icon
icon
عکس از محمد یگانه
shurum enlarge
عکس از محمد یگانه

قورباغه‌ها گریه نمی‌کنند

نویسنده
مبین نظری‌زاده
زمان مطالعه
11 دقیقه
عکس از محمد یگانه
shurum enlarge
عکس از محمد یگانه
قورباغه‌ها گریه نمی‌کنند
نویسنده
مبین نظری‌زاده
زمان مطالعه
11 دقیقه

امروز ظهر قرار بود همه‌چیز تمام شود، ولی باز من نشسته‌ام و مشغول قلم‌زدن هستم. خیلی سخت قلم و کاغذ گیر آورده‌ام. برای چه‌کسی و برای چی دارم می‌نویسم؟ نمی‌دانم. فقط قلم را پیاپی بر کاغذ سفید می‌لغزانم؛ انگار نوشتن رسالتی است که پیش از خلقتم بر دوش من گذاشته شده.

امروز صبح مثل دیگر روزها از خوابی آشفته با صدای قورباغه‌های ازآب‌بیرون‌جهیده بیدار شدم. امروز با دیگر روزها تفاوتی اساسی داشت؛ آن‌هم این بود که قرار بود روز من به شب نکشیده تمام شود و من بروم و کوهی از غم را برای فرزندانم که هرگز متولد نشده‌اند به ارث بگذارم.

تلخناکی اندوهم بی‌شک برای هیچ‌کس طعم خوشی نخواهد داشت، ولی مگر انسانِ غوطه‌ور در ناامیدی لذتی ورای درک بشر تجربه نمی‌کند؟

غم، صبح زود با بازشدن چشمانم پیدا شد. از دوردست‌ها آمد و در گوشه‌ی خانه چندک زد و با چشمان درشت و سیاهش من را پایید و ملالی سیاه پراکند.

به میان تخت خزیدم و پس از اندکی تأمل دست‌ها را ستون بدن کردم و به جلو پرتاب شدم و به‌سمت دستشویی حرکت کردم؛ دستشویی‌ای که مدت مدیدی از شستنش می‌گذشت و مگس‌هایی سبزرنگ بر سنگ توالت، ریسه‌مانند، دراز کشیده بودند.

جلوی آینه رفتم و آنچه دیدم تصویر محبوس‌شده درون آینه، صورتی وارفته، چشمانی تورفته با گودی‌ای عمیق و خالی از مو در وسط سر، پیشانی‌ای چین‌خورده و چروک‌هایی منزجرکننده بر صورت بود.

دست دراز کردم و آب را از درون شیر آزاد کردم. مقداری آب توی دهانم مزمزه کردم و شیر را بستم.

به‌سمت یخچال حرکت کردم. چیزی برای صبحانه پیدا نکردم. مدت‌هاست بی‌اشتهاییِ غریبی من را تصرف کرده. خالی‌ام، خالی از همه‌چیز. نه میل به چیزی دارم، نه دیگر چیزی خوشحالم می‌کند. نه ذوقی برایم باقی مانده و نه حتی شوقی. حالا که فکر می‌کنم، انگار غمگین هم نیستم؛ گویی اصلاً وجود ندارم. مرده‌ام، بله مرده، فقط به خاک سپرده نشده‌ام. بدنم بیرون از خاک و کفن مانده و دارد می‌پوسد. بوی گندش دماغم را آزار می‌دهد.

به تخت برگشتم. درون تخت کاملاً احساس کردم که مرده‌ام و دیگر به مرده‌ها حسادت نکردم. به سقف خیره شدم. سفیدی خیره‌کننده‌اش من را به آن روز برد، روز ازدواجم با مریم؛ انگار همین دیروز بود. آه! زمان چه بی‌رحمانه از برابرم در حال گذر است.

آن روز مریم لباسی سرتاسری و سفید روشن به تن کرده بود. موهای بور طلایی مایل به قهوه‌ای‌اش را به شکل تاج بسته بودند. آیا واقعاً همین بود یا این‌هم ساخته‌ی ذهنم است؟ نمی‌دانم. چیزی از صورتش به یادم نمی‌آید، حتی وقایع آن روز هم از خاطرم رفته، فقط چشمانش. بله، چشمانش به رنگ سبز خزه‌های درختان جنگل شمال بودند؛ سبزی‌ای کدر و خاک‌گرفته.

به خیالاتم رجوع می‌کنم. شبی بارانی بود. پس از عروسی دست مریم را گرفتم و با او زیر باران به‌سرعت دویدم. صدای خنده‌مان سکوت شهر را شکسته بود. زیر باران به خانه رسیدیم. برایم چای ریخت. نشست روبه‌رویم و دهانش باز شد. نه، این‌ها چیست که می‌گویم؟ پاک دیوانه شده‌ام. اسیر دست خیال و توهم، کلمات از دهانم خارج می‌شوند. اصلاً این‌طور نبود. همان شب هم مدام فکر می‌کرد. لب‌هایش از فکر زیاد وارفته بودند و چهره‌اش از غم ماسیده بود.

لکه‌ی سبز روی سقف من را به فکر وامی‌دارد. سعی می‌کنم چشمانش را به یاد بیاورم. چشمانش، چشمانش، چشمانش. نه! چیزی به‌خاطر ندارم، فقط دو حفره‌ی خونین به‌خاطرم می‌آید.

با فکر دست‌وپنجه نرم می‌کنم. ساعت‌ها به همین منوال می‌گذرند.

صدای زنگ آیفون من را به خودم آورد. گوشی آیفون را نزدیک گوشم قرار دادم. صدا، صدای مریم بود: «ببخشید. مطب دکتر حسینی؟»

در را باز کردم. اندام او با قدم‌هایی وزین از آن‌سوی پله‌ها نمایان شد. بازوان و تنش را لباس مشکی‌رنگِ سرتاسری، که از نیمه‌ی ساق‌های سفیدرنگش بالا رفته بود، پوشانده بود. صورتی سرخ و سفید، چون مخلوط نمک و خونِ تازه، دندان‌هایی سفید و لب‌هایی سرخ و باطراوت، انرژی ناخوب را به‌کلی از خاطرم برد.

سلام کرد و نشست. مدتی در سکوت گذشت. نتوانستم نگاهم را از چشمانش به جایی دیگر بدوزم. وجودش لکه‌ای بود بر زندگی، لکه‌ای درخشان و پرنور. حرف‌هایی زد که هیچ‌کدامشان در خاطرم نمانده یا شاید خودم در خاطرم نگهشان نداشته‌ام. گفت: «دوستش داشتم.»

بعد از آن در خانه‌ی نمورم مستقر شد. دستم به گیسوان نرم و بلندش کشیده می‌شد. بچه‌ای نوک سینه‌هایش را به دندان می‌کشید و زار می‌زد. از آن روز به بعد هر روز با مردی بورجودار و چشمانی مشکی‌رنگ، صورتی مازویی، پشت در بسته‌ی اتاق، ویولن تمرین می‌کرد. از آن روز به بعد من سرم را زیر چراغ مطالعه می‌خماندم و دیگر بالا نمی‌آوردم. عشق کودک کیفیتی خاص به چشمانش بخشیده بود که نشان می‌داد عشقش دیگر به من تعلق ندارد.

با ورودش به ساختمان روزهایم گم شدند. نمی‌دانم اتفاقات مربوط به امروز ظهر است یا سال‌ها از آن اتفاقات می‌گذرد. کم‌کم من را فراموش کرد و وجودش پر از کودک شد.

بعد از مطالعه روی کاناپه‌ی مشکی‌رنگِ فرسوده، نیمه‌هوشیار دراز می‌کشیدم. قورقورِ قورباغه‌ها که از آب به بیرون جسته بودند تمامی نداشت. احساس می‌کردم باید اشک بریزم، اما مگر قورباغه‌ها گریه می‌کنند؟ در آب که هستند، گاهی گریه می‌کنند. هر اشک حاکی از حرف‌های نگفته‌ی بسیار است، اما اینجا خشکی است.

کودک رشد کرد و ریش و سبیل درآورد. چهره‌اش را مدام با چهره‌ی خودم مقایسه می‌کردم. موهای پرپشتِ جوگندمی، دو چشم مشکی‌رنگ و تنی طناز قلب هرکسی را مال خود می‌کرد، اما من چه داشتم؟ هیچ! مطلقاً هیچ! پس من آنجا چه‌کار می‌کردم؟

 

عکس از محمد یگانه
عکس از محمد یگانه

مریم به سراغم می‌آمد و من به او توجهی نمی‌کردم. در اعماق وجودم حسی گنگ تمنا می‌کرد به پایش بیفتم و دوباره او را مال خودم کنم، اما نه، امکان نداشت. خودش باید به سراغم می‌آمد. آمد و دست بر سر کم‌مویم کشید. سرم را از زیر دستان سردش رها کردم. به گمانم برای تحقیرم آمده بود. در پسِ هر جمله‌ی «عزیزم، چه‌ت شده؟ چه اتفاقی برات افتاده؟» انواع ناسزاها و فحش‌ها خوابیده بود. مطمئنم در دلش بارها می‌گفت: «اون مو داره، ولی تو نداری.»

«چرا به پسرمون کم‌توجهی می‌کنی؟»

گفت و خاموش شد. نعره کشیدم و گسسته گفتم: «پسرمون؟»

لرز به تن نازک و نرمش افتاد.

«خودم سرت‌و روی بالش اون دیدم. جای دندون‌های زرد و کرم‌خورده‌ش هنوز رو گردنته.»

«چی می‌گی؟ دیوونه شدی؟»

«آره! دیوونه شدم! از همون روز که تو رو دیدم، دیوونه شدم.»

بلند شد و سریع رفت. می‌خواستم بلند شوم و به پایش بیفتم و فریاد بزنم: «با هرکی می‌خوای، باش، ولی من رو ترک نکن. بمون. بذار اذیتت کنم، ولی نرو.»

کارتنکی که وجودم را فرا گرفته شهوت است یا عشق؟ حب است یا جنون؟ مگر نهایت هر عشقی همین‌هایی نیست که گفتم؟ از خودم پرسیدم و پس از لختی تأمل به بیرون دویدم.

تنش کفِ سرد آشپزخانه را پوشاند و پسرم... پاک شبیه او بود، شبیه همان عکسی که روز اول نشانم داد. موهایی پرپشت و جوگندمی، چشمانی مشکی، سراسر مهر و اعتماد، ریشی پرپشت در برابر ریش بزی‌شکل و محقرِ من. اندکی نگاهشان کردم و پس از آن نبودند. چاقو بود، نیشتری که مدت‌ها در جانم خلیده بود، اما آن زمان از جانم بیرون کشیدمش و نفهمیدم چه شد. چیزی از پسر به‌خاطر ندارم، فقط موهای جوگندمی و لبانی صورتی‌رنگ و پوستی زنگارفام و دماغی قلمی و صاف.

مریم مرموزانه خندید و دستش را به‌طرف پایین برد و لحظه‌ای بعد خنده بر صورتش ماسید و گفت: «مرده. خیلی وقته مرده.»

چشمانی سبز و مشکی کف دستم نقش بستند. مدتی خیره نگاهشان کردم.

وقایع چون ترنّمی مرموز جانم را رها نمی‌کنند و مدام درون سرم زمزمه می‌کنند و قورقورِ قورباغه‌هاست که به تشویش دامن می‌زند.

رگه‌های آتشی‌رنگِ غروب خورشید کف اتاق نقش بستند. مغزم درد گرفته بود. به‌سمت بسته‌ی قرص‌ها خیز برداشتم و یکی‌یکی بیرونشان آوردم. شکل‌های عجیبی داشتند. با چشمانشان که به رنگ‌های مختلفی بود به من خیره شدند. گویی از ساعت‌ها پیش انتظارم را می‌کشیدند. به فضای دهانم وارد شدند. به‌سراغ شیر آب رفتم. دهانم را زیر آب گرفتم. چیزی داخل دهانم نیامد. سرم را بلند کردم. چشمانم گواهی می‌دادند که آبی وجود ندارد و قرصی در دهانم نیست.

نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده. حتی الآن هم که به‌خاطر می‌آورمش، موهای تنم راست می‌شوند. چرا درست وقتی که باید می‌رفتم، همه‌چیز در لفافه فرو رفت؟ احساس می‌کنم تا الآن تمام زندگی‌ام درون تیرگی و تاری گذشته. حالا همه‌چیز هست و همه‌ی وسایل خانه سرِجایشان قرار گرفته‌اند. عکس مریم بر دیوار اتاق نقش بسته، شیر آب سرجایش است و قرص‌ها روی زمین پخش شده‌اند. همگی هستند و دارند به من می‌خندند. صدای خنده‌شان را می‌شنوم که با قورقورِ قورباغه‌ها و این صدا درآمیخته‌اند: «آقای دکتر، توانایی فراموش‌کردنش رو ندارم.»

«عکسش؟ بله، عکسش رو ببینید. نگاهش که می‌کنم جونم درمی‌ره. خواب ندارم. لطفاً قرص خواب قوی تجویز کنید. قرص‌های قبلی هیچ فایده‌ای نداشتند.»

من را به سخره گرفته‌اند. هیچ نمی‌فهمم. قرار بود امروز پیش از سیاهی شب بروم، اما الآن حیران و سرگشته اینجا نشسته‌ام و قلم می‌زنم.

صدایی در اتاق طنین می‌اندازد. صدا انگار بر پرده‌ی گوشم تیغ می‌کشد و من را درون حفره‌ی آب می‌کشاند و باعث می‌شود کلمات درون ریش‌های بزی‌شکلم گم شوند. چه کسی می‌تواند باشد؟ چطور از در اصلی وارد شده؟ حتماً مریم که می‌رفته در را باز گذاشته. با صدای بلند داد می‌زند: «وقت خوابه. قلم و کاغذ رو تحویل بده.»

چه‌کسی است که این‌گونه گستاخانه وسایل من را می‌خواهد؟ درون خانه‌ی من چه‌کار می‌کند؟

فریاد می‌زنم: «شما؟ چه‌کار داری؟ کی شما رو راه داده؟»

می‌خندد. صدای خنده‌اش روحم را می‌خراشد. تنم چون مصروعی به لرزه می‌افتد. دوباره همه‌چیز در حال محوشدن است. قورباغه‌ها درون چاله‌ی آب می‌جهند. فقط تخت سفیدی باقی مانده. پس بقیه‌ی وسایل چه شدند؟ خانه چرا دارد کوچک می‌شود؟ تبدیل به اتاقی چون دخمه‌ای کوچک و نم‌گرفته شده.

چشمانی از درون سوراخ در به من خیره شده‌اند. کسی نعره می‌کشد: «احمق‌جان! نوشته‌ی روی خودکار رو بخون. هر شب که هی نباید بهت یادآوری کنم. دست از نوشتن بردار! بخون!»

دستم از قلم‌زدن نمی‌افتد. نوشته‌ای که تابه‌حال متوجه‌اش نبوده‌ام در برابر چشمانم است. نوشته: امین‌آباد، بیمارستان روان‌پزشکی رازی، شماره‌ی اموال: ۶۶۳.

برچسب‌ها
متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد