در خط قرمز متروی تهران ایستاده بودم. از مکالمه ی تصادفی دو نفر که با هم حرف می زدند، شنیدم یکی می گفت: «یک چیزی درست نیست.» جمله به جانم چسبید. عادت کرده ام جمله های تصادفی و ناگهانی را شکار کنم. همیشه فکر می کنم کل جمعیت یک شهر،...

مهم ترین چیزی که بلافاصله بعد از تولد ۶۵سالگی فهمیدم، این است که نمی خواهم وقتم را تلفِ کارهایی کنم که دوست ندارم. این را گوشه ای یادداشت می کنم. بعد از خودم می پرسم: «چه کارهایی را دوست ندارم؟» برای من سؤال ساده ای نیست، بنابراین از خودم می...

«من همانم که هستم!» این عبارت را وقتی کودک یا نوجوان بودم در انیمیشنی شنیدم که احتمالاً نامش دیوار سرخ است. عبارت کامل این بود: «من همانم که هستم و شمشیرم نشانه ی من است.» جمله ا ی قهرمانی اساطیری بود. احساس می کردم قدرتی خواستنی در این کلمات جریان...

از کجا شروع کنم؟ این را از تو پرسیده بودم. چهارده سال پیشتر از این بود. می خواستم شعر بنویسم. تازه مسیر نوشتن را شروع کرده بودم. هیچ نگفته بودی. بسیاری از پاسخ ها را همان موقع به زبان نمی آوردی. در موردِ چیزها، به پنجره ای یا دری خیره...

آتش بازی را از انبوه عنوان های دیگر بیرون کشید و گفت خوش به حالت که اولین بار است آتش بازی ریچارد فورد را می خوانی. کتاب را که می خواندم، می خواستم برگردم به کتاب فروشی و به نازی بگویم اما این اولین بار نیست! هرچند چشم های من...
