ذهن من می کشید و می...

بیا کنارم بنشین و به صدای مکرر برخورد بیل فلزی بر تپه ی شنی گوش کن. تو هم صدای شلیک هایی که از دوردست می آیند را می شنوی؟ می خواهم درباره ی داستانی حرف بزنم که صدای راوی و کلماتش را با هزاران انعکاس از درونم گذرانده ام و...

وقتی کار روی مجموعه ی اخیرم را آغاز کردم، هیچ قصدی برای برگزاری نمایشگاه نداشتم. هدفم صرفاً تمرین و آماده شدن برای مجموعه ای از نقاشی های رنگ وروغن بود. می خواستم با طراحی های سریع و ساده، ایده هایی را بیازمایم و مسیر بصری خودم را برای تابلوهای بزرگ...

در زندگی ام لحظه ای هست که مرز جدا کننده ی بین «قبل» و «بعد» ی را نشان می دهد. تقریباً دوازده ساله بودم، چهار زانو روی موکت کرمی رنگ اتاق پذیرایی خانه مان در اُتاوا نشسته بودم که کتاب بزرگ، سنگین، و نا آشنایی را در دستان لاغرم گرفتم....

سوگْ جشن بزرگداشت عشق بود. آن هایی که می توانستند سوگ واقعی را حس کنند خوش اقبال بودند که کسی را دوست داشته اند. تابستان ۱۴۰۳، در بخش تازه های نشر، چشمم به خبر انتشار کتابی از علی خدایی افتاد؛ مجموعه داستانی به نام شب بگردیم . عنوانش مرا جذب...

بعدازظهر تنبل و داغِ تعطیلی بود. داشتم بین دو اپلیکیشن، تردّد مجازی می کردم و بحث مفصلی را پیش می بردم که از ظهر در گروه های همکاران و آشنایان بالا گرفته بود. دوستم به من می خندید که: «ول کن حوصله داری؟! فکر می کنی این حر ف ها...
