روز هجدهم آگوست، یعنی دوازده روز پس از انفجار بمب، پدر کلاین زورگه در حالی که چمدانِ پاپیه ماشه ی خود را در دست داشت، پیاده از محل اقامت کشیش های جوان به سمت هیروشیما به راه افتاد. کم کم داشت فکر می کرد این کیف، که اشیای قیمتی اش...

اوایل عصرِ روزی که بمب منفجر شد قایق موتوری نیروی دریایی ژاپن به آرامی در امتداد هر هفت رود هیروشیما بالا و پایین می رفت. این قایق در جاهای مختلفی توقف می کرد تا اعلامیه ای را به گوش همه برساند. در کرانه های ماسه ای شلوغی که صدها مجروح...

درست پس از وقوع انفجار، کشیش تانی موتوی سراسیمه از عمارت ماتسویی بیرون دوید. همان طور که بهت زده به سربازان خون آلود در نزدیکی ورودی سنگری که حفر می کردند خیره شده بود، دلسوزانه به سمت پیرزنی رفت که حیرت زده راه می فت. با دست چپ سرش را...

در تاریخ بشر، لحظاتی وجود دارند که زمان را به دو بخش تقسیم می کنند: پیش از واقعه و پس از آن. ششم آگوست ۱۹۴۵، برای ساکنان شهر هیروشیما چنین لحظه ای بود؛ روزی که خورشیدی مصنوعی در آسمان این شهر طلوع کرد تا سایه ای سیاه بر تمدن بشری...

ما به آنجا می گفتیم «منطقه ی مثلثی». راستش، اسم بهتری به ذهنم نمی رسید. زمینش واقعاً یک مثلث کامل بود، انگار کسی با خط کش کشیده باشدش. من و همسرم همان جا زندگی می کردیم؛ سال ۱۹۷۳ یا ۱۹۷۴ بود. وقتی می گویم «منطقه ی مثلثی»، امیدوارم تصویر یک...

کفش ها چیزهایی بسیار شخصی هستند و به معنای واقعی کلمه با زندگی ما عجین می شوند. اما به همان اندازه که بیانگر زندگی اجتماعی ما هستند در ساختن زندگی اجتماعی ما نیز نقش دارند. این یک جفت کفش از اوایل قرن هجدهمِ بریتانیا را خوب نگاه کنید. مردانه است...

وقتی از بیمارانم به عنوان پزشک مراقبت می کنم، بیشتروقت ها به این می اندیشم که چه افکار و احساساتی دارند که من از آن ها ناآگاه هستم؟ چه گفت و گوی درونی ای در آن ها در جریان است؟ نه تنها در مورد علائم بیماری، بلکه در مورد حال...

پس از بمباران پناهگاه، پسرک درمیان آوارها به جست وجو می پردازد، پارچه های توری را دور سرش می پیچاند ــ بعضی های شان گُل گُلی، بعضی نوار دوزی و بعضی مرواریددوزی شده ــ کلاه هودی اش را روی سرش می کشد و دستکش های کارش را می پوشد تا...
