
دوشنبه ۱۱ اسفند بود، درست دو روز پس از آغاز جنگ. ناگزیر مانده بودم خانه و صبح تا ظهر را به سروسامان دادن به کارهای عقب مانده گذراندم. ظهر شد و من و مادر و خواهرم نشسته بودیم سر میز ناهار. هنوز لقمه ی اول را نخورده بودیم که بووم؛...

کدوحلوایی در جنگ ۴۰ روزه به مرور زمان روی بالکن کپک زد و از بین رفت . هر روز سعی می کردم صداها، اخبار و گاهی سکوت را کنار بزنم، از جای خود بلند شوم و یک عکس از میان تهی شدن و سبک شدنش بگیرم . کم کم عذاب...

عروسی ها این اجازه را داشتم که به اعتبار مامان بروم زنانه بنشینم. خوش می گذشت. گذشته از این که زن ها مثل خواننده های طپش، جمیل و آراسته بودند، خوراکی هم به وفور بود؛ شیرینی و میوه و این جور چیزها. ختم ها را اما در معیت بابا می...

این که کباب تابه ای اصطلاحاً وا نرود، نه خشک باشد و نه آبدار، چلویی که توی سفره می آید شفته نشده باشد و قطعا زنده هم نباشد، تقریباً یکی از دغدغه های زندگی من است. همین قدر مسخره، ولی واقعی. هر بار که غذایی درست می کنم، انگار دارم...



ظهر یک روز وسط تابستان است؛ از مدرسه و کلاس تابستانی رسیده ام. تشنه و گرسنه قابلمه ی آش را از یخچال درمی آورم، قاشقی برمی دارم و می نشینم همان جا پشت میز آشپزخانه. روسری و جوراب هایم پرت شده اند روی مبل، مانتو هنوز تنم است و شلوار...

بعضی وقت ها آدم از طرف خودش غافلگیر می شود. تصمیمی ناگهانی می گیرد و در مسیری می افتد که انتظارش را نداشته است. من هم چنین وضعیتی را حدود ۱۷ سال قبل تجربه کردم؛ وقتی تصمیم گرفتم دیگر برنج نخورم و تا امروز یک قاشق هم نخورده ام. تصمیم...

به آشپزخانه می روم. پیاز قرمز را برمی دارم و پوست می کنم و با خودم فکر می کنم که خب حداقل این یکی را می توانم درست انجام بدهم. من می توانم تصمیم بگیرم حلقه ای خردش کنم یا نگینی. می توانم کره را در تابه بیندازم و صبر...



عاشقانه ترین متن جهان را چگونه آغاز می کنند؟ من آن آغاز را برمی دارم و می گویم این عاشقانه با غذا گره خورده است. آشپزی عاشقانه، یکی از جسمانی ترین اشکالی است که با آن ابرازِ وجود می کنم؛ نوعی مواجهه ی مادی با جهان و آدم ها که...

مادر لاغرترین و صاف ترین مادربزرگی بود که تا امروز دیده ام. پدرم «مادر» صدایش می کرد و برای ما هم همین شد. ولی واقعاً «شایسته» بود؛ از آن آدم هایی که از هر نظر از سن شان جوان ترند. احتمالاً این لاغری و صاف بودن برای خودش هم مهم...



«آش و حلیم تازه، هرروز، از ساعت شش صبح.» چهارده پانزده سال پیش، اولین بار چنین متنی را سردر مغازه ای دیدم. تازه آمده بودم تهران. شوک های فرهنگی یکی بعد از دیگری داشت راست و چپم می کرد. سرد و گرمم می کرد. مرزهای جهانم هی کش می آمد...

در صفحه ی چت «زندگی سالم» با چت جی پی تی می نویسم: صبحانه همان تخم مرغ آب پز همیشگی، ناهار شش قاشق لوبیاپلو با سالاد و... شام را هنوز نمی دانم. مطابق با دستورالعملی که به او داده ام، میزان پروتئین، فیبر و کالری را حساب می کند و...

در خانه ی ما هیچ کس نمی گفت «دوستت دارم». می گفتند «بخور». سال ها طول کشید تا بفهمم این دو جمله ترجمه ی هم اند. شبی تابستانی بود و ساعت از یازده گذشته بود. در شرکت جدیدی مشغول به کار شده بودم و عصرش زنگ زده بودم خانه که...

المیرا زنگ زد که جمع کنم برویم ویلایشان حوالی تبریز. با هر خبری که از تهران می شنید، زنگ می زد یا پیام می داد و هر بار باید کلی با هم بحث می کردیم که چرا من می گویم نه. نمی شد برویم. گفتم اینجاها خبری نیست. مثل هر...
اواخر ماه مه بود که اولین بار کبودی ها را روی بدن همسرم دیدم؛ روزی که گلبرگ های یاس های بنفش در باغچه ی کنار اتاق سرایدار مثل زبان های بریده بر زمین پراکنده شده بودند و سنگ فرش های ورودی خانه ی سالمندان را شکوفه های سفیدی پوشانده بود...

هشدار تخلیه! این اعلانی بود که وقتی در خانه داشت لباس هایش را می پوشید، روی صفحه ی تلفن همراهش ظاهر شد: سازمان هواشناسی به علت طوفان قریب الوقوع و احتمال طغیان رودخانه ی جیحون ـ رودی که از میان شهر می گذرد ـ فرمان ترک شهر را صادر کرده...
امروز ظهر قرار بود همه چیز تمام شود، ولی باز من نشسته ام و مشغول قلم زدن هستم. خیلی سخت قلم و کاغذ گیر آورده ام. برای چه کسی و برای چی دارم می نویسم؟ نمی دانم. فقط قلم را پیاپی بر کاغذ سفید می لغزانم؛ انگار نوشتن رسالتی است...





