
سوگ و همزمانی در درخت زندگی و آینه

میگویند نویسنده کسی است که به یاد میآورد و من برای کم نیاوردن در برابر وحشت صفحهی سفید و برای نوشتن دربارهی فیلمی که بسیار دوست میدارم، روزی را به خاطر میآورم که برای اولینبار نشستم به تماشای درخت زندگی، به این امید که شاید با به یاد آوردن جزئیاتی از اولین مواجههام با فیلم بتوانم راهی بیابم برای نوشتن، راهی برای پیدا کردن نسبتم با جهانی که نه زندگی پس از سوگ که زندگی توأم با سوگ را به تصویر کشیده.
راستش چیزی از آن روز در خاطرم نمانده؛ یادم نمیآید در چه شرایطی فیلم را دیدم؛ روز فیلم را دیدم یا شب، با لپتاپ دیدم یا با تلویزیون، بعدش ذوقوشوق یا حیرتم را با دوستی در میان گذاشتم یا نه. هرچه ندانم شک ندارم که بیش از شش سال پیش بود. هنوز سال ۹۸ و ۹۹ را ندیده بودم، هنوز سوگ را بهمعنای توأمان شخصی-جمعیاش تجربه نکرده بودم و برخوردم با فیلم بیش از حد معصومانه بود. هنوز نمیدانستم که فروپاشیدن زمان با سوگ قطعی است؛ و هنوز شاید میتوانستم خطیتر و بهقاعدهتر به یاد بیاورم؛ و حالا که لحظهی دیدن درخت زندگی را در هجوم این سالها گم کردهام، میتوانم بپرسم این کدام روز است که جک بزرگسال (شان پن) از خواب بیدار میشود و به یاد برادر درگذشتهاش شمعی روشن میکند؟ روز خاصی است؟ شاید روز تولد برادر کوچکتر است، شاید هم سالگرد مرگ اوست؛ همان روزی که پستچی رسید پشت درِ خانه و آن نامه را داد دست مادر. همان روز که پدر آن خبر بد را از میان غرش هواپیما شنید و کمرش خم شد. شاید هم این روز، روزی مثالی است. شاید جک هر روز موقع بیدار شدن از بهشت، از خانهی زیبایی که در کودکی در آن میزیست، هبوط میکند به زمین؛ به خانهای شیشهای و باشکوه و البته سرد، به میان زندگیای که لابد حد اعلای موفقیتی است که پدر آرزو داشت.
راستی جک زمان را چگونه تجربه میکند؟ اول مرگ برادر است و بعد، همهی آن شیطنتهای کودکی و نوجوانی، همهی آن بازیها، تجربهها، یادها، خاطرهها، همهی لطف مادر و سختگیری پدر یا اینکه همهی این تصویرها بیهیچ ترتیب خاصی احضار شدهاند؟ با اینکه حواسم هست توی تلهی زاویهدید محدود به یک شخصیت نیفتم و فیلم را از دید و نگاه جک نبینم، ولی سیالیت زمان، درهمتنیدگی گذشته و حال با تداعی و خاطره، مرا به این پرسش میرساند که جک در چه لحظهای از زمان ایستاده؟ اکنون چه زمانی است؟
هرچه را فراموش کرده باشم خوب به یاد میآورم که در آن دیدار اول آنچه بیش از هرچیز متعجبم کرد فصل آفرینش بود. تصاویر کیهانی وسط زندگی خانوادهی آمریکایی چه کار میکند؟ ذهنی که عادت کرده دنبال روایت بگردد، حتی از دل تصویرها و زمانهای سیال و ویساُورها خطی داستانی بیرون میکشد: با خانوادهای آمریکایی سروکار داریم، مادر مظهر لطف و مهربانی (طریق فیض) است و پدر سختگیر و جاهطلب (طریق طبیعت)، پدر، سرخورده از ناکامی شغلی، دنبال الگوی زندگی آمریکایی است و از پسرها هم همین را میخواهد، پسرها در این میانه قد میکشند و بزرگ میشوند، پسر بزرگتر با پدر سرِ سازگاری ندارد، سالها بعد، پسر کوچکتر در ۱۹ سالگی میمیرد و بعدتر، خیلی بعدتر، برادر بزرگتر یعنی جک، در میانسالی، گذشته را به یاد میآورد. از لحظهی مرگ برادر حفرهای میافتد توی زمان و همهچیز را میکشد توی خودش. نمیدانیم بعدها زندگی خانواده چطور پیش میرود؟ آن برادر دیگر چه میشود؟ پدر و مادر بعد از فقدان پسر چه میکنند؟ اینکه جک بعدتر در آن شهر شیشهای چه میکند مهم نیست. اینکه چقدر توانسته از نردبان موفقیت بالا برود و باوجوداین، باز هم رابطهی خوبی با پدرش ندارد، باز هم مهم نیست. مهم این است که سوگ گسستی در زمان پدید آورده. در لحظهای، زمان در ذهن شکسته شده و دیگر روند خطیاش را باز نیافته. از همان نقطهی شکست زمان است که سروکلهی تصاویر کیهانی پیدا میشود. برادر که میمیرد پرتاب میشویم به لحظهی آفرینش: «وقتی بنیان زمین را مینهادم، کجا بودی؟»
بار اولی که فیلم را دیدم نمیدانستم قطعهی کُرالی که مالیک روی تصاویر آفرینش گذاشته از کجا میآید. هرچه تصویر از تاریکی اولیه بهسمت انفجارها پیش میرفت، موسیقی اوج میگرفت. حسی که از آن قطعه میگرفتم بیشتر حسی از عظمت بود، نوعی ستایش آفرینش. گوشم آنقدر به گام مینور قطعهی کُرالی که میشنیدم حساس نبود. بعدتر بود که فهمیدم پرایزنر این قطعه را برای مرگ کیشلوفسکی ساخته: مرثیهای برای دوست. و مالیک وقتی داشت تصاویر کیهانی را در پاسخ به رنج مادر احضار میکرد، به سراغ سوگی دیگر رفت: سوگی برای یک دوست، برای کیشلوفسکی. سوگ یک کارگردان برای کارگردان دیگر میآید و مینشیند روی سوگ خانوادهای دیگر، مینشیند روی تصاویر خلقت جهان. اینکه در لحظهی آفرینش جهان میتوانی هر سوگی را به یاد بیاوری، اینکه در آغاز رنج بود، که در آغاز فقدان بود: «وقتی بنیان زمین را مینهادم، کجا بودی؟»

فیلم با همین نقلقول از کتاب ایوب آغاز شده؛ پاسخی که خدا در برابر نالهها و شکوههای ایوب میدهد. ایوب همهی ثروتش را از دست داده، بچههایش مردهاند، تمام بدنش تاول زده، دوستانش آمدهاند و ملامتش میکنند. ایوب در زمان انسانی رنج میکشد، اما با همین پاسخ، زمان جابهجا میشود و میرسد به زمان اسطورهای آفرینش؛ زمان اسطورهای با زمانی که ما یا جک یا هر سوگوار دیگری تجربهاش میکند فرق دارد؛ خطی نیست، حسابوکتاب ندارد، تاریخ ندارد، کودکی و اکنون کنار هماند، حتی زمینهی سیاسی ندارد. همهی انسانها و چیزها و مخلوقات و آسمان و زمین، همهی آمدگان و رفتهها، با هم همزمانند.
مرگ برادر هم جک و هم خانوادهاش را به زمان اسطورهای میبرد. بعد از آن تصاویر کیهانی و آغاز خلقت و تکامل و مستند حیاتوحش، دیگر مرزی بین گذشته و حال نیست. یک حالت همزمانی را تجربه میکنیم که در سکانس ساحل به اوج میرسد؛ همهی خانواده، اعضای درگذشته و بازمانده، از همهی دورههای سنی، در یک زمان حضور یافتهاند: پدر و مادر، جک میانسال، برادر، جک کودک و... انگار اینجا جایی است که به سؤالی که مادر میپرسد جواب داده میشود: «وقتی رنج میکشیدم تو کجا بودی؟»
حالا که تا اینجا آمدهام، در این همزمانی بیربط نیست که سکانس پایانی آینهی تارکوفسکی را هم به خاطر بیاورم، با همهی تفاوتهایی که جهان گستردهتر مالیک با دنیای شخصیتر و درونیتر تارکوفسکی میتواند داشته باشد. بههرحال، شباهتها هم کم نیست. چه در آینه و چه در درخت زندگی، خانوادهای داریم که بهنوعی پدر در آنها غایب است یا بهتر بگویم نقش مادر پررنگتر است؛ در هر دو فیلم با داستان آشنای پدران و پسران سروکار داریم. علاوهبراینکه هر خانواده رنج خود را بر دوش میکشد؛ خانوادهی آمریکایی با سوگ، منطقِ زمان خطیاش را از دست داده و دیگری، یعنی خانوادهی روس، با جنگ و غیاب پدر. تارکوفسکی جایی گفته که در کودکی دو آرزو داشته: یکی اینکه جنگ تمام شود و دیگر اینکه پدر برگردد. چه الکسی و چه جک، هر دو ساکن زمانی سیالاند. در سکانس پایانی آینه، مادر که پیر شده دست فرزندان خردسالش را میگیرد و راه را نشانشان میدهد. در همان مکان، مادر جوان هم حضور دارد، پیش از آن که فرزندی داشته باشد و به پیریاش و به بچههایش نگاه میکند. مکان همان مکان است؛ خانهی ییلاقی وقتی که خانهی همسایه سوخت. چاهی که مادر از آن آب کشید و صورتش را شست هنوز همانجاست. گیرم که خانه و چاه متروکه شده، ولی فضا همان فضاست. تارکوفسکی کنجی ساخته که از دستبرد همهی آن اتفاقهایی که بیرون این کنج افتاده مصون مانده: از جنگ و ویرانی و انتظار و همهی محرومیتهای کودکی، از آن تمنای شادی؛ جایی که الکسی میگوید فقط میخواسته خوشحال باشد. همانطور که در ساحل مالیک، پدر و مادر و پسرها، زنده و مرده، جوان و میانسال، حضور دارند و از رنج فقدان گذر کردهاند.
اگر بخواهم نسبتم را با آینه یا درخت زندگی بسنجم، حتماً که به آینه نزدیکترم. شاید این را هم بشود انداخت گردن جبر جغرافیایی که در آن گیر افتادهایم. واقعاً میشود برای رهایی از همهی رنجهایی که میکشیم، به زمان اسطورهای پناه برد؟ میشود چنین تصوری داشت؟ هرچه فکر میکنم از آن لحظهای که بنیان جهان نهاده شده خیلی دورم. منظورم از دور بودن البته که زمانی نیست. بیشتر ذهنی است. الکسی را خیلی بهتر از جک میفهمم. از چشم او مادر را میبینم که روی پرچین به انتظار نشسته – انتظار را خوب میشناسم. خانهای را میبینم که میسوزد و تصویر آتشی که تکرار میشود: خطر همیشه هست، و فقط حادثهای در خانهی همسایه نیست. حتی در زمان آسودگی هم تصویر خانهی در آتش تکرار میشود. دارم فصل مادر در چاپخانه را به یاد میآورم. آنجا که مادر هراسان و خیس از باران داشت میدوید تا برود سراغ نسخههای چاپی. نمونهخوان بود و میترسید اشتباهی از زیر چشمش دررفته باشد و دودمان خودش و همهی همکارانش را به باد دهد. حتماً استالین تبعیدشان میکرد به سیبری. خیال مادر که راحت میشود میرود زیر دوش، اما تصویر خانهای در آتش، در ذهن مادر و در حافظهی فیلم، دوباره ظاهر میشود. خطر از بین نرفته. تهدید فقط شخصی نیست، خیلی بزرگتر از این حرفهاست؛ و اینجاست که برای من، که در این جغرافیا زیستهام، تصویر خانهی در آتش بیشتر از آن تصاویر انفجار کیهانی به کار میآید. به کار آمدن شاید تعبیر درستی نباشد. شاید بهتر باشد بگویم تصویر خانهی در آتش آنقدر سنگین است که اجازه نمیدهد ذهن خیلی هم فراتر برود و به آسمانها و کهکشانها برسد. وقتی زندگی شخصی و درونی آدم پیوند بخورد با تاریخ و جغرافیا و همهی حوادث آن بیرون – آنجور که تارکوفسکی بریدهفیلمهای مستند را در فیلم جا داده و زمان شخصی را با زمان واقعی درهم تنیده - حتماً که سکانس پایانی آینه و آن همزمانی نسلها با سکانس ساحل درخت زندگی تفاوت اساسی دارد. بااینهمه، همچنان اصرار دارم که این دو سکانس را با هم به خاطر بیاورم و بگذارمشان پیش هم. نه جک در درخت زندگی و نه الکسی در آینه، هیچکدام، راحت نمیتوانند گذشته و حال و آینده را از هم جدا کنند یا حتی خیال و خاطره و واقعیت را. واقعاً آن زن توی خانه ظاهر شد و از پسرِ الکسی خواست که نامهی پوشکین را بخواند؟ اگر خیال بود، پس آن رد فنجان چای روی میز از کجا آمد؟ واقعاً آن اسپانیاییها آنجا توی خانه بودند؟ از کجا پیدایشان شد؟ آن موقع که در درخت زندگی، پدر (برد پیت) سر میز شام عصبانی شد و مادر بهش اعتراض کرد چی؟ آن واقعی است؟ دقیقاً همینطور اتفاق افتاده؟ تمام آن بازیهای کودکانه چی؟ تمام آن شیطنتها؟
حالا که دارم به بعضی تصاویر خاطرهمانند شک میکنم که ممکن است خیالی باشند یا بازساخته، درعینحال میتوانم از نوعی ایمان به تصویر هم بگویم در آن دو سکانسی که گذاشتهام کنار هم. ایمان به تصاویری که نه از جنس رؤیا و خیالاند و نه از خاطرهها آمدهاند، و بااینحال، واقعیاند. اینجا جایی است که باید از کاری سردرآورد که مالیک و تارکوفسکی با همهی تفاوتهایشان با زمان میکنند. اصلاً انگار زمان را از میان برمیدارند تا فضایی را نشان دهند که داری تجربهاش میکنی و خودت خبر نداری. همهی آدمها در سوگ و رنج همزمانند؛ چه در زمان اسطورهای مالیک و چه در زمان شخصیوتاریخی تارکوفسکی. سینما وسیلهای است برای نمایش این همزمانی جمعی سوگ و رنج. برای من این دو سکانس از همین جنساند. وقتی زمان را گم میکنی، چه در اثر فقدان و چه در اثر رنج، حالا میتوانی بایستی، نگاه کنی و با همان تصاویر و با همان سکانسها بفهمی که همیشه کنار دیگری ایستادهای.