
وقتی کار روی مجموعه ی اخیرم را آغاز کردم، هیچ قصدی برای برگزاری نمایشگاه نداشتم. هدفم صرفاً تمرین و آماده شدن برای مجموعه ای از نقاشی های رنگ وروغن بود. می خواستم با طراحی های سریع و ساده، ایده هایی را بیازمایم و مسیر بصری خودم را برای تابلوهای بزرگ...

بیا کنارم بنشین و به صدای مکرر برخورد بیل فلزی بر تپه ی شنی گوش کن. تو هم صدای شلیک هایی که از دوردست می آیند را می شنوی؟ می خواهم درباره ی داستانی حرف بزنم که صدای راوی و کلماتش را با هزاران انعکاس از درونم گذرانده ام و...

اول چشم چپ شروع کرد و قطره اشکی چکاند و بعد راستی؛ برعکس همیشه. فکر کنم چون نزدیک تر به قلبم بود. اما بعد ترتیب را رعایت کردند و اشک ها یکی درمیان سرازیر شدند. انگار با هم کل کل داشتند؛ ول کن نبودند. گذاشتند تا برسم خانه، بعد دوتایی...

هر جا نگاه می کنم، این روزها چشمم به آدم هایی می افتد که توی گوشی هایشان غرق شده اند؛ توی مترو، توی ماشین، توی صف نانوایی و حتی آقای سلمانی، سرِ نصف ونیمه را برای لحظاتی رها می کند، یک ویدیوی دودقیقه ای را در گوشی اش چک می...

بامداد جمعه ۲۳ خرداد، لخت، تنها و مست روی تختخواب دونفره خوابیده بودم. زاویه دیدم شکم و پاهای پرموی یک مرد خاورمیانه ای بود. در پس زمینه ی تصویر صدای اذان صبح می آمد: ترکیبی که معمولاً در فیلم های جشنواره ای برای ترسیم زندگی متناقض ما به نمایش درمی...

صبح زود است، ذهنم بیدار است، اما چشم ها هنوز بسته اند. گوشم را در جست وجوی صداهای صبحگاهی خانه تیز می کنم، ولی صدایی نیست. مگر چقدر زود است که مامان هنوز بیدار نشده و تلویزیون کوچک و پرسروصدای آشپزخانه را روشن نکرده؟ می چرخم به سمت در اتاق...

در ورشو، دخترکی چنین می گفت: اگر می خواهی نوازشم کنی، هیچ مانعت نمی شوم، ولی باید بدانی که تمام این مردگان در من زوزه می کشند و من سراپا، سراپا خاکسترم. ببوس مرا، ولی ای کاش این بوسه تلخ کامت نکند. ژیو بوگزا ویدئوها را با فاصله می بینم؛...

یک جوکی هست که از بدکاره ای حکایت می کند که می برندش به جهنم؛ منتهی با حق انتخابِ نوع مجازات و این شرط که دیگر هیچ وقت حق تغییر مجازاتش را ندارد . بدکاره از همه ی دپارتمان ها بازدید می کند ، تا به استخر وسیعی می رسد....

همه چیز مثلِ برق و باد گذشت؛ از روزی که دیگر کسی را نمی شناختی، تا روزی که به خاکت سپردیم. بهشت زهرا قلقله بود و ما نیز در میان خیلِ عظیمِ داغداران، برایت عزاداری کردیم. تو ۸۶ سال عمر کردی و هر طرف نعشِ جوان هایی بر دست می...

جنگ پشت سرم بود یا روبه رویم؟ شاید هم توی دلم، در تمام وجودم؛ وگرنه آن طور کور نمی شدم و به ماشین جلویی که با علامت ایست بازرسی ناغافل در لاین سوم اتوبان زد روی ترمز نمی کوبیدم. مگر همین چند روز قبلش قرار نبود در میانه ی جنگی...

«دیشب تا بعد از ساعت یک روزنامه می خواندم؛ هر دو روزنامه را سطر به سطر، مثل آن شب که بعد از چهار ماه از قزل قلعه به زندان موقت شهربانی منتقلم کردند. چهار ماه انفرادی بدون هیچ چیز خواندنی گذشته بود... وقتی به موقت آمدم، حرص می زدم تا...

هفته ی اول جنگ بود؛ جز در مواقع ضروری از خانه بیرون نمی رفتیم. روزی برای کاری راهی غرب تهران شدیم. در مسیر برگشت متوجه شدم امین خروجی چمران ـ جنوب (مسیر خانه) را رد کرد و همچنان به سمت شرق در حال راندن است. آن روزها هوش و حواسمان...

یک شب مانده به نوروز است و امشب بالاخره پوسته ی خشکیده ام شکسته. روی تخت دراز کشیده ام. همسرم بغلم کرده و دو قطره اشکی که مدت ها در چشم خانه ام رسوب کرده بود، پایین چکیده. چهار روز است که مرده ام؛ کشته شده ام؟ قربانی؟ هنوز نمی...

در خط قرمز متروی تهران ایستاده بودم. از مکالمه ی تصادفی دو نفر که با هم حرف می زدند، شنیدم یکی می گفت: «یک چیزی درست نیست.» جمله به جانم چسبید. عادت کرده ام جمله های تصادفی و ناگهانی را شکار کنم. همیشه فکر می کنم کل جمعیت یک شهر،...

پدر سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما شرح قیام برده های رومی به سرکردگی اسپارتاکوس و ماجرای انقلاب اکتبر را می دانست و می توانست تصویر کارل مارکس را از میان تصویر چهل و پنج پیرمرد ریش دار تشخیص بدهد و بگوید: «این مارکسه، رئیس ملحدها.» او معتقد بود کمون...

می گویند تنهایی پوست آدم را کلفت می کند؛ می گویند عشق دل آدم را نازک می کند؛ می گویند درد آدم را پیر می کند. آدم ها خیلی چیزها می گویند و من امروز کرگدن دل نازکی هستم که می گویند دیوانه شده است. چیزی زیر پوستم راه می...
