بیا کنارم بنشین و به صدای مکرر برخورد بیل فلزی بر تپه ی شنی گوش کن. تو هم صدای شلیک هایی که از دوردست می آیند را می شنوی؟ می خواهم درباره ی داستانی حرف بزنم که صدای راوی و کلماتش را با هزاران انعکاس از درونم گذرانده ام و...

یک شب مانده به نوروز است و امشب بالاخره پوسته ی خشکیده ام شکسته. روی تخت دراز کشیده ام. همسرم بغلم کرده و دو قطره اشکی که مدت ها در چشم خانه ام رسوب کرده بود، پایین چکیده. چهار روز است که مرده ام؛ کشته شده ام؟ قربانی؟ هنوز نمی...

روز اول فروردین امسال، پروانه اعتمادی؛ نقاشی از نسل طلایی نقاشان تالار قندریز، از دنیا رفت. در آن هیاهوی سال نو مثل خیلی خبرهای دیگر از کنار این خبر گذشتم، تا اینکه تابستان به نمایشگاه «به گزارش زنان» موزه ی هنرهای معاصر رفتم و آنجا نقاشی ای از آن نقاش...

در اینستاگرام، لای صفحاتی که تکه هایی از فیلم های قدیمی را پخش می کنند، بی هدف بالا و پایین می روم. بی حوصله ام. از سر ظهر گرم تابستان تا همین دم غروب، مثل یک عنق منکسره نشسته ام به انتظار؛ انتظاری از آن جنس که نمی دانی برای...

به دست هایم نگاه می کنم. می گویم: «باید ناخن هایم را کوتاه کنم.» هیچ وقت تحمل ناخن بلند را نداشته ام. دست هایم نه زنانه اند، نه ظریف، همیشه شبیه دستِ بچه های دبستانی، با ناخن هایی گرفته شده از بیخ. می روم سراغ قفسه، ناخن گیر را برمی...

اولین بار که دوست نابغه ی من 1 را دیدم، نمی دانستم به تماشای یک داستان آمده ام یا اعتراف نامه ای از خودم در لباسی دیگر. سریال از همان قاب های نخست—با آن نور سرد، دیوارهای ترک خورده و کوچه های تنگ و خاکی، و بیش از همه آرزوهای...

به ژرفنای خویش نگریستم دیدم که خود، گذرگاهِ دردها، پرسش ها و قافله ها در دامنه های تاریک و ناایمن هستم و لحظه هایم بر دشت های تاریک گسترده است من در سفر بودم... اسمش راه آسمان بود. اسمی چنان لگدمال که می توانست اسم برنامه ای تلویزیونی شبیه به...
