

مامان پدرام شبیه هدیه تهرانی بود. شاید نبوده و حالا وقتی دارم دربارهاش مینویسم، دوست دارم فکر کنم که بوده. اما نه، واقعاً شبیهش بود. هدیه تهرانی را از بچگی دوست داشتم، اما نوع دوستداشتنم فرق میکرد. از درون این زن، پسِ پردهی نقرهای سینما، توی کاغذ بیخط و بیشتر توی شوکران (به دلایلی نهچندان شخصی شوکران را بیشتر به خاطر دارم) چیز گنگ و مرموزی ساطع میشد که دوستداشتنم را عمیقتر میکرد. حالا اما فکر میکنم تمامش مثل خیرهنگاهکردن به سر یک زخم باز بود. یک زخم کوچک اما عمیق توی سرم. بله، مامان پدرام توی بچگی همین احساس را بهم میداد.
شاید بشود گفت همان اولین روز کلاس اول، من و پدرام به واسطهی مادرهایمان با هم دوست شدیم. این را هم دقیق یادم نیست. شاید پدرام سر کلاس طبق معمول همیشهاش از عجیبوغریبترین انیمیشنهایی که دیده حرف زده بود و من جذبش شده بودم. شاید معلمی، پشتسریای، کسی را به همان شکل خاص و ناب خودش مسخره کرده بود که من ریسه رفته بودم. اما حس یک دوست؟ مطمئن نیستم.
وقتی زنگ خورد، کیف و وسایلم را جمع کردم و همان روز اولی رفتم جلوی میز خانم سمیعی و دستهایم را گرفتم سمت بالا و او خم شد که بغلم کند. او حس مادری تازه برایم داشت. مخصوصاً آن وقتی که خندیده بود و گفته بود من چشمهای درشت و زیبایی شبیه به سرنتیپیتی دارم. من کمبودی نداشتم توی بچگیام. مامان را بیشتر از هر کس دیگری دوست داشتم. اما این فکر پوچ که میتوانم تمام مادرهای دنیا را برای خودم داشته باشم، مثل گناهی بود که از همان اول دست از سرم برنمیداشت. خانم سمیعی را یک ماچ آبدار کردم. دویدم بیرون. مامان گفته بود دم آبخوری حیاط منتظرم میماند. رسیدم بهش. دستهایش را باز کرد. سفت بغلم کرد. حالا فکر میکنم آن دورترین بغل سفتیست که مامان بهم داده، یا که شاید دورترین بغل سفتی که من از مامان خواستمش. دیگر یادم نمیآید آخرین بار کِی بوده که محکم بغلش کردم، شاید همان روز بود.
«ماشالله... چه چشمایی!»
مامان نخودی خندید. پدرام را ندیده بودم که پشتسرم آمده بود و حالا رسیده بود به من. به من و مامان. به من و مامان و زنی که معلوم بود قبل از تعطیلی ما کلی با مامان گرم گرفته بود. مامان گفت:
«پسرکم... ایشون مامان پدرامه.»
جوری این را گفت که انگار من باید از قبل پدرام را میشناختم. انگار که صرف آشنایی مامانهایمان دم آبخوری مدرسه و باز شدن سر حرفشان را باید پیشبینی میکردم. پدرام؟ از شانس اما میشناختمش. از آن چهرههایی داشت که کسی فراموش نمیکند. موهایی سیخ مثل جیمی نوترون، عینکی گرد مثل مال هری پاتر و دندانهای موشیای که عمیقاً خندهدار و دلگرمکننده بودند. نه صرف آشنایی مامانهایمان با هم، که دندانهای پدرام بود که باعث شد فکر کنم، میتوانم دوستی خوب و خندهداری باهاش داشته باشم. اولین دوستی دوران مدرسه، یا شاید اولین دوستیای که تا به حال تجربهاش کرده بودم. اما مادرش، دیدن مادرش همان اول حس ترسی ناشناخته را بهم میداد، مثل میل به خطری وسوسهکننده. مانتوی نازک سفیدی پوشیده بود که دکمههایش باز بود. روسری ساتن قرمزش مدام روی سرش سُر میخورد. آن روزها مانتوی باز و روسری سُریده چیزهای عجیبی بودند که آدم بهشان برمیخورد. مامان خودم باحجاب نبود. بیحجاب هم نبود. تا سالها بعد فکر میکردم او هم درست جا میشد توی دستهی زنانی که گیر افتاده بودند اما نمیدانستند. برای همین بهندرت یادم میآید که روسریاش از سرش افتاده باشد، حتی توی طوفان. من پسربچهی غیرمعمولی بودم حتماً که آن روزها دوست داشتم موهای مادرم با باد پیچوتاب بخورد، که کفشهای پاشنهبلند پا کند و رژلب قرمز جیغی به لبهایش بزند. مادرم زیباییای داشت که انگار ناخودآگاه پنهانش میکرد. و معمولاً گرهی روسریاش را نه سفت، اما شل هم نمیبست، و روسریهای ساتن را فقط توی مجلسهای زنانهای میانداخت که بهش نیازی نبود.
مامان گفت:
«چی ریختی رو لباست؟»
و کشاندتم دم آبخوری. همان موقع که داشت با آب و تف ریزلکهی شکلات آبشده را از روی لباسم پاک میکرد، خیره شدم به مامان پدرام. آن لکهی بزرگ شکلات روی یقهی روپوش پدرام هیچ اذیتش نمیکرد و اصلا نمیدانم دیدتش یا نه. اما هرچه بود، حتی اگر دیده بودش هم برایش مهم نبود. فقط دستش را کشید روی موهای سیخسیخی پدرام، و انگار که تا ابد، سر پسرش را ناز کرد و لبخند زد، جوری که حس کردم، واقعاً دوستش دارد.
من و پدرام دوستهایی صمیمی شدیم. مامانهایمان دوست داشتند این لقب را رویمان بگذارند و موفق هم شدند. پدرام هم پسر خوبی بود. شیطنتی عجیب داشت که مثل من پنهانش نمیکرد. من از همان اول شکل آدمهای موذی و آبزیرکاه بودم. شر را همیشه من درست میکردم اما چشمهای معصوم سرنتیپیتیطورم باعث میشد کسی به من شک نکند. به مرور توی نوشتن مشقها کمک پدرام میکردم. دستخط فاجعهای داشت که آن هم آدم را به خنده میانداخت. با هم کلاس اسکیت ثبتنام کردیم. من از روی مانعها به راحتی سُر میخوردم اما او همیشه گیر میکرد. عاشق این بودیم که وقتی بعدازظهری نبودیم مخ مامانهایمان را بزنیم تا ما را ببرند پارک، پارک فلکهی اول تهرانپارس. تا بتوانیم آنجا با خیال راحت وقتی مادرهایمان روی همان نیمکت همیشگیشان زیر سایهی آن درختی که سالها بعد طوفان از جا کندش، نشسته بودند، بتوانیم آزمایشهای علوممان را با خاک و گِل و کثافت سبزههای پارک انجامش دهیم. آنجا تنها جایی بود که تمیزی من برای مامان دیگر مهم نبود. باز اما سعی میکردم بعد از تمام آن آزمایشهای مندرآوردی کثیفمان، تمیز بمانم. و دیدن مامانهایمان کمی آنطرفتر حس عجیب امنیتی بهم میداد. مامان را بهم وصلتر میکرد. هیچ وقت نفهمیدم آنهمه دربارهی چی حرف میزدند، اما فهمیده بودم آنها بیشتر از من و پدرام با هم صمیمی شده بودند.
کلاس اسکیتمان کنسل شده بود. مامان پدرام دعوتمان کرد خانهشان. هیچ وقت آنجا را از نزدیک ندیده بودم. فقط طبق گفتههای پدرام میدانستم پدرش دفتر کار مختص خودش را دارد. آکواریومی دارند کمی آنطرفتر از در ورودی، و ماهیهایی که سیرمونی ندارند، و استخر روبازی هست توی حیاطشان که مامانش عاشقش بود.
خانه بوی سیگاری گرانقیمت و عطری شیرین میداد که مال مامان پدرام بود. گرانقیمت بودن سیگار را حالا که خودم سیگاری قهاری هستم با به یاد آوردنش میفهمم و آن موقع نمیفهمیدم اما بهم حس سرکشی میداد. آنجا جایی بود که چیزها سر جای همیشگی خودشان نبودند. حس خانهی مادربزرگم را بهم میداد. زنی که با مادرم خیلی فرق داشت. هر روز که میرفتی خانهاش تصمیم میگرفت جای مبل و تلویزیون و هزار چیز دیگر را تغییر دهد. میگفت این کار زنده نگهش میدارد. و خانهی پدراماینها هم همانطور بود. حس کردم وسایل بارها جابهجا شده، هیچ چیز هیچ جای مشخصی ندارد، همهجا مثل خانهی خودمان تمیز نیست و با این حال آنجا هنوز حس یک خانه را داشت.
مامان پدرام لباس شنا پوشید. دیدن او در آن وضعیت، برای منِ بچه نه حس شرم که حس کنجکاوی داشت. او پایش را از تمام مرزهای دیکتهشدهی توی سرم فراتر گذاشته بود. مدام سعی میکردم فقط به صورتش نگاه کنم و توی چشمهایش خیره شوم. در اوج بچگی دوست نداشتم متوجه آن اولین جرگهی کشف درون من شود. اینجا باید تأکید کنم این قصه با قصهی مالنا متفاوت است، چراکه فقط پای یک زن و یک پسربچه وسط نیست. در لحظهی میخکوبکنندهی آن شهود، من عمیقاً مادرم را درون خودم احساس میکردم.

همانطور رفت توی آشپزخانه. ابایی نداشت از برایمان آب هندوانه درست کردن توی لیوانهای خوشگل و دراز بلوری جهیزیهاش. مامان آن لیوانهای بلوری را همیشه توی هزار سوراخسمبه قایم میکرد. مامان پدرام لیوانها را گذاشت توی سینیای زشت و معمولی که طرح سبزیجات رویش بود اما خط و خش زیادی داشت. فکر کردم اگر مامان بود برای همان چند لیوان آبمیوه سنگ تمام میگذاشت و شاید برای اولین بار با اکراه تصمیم میگرفت لیوانهای جهیزیهاش را از توی کابینتها بکشد بیرون و همان سینی برنجی شیکی را انتخاب میکرد حتماً که از مادربزرگ بهش به ارث رسیده بود. اما لیوانهای خانهی پدراماینها لیوانهای شیکی بودند که هر روز انتخاب میشدند و آن سینی، آن سینی معلوم بود از هیچکس به ارث نرسیده.
مامان پدرام پرید توی آب. بعد با خنده دستش را سمتم دراز کرد. دستش را دنبال کردم. مامان کمی آنطرفتر، روی تخت تاشوی کنار استخر محجوبانه نشسته بود و محجوبانهتر آبمیوهاش را میخورد و حواسش بود باد بیش از اندازه لای دامنش نپیچد. ما توی خانه اصولی داشتیم که آنجا داشت زیر پا گذاشته میشد. نه که مامان مادر سختگیری بوده باشد، اما شکستن مرزهای کوچک توی ذهن یک پسربچه، اتفاقی وحشتناک به نظر میرسید.
با تردید توی آب ایستاده بودم. صدایم میلرزید. گفتم:
«تیوپ ندارین؟»
خندید. دندانهایش مثل مال پدرام موشی و سفید بودند. آنجا بود که فهمیدم چشمهای شبیه چشمهای هدیه تهرانیاش کمی سمت پایین انحنا دارند. گفت:
«آب ترس نداره که. سریع یاد میگیری... تو پسر باهوشی هستی. از چشمات معلومه.»
من هم نخودی خندیدم و چشمهایم را بستم. بعدش را یادم نیست چه شد. اما آخرش را خوب یادم است. مامانِ خیسِ آبِ پدرام کنار تخت تاشوی دیگری کنار مامان لم داده بود و حتماً داشت از میراث پدرش برای مامان میگفت، مثل همین خانهای که تویش بودیم. پدرام خسته شده از آبتنی، رفته بود سر کامپیوترش. من تنها کسی بودم که دلم نمیخواست از استخر بیرون بیایم. آب، شفابخش بود و دلم میخواست تا خود صبح چشمهایم را ببندم و رو به آسمان، کرالپشت بروم.
«جدا شدن از هم!»
مامان این را بعد از تلفنی طولانی با مامان امیر، دوست جدید کلاس سومم، با تعجب به بابا گفت. نمیدانم بابا تعجب کرد یا نه. حتماً مثل باقی چیزها برایش هیچ مهم نبود. و من فکر میکنم درون ناخودآگاهم، بیاهمیت بودن تمام چیزهای ریز و درشت مهم برای پدرم، تمام چیزهایی که در دنیای من و مادرم مهم بودند، بیربط به آن کشف من نیست. من در روزهای دور کودکی، همیشه فکر میکردم تنها نجاتدهندهی مادرم هستم، تنها کسی که او را واقعاً میفهمید. چیزی است ورای عقدهی ادیپ و ستیزِ یک پسر با پدر درون سرش. دنیای شکننده و موذی من، از درون تن مادرم آغاز شده بود و ارتباط من و او همیشه آنقدر نزدیک و جدانشدنی بود، که بریدن بندناف هم کاری را از پیش نبرده بود. آنقدر نزدیک و سنگین که پدرم با تمام زورش، هیچوقت توی دنیای ما جا نشد. هنوز هم وقتی که از مادرم دورم، وقتی که حالم خوب نیست یا که در معرض خطرم، به ثانیه نمیکشد که میفهمد، بارها تماس میگیرد، یا که هزار تا پیام روی گوشیام میگذارد. او خطر را همانطور حس میکند که من احساس میکنم، و من با چشمهای ریزبینِ درشتِ معروفم دنیا را همانطور میبینم که او بهش خیره میشود.
و مامان آن روز عمیقاً غمگین بود. شوک آن خبر جدایی غمگینش کرده بود. روزها بعد مامان به مامان امیر که خانهمان دعوت بود، که حس منزجرکنندهای بهم میداد توی بچگی بهخاطر خندههای سرسامآورش که هیچ به صدای آرام روزمرهاش نمیخوردند، گفت که هنوز باورش نمیشود. مامان امیر با چربزبانی برای مامان گفت همهی مامانهای مدرسه میدانند حتی مامان پارسا و مامان سیاوش و مامان امیرعلی، و مامان پدرام هیچجوره نمیخواسته خبر جداییاش به گوش مامان من برسد. مامان ناراحت شده بود اما خشمگین نبود. دو سال تمام آنها زنهایی بودند که به واسطهی پسرهایشان میتوانستند تمام زندگی هم را برای هم بریزند وسط و غمشان نباشد. خوشحال بودم که مامان دوست نزدیکی مثل او داشت. گاهی با هر زوری که شده، حتی وقتی از پدرام سر بازیهای حرصدرآر بچگیمان متنفر میشدم، باز هم دوستیام را باهاش حفظ میکردم. دلم نمیخواست مامان تنها شود. مامان همیشه توی سرم تنها بود. حتی اگر حالا هم هرچقدر بگویم، هیچجوره این را قبول نداشته باشد. و حالا مطمئنم در آن روزهای کودکی باور داشتم، مامان که عاشق مرزها بود و تمیزی، درون مامان پدرام شاید بهدنبال تکهای از خودش میگشت، همان زنی که باکیش نیست. زن مجنونِ دوندهای خلاف عرف، که درونش ریشه کرده بود اما مجال بروز دادن خودش را نداشت، حالا یا دنیا نگذاشته بود، یا من، یا که شاید هم پدرم.
شب که شد، مامان چندش امیر که یادش افتاد کار و زندگی و بچه دارد و از پیش ما رفت، مامان که کل قضیه را برای بابا تعریف کرد، بابا بهش گفت در اوج صمیمیت، مامان پدرام شاید از مامان خجالت میکشیده. بعد از آنهمه پز دادن دربارهی زندگیاش و شوهر ایدهآلش و ارثهای تمامنشدنیاش و لیوانهای بلوری جابهجایش. اما باز هم توی کت مامان نمیرفت. ضربهی بزرگی خورده بود. امنیتش را انگار از دست داده بود و بدجور دمغ بود.
دیگر دم آبخوری منتظر پدرام و مامانش نمیشدیم. دیگر اکثر وقتها بابای سیبیلو و شکمگندهی پدرام میآمد دنبالش و توی کلاس هم دیگر با هم حرف نمیزدیم. مادرهایمان باعث جدایی ما شده بودند و این موضوع آن روزها، فرق داشت. باید بیچونوچرا میپذیرفتیاش. این که روابط از هم جدایند و شاید مامانهایمان دیگر با هم حرف نزنند اما دوستی ما هنوز پابرجاست، منطقی بود که سالها بعد توانستیم با اعتمادبهنفس بیانش کنیم و توی روی پدر و مادرهایمان بایستیم و حقمان را طلب کنیم.
و مامان پدرام را دیگر یادم رفت. خاطرهی آن روز گرم توی خانهشان را سعی کردم سریع از ذهنم پاک کنم. گرچه هنوز وقتی میرفتم زیر دوش آب، خودم را تصور میکردم که به پشت خوابیدهام روی آبی که موجهایش نرمنرمک تکانم میدهند. چشمهایم را بستهام و فکر میکنم از ریختن شکلات روی یقهی لباسم، دیگر هیچ ترسی ندارم.
پدرام را دو هفتهی پیش خیلی اتفاقی توی کافهای دیدم. صاحب آن کافه شده بود. چهرهاش فرق نکرده بود و کرده بود. ارتودنسیهایش را درآورده بود و دندانهایش هنوز هم موشی بودند. موهایش هنوز هم مثل جیمی نوترون بود و عینک گرد هری پاترش حالا فقط کمی در چهارگوشهاش زاویه گرفته بود. بلوغ اما صورتهای همهمان را ترکانده بود. حتی حالا که مدتی طولانی ازش میگذشت. جوشهای سرسیاه روی بینیاش چهرهی لجباز و خندهدار و همزمان معصوم کودکانهاش را بدجور بههم زده بود.
گفت قرار است بهزودی از ایران برود. گفت خسته شده و دیگر اینجا جایی برای ماندن نیست. پرسید:
«تو چی کار میکنی؟»
گفتم:
«مینویسم.»
از همان لبخندهای حرصدرآر بچگیاش زد. پرسیدم:
«مامان خوبه؟»
گفت:
«آره... قراره دوباره کنکور بده.»
آب دهانم را قورت دادم. این زن حتی در پنجاهسالگی هم از شوکه کردنم دست برنمیداشت! گفتم:
«سلام برسون.»
کمی حرفهای کلیشهای زدم. او هم همینطور. حالا عاشق انیمه شده بود. فوتبال را هنوز دنبال میکرد. من هیچ وقت از این بازی سر درنیاوردم مثل پدرم یا اکثر مردها. دلم میخواست از مامانش باز هم بپرسم اما دلیلی نداشت. مسخره بود. واقعیت این بود که دوست روزهای کودکی من او بود نه مادرش. گرچه مادرش را همیشه بیشتر از خودش به خاطر میآوردم.
وقت خداحافظی بغلش نکردم. فقط دست دادم، اما محکم. و جوری چرخیدم سمت در که مطمئن شوم بوی عطر شیرینم تا مدتها توی مشامش میماند. مثل مادرش که حالا از پسِ اینهمه سال هنوز از خاطرم بیرون نرفته بود. توی چارچوب در ورودی کافه یکهو انگار مسخ شدم. فکر کردم چیزی که از مامان پدرام توی سرم مانده زن سرکشیست که مامان خوب درکش میکرد. چون خودش همان سرکشی بخصوص را درون خودش داشت و تا به حال فکر میکردم مجالش را نداشته که بروزش دهد و حالا فکر میکنم که نه، یک زندگی باثبات، انتخاب مادرم بود. این یک نتیجهگیری خوب بود بعد از تقریباً بیست سال که باید میپذیرفتمش. مادرم قربانی چیزی نبود. اگر هم بود خوب از پس خودش برمیآمد. دیگر دلم نمیخواست تمام زندگیام را وقف این کنم، که مادرم را نجات دهم. بغض توی گلوم گیر افتاد؛ من جای زیستن درون دنیای کودکانهام، از اول محو دنیای مامان بودم. دنیایی که من را به چیزی که حالا هستم رساند. تا خود خانه قدمهای تندی برداشتم. آنقدر تند و سریع که انگار کسی دنبالم کرده باشد. جوری که وقتی رسیدم پایم تاول زده بود. در تمام راه تا برسم به خانه، نه چندان بیدلیل آن آهنگ فردی مرکوری که خطاب به مادرش خوانده بود توی سرم پخش شد. بله، من در این روز آلودهی بهاری در تهران، به کشف عمیق و هولناکی رسیده بودم؛ آدمی که با میل نهفتهای به سرکشی بزرگ شده بود خودم بودم. مثل همان سایهی شومی که همیشه انگار روی مامان پدرام افتاده بود. سالها فکر میکردم مامان باید ربط نامحسوسی به این داستان داشته باشد اما حالا فکر میکنم که نه؛ این من بودم که از جنون آن زن در کودکی ترسیده بودم و همزمان دوستش داشتم. این جنونی بود، که همیشه بهطرز وحشتناکی درون خودم حسش میکردم. حس خواستنِ خراب کردن همهچیز. همیشه دلم میخواست همهچیز را خراب کنم. دلم میخواست رابطههای مستحکم اما پرخطرم را در بزرگسالی یکشبه نابود کنم و میکردم. من همیشه از پریدن از روی تمام آن خطقرمزها، واقعاً کیفور میشدم. دیدن مامان پدرام در بچگی، نه کنجکاوی معمول یک پسربچه در آن سن، که پیوند خوردن عمیق من با زنانگی و پذیرفتنش درون خودم بود؛ کشف خوی وحشی یک فِمفتال درون من که مرد بودم اما خوب از دنیای زنانه سردرمیآوردم. این چیزی بود که درون من بود. نه مرد و زن داشت، نه هیچ ربطی به بندناف.
وقتی رسیدم خانه نفسنفس میزدم. کلید انداختم توی قفل در اما مامان سریعتر در را به رویم باز کرد. گفت:
«این چیه؟»
دست کشید به پایین پیراهنم. با سیگار سوزانده بودمش. همان وقتی حتماً که توی کافه داشتم از پدرام خداحافظی میکردم. ابروهای مامان به هم نزدیک شدند. لبهایش کش آمدند. شاید میخواست بگوید تو هنوز از گند زدن دست برنداشتهای اما نگفت. سری تکان داد و گفت:
«غذاتو بکشم؟»
بغلش کردم، محکم. آنقدر غیرمنتظره که چند ثانیه طول کشید تا او هم دستهایش را دورم حلقه کند. گفت:
«چی شده؟ نکنه چیزی میخوای؟»
نه. چیزی نمیخواستم. دورترین بغل سفتم را از مامان خواستم و نه چندان بیدلیل کلی کشش دادم.
حالا فکر میکنم او وقتی اینها را میخواند چطور فکر میکند. شاید بگوید هیچکدام اینها واقعیت نداشت. که مامان پدرام هیچ وقت دوست صمیمیاش نبود. که من، که آدمی، عادت میکند به تحریف کردن گذشته. اما خب قبول بکند یا نه، من فکر میکنم جهان یک پسربچه کمی پیچیدهست. و خب این قصهی من است اما هنوز هم میخواهم مثل همیشه از زاویهدید مامان بهش نگاه کنم. این کاریست که هیچ وقت از انجام دادنش دست برنمیدارم.
مامان ناهار را برایم آورد. هدست را گذاشتم توی گوشم. حتماً باید وقت غذا چیزی ببینم که سرگرمم کند. فکر کردم بعدش دوش آب گرمی میگیرم که تمام این سنگینیای که نمیدانم چرا توی خودم احساس میکردم را بشوید.
اولین قاشق غذا را بردم سمت دهانم و همزمان، شوکران را توی گوشی پلِی کردم.