

غریقنجات استخر، دماغ عملکردهی همکارش را بهدقت وارسی کرد و لبخند رضایت حاصل از نتیجهی کار را که مهمان صورتش کرد، چرخید به سمتم و گفت: «تو هم اگه دماغت رو عمل کنی، خیلی قشنگ میشی، عمل کن.» و من کل روز و هفته و تا همین لحظه به این فکر میکنم که واقعاً اگر دماغم را عمل کنم، قشنگ میشوم؟
لابهلای عکسهای قدیمی، چشمم به عکسی از هجدهسالگیام افتاد. با مانتو و مقنعه و بدون هیچ آرایشی، کاملاً ساده بین بتونهای سیمانی پر از گل نشستهام. عینکم را توی دستم گرفتهام، چون از قیافهام با عینک خوشم نمیآید و به لطف چشمان ضعیفم هم نهایتاً همانقدر میتوانم از خودم دورش کنم. لبخند معروف همیشگی آن دورانم را به لب دارم، یعنی با دهان کاملاً بسته و لبانی که روی هم چسبیدهاند و کمی هم به یک طرف کج شدهاند تا لبخند متناسب با عکسم را بسازند. به دماغم خیره میشوم و به نظرم بهشدت متناسب و اندازه میآید. سریع میپرم جلوی آینه و دوباره دماغم را ورانداز میکنم. نمیتوانم به قطعیت برسم، سراغ گوشی میروم و عکسهای همین چند سال اخیر را مرور میکنم. از کی دماغم بزرگ شد؟ اصلاً دماغم از اول بزرگ بود یا از وقتی که عادت کردم با دهان باز بخندم و از فاصلهی بین دو دندان جلویم خجالت نکشم؟ خندیدن با دهان باز باعث میشود دماغم پهن شود و بزرگ به نظر برسد. دماغم تا پارسال هم حتی با قهقهه و خنده از ته دل بزرگ به نظر نمیرسید، حتی همیشه متناسب و اندازه بود، اما قشنگ نبود.
دوران بچگی و نوجوانی، خودم را قشنگ نمیدیدم. زیبایی مفهوم دور از انتظاری بود و در ذهنم با دو حالت ساده شکل گرفته بود: یا با آن متولد میشدی یا هیچ وقت آن را نداشتی. تصویر خواهرم در لباس هندی سبزی که روز عقدش پوشیده بود، زیباترین تصویر ممکن از یک انسان خوشگل بود که در هفتسالگیام در ذهنم نقش بست و در مقایسه با آن، من ابداً زیبا نبودم.
اطرافیان هم تلاشی برای زیبا خطاب کردنم از خود نشان ندادند. به خاطر نمراتم و جایزههای زیادی که میبردم همیشه تشویق میشدم؛ به خاطر پرحرفی و ورجهوورجه و شیطنتی که دست خودم نبود و بعدها فهمیدم به خاطر بیشفعالی است، همیشه شماتت میشدم. اما هیچگاه کسی به من نگفت که زیبا هستم. در عین حال با هیچکدام از اجزای صورت و بدنم هم مشکلی نداشتم. بخش ظاهریام صرفاً اثباتگر وجودم بود و اهمیت چندانی برایم نداشت. اواخر دوران دبستان چشمانم ضعیف شد و عینکی شدم. به جز یکی دو سال اول که از نظرم عینک صرفاً وسیلهای برای بهتر دیدن بود، هیچ وقت نتوانستم با آن کنار بیایم. تمسخر همسنوسالان و حرفهای طعنهآمیز فامیل کافی بود تا برای همیشه از عینکی بودنم متنفر شوم. عینک از زیباییام کم میکرد. البته بیشتر مرا زشت میکرد تا اینکه از زیباییام کم کند. من متعلق به دستهی زیبارویان نبودم. بابتش خجالت میکشیدم و همهی آرزوی دوران نوجوانیام خداحافظی با عینک بود. همزمان با قد کشیدنم، نمرهی چشمم هم بیشتر میشد و وابستگیام به حضور مداومش روی صورتم هم بیشتر میشد. تمام فکر و ذکرم حذف آن وسیلهی زائد از روی صورتم و بازگشتم به جرگهی غیرزشتها بود. از اواخر دبیرستان و بعد به لطف دانشگاه که رابطهام بهکل با فامیل قطع شد، مشکلم با عینک هم تا حد زیادی حل شد. این اواخر و قبل از عمل لیزیک، صرفاً حکم یک زائدهی فیزیکی را داشت که حذفش شیرجه زدن در استخر و لذت بردن از پیادهروی در روزهای بارانی را به ارمغان داشت. دیگر اثری از آن دستهبندی ذهنی زشت و زیبا نبود.
قدرت و نفوذ کلام اغیار را زمانی حس کردم که در یکی از سالهای دانشجویی، بعد از یک دورهمی، وقتی با دوستانم عکسها را مرور میکردیم، خواهر همکلاسیام که چند روزی مهمانش بود به زبان آمد که: «تو خیلی قشنگی، دقت کردی؟» و من دقت نکرده بودم، هیچ وقت دقت نکرده بودم. یا شاید چون نشنیده بودم. مادرم عادت به تعریف و تمجید کلامی نداشت. در عمل همهجوره برایمان تلاش میکرد، اما تعریف از زیبایی را جزو اضافات زندگی میدانست. فامیل هم آدمهای زبانبهتعریفاززیباییگویی نبودند. در مدرسه و همکلاسیهایم هم چیزی نشنیده بودم. و خب اینکه دختری که به زعم من زیبا و بهشدت خوشپوش و خوشسلیقه بود به من بگوید زیبا هستم، اتفاق بزرگی بود.
ولی آن حرف در حد همان یک جمله و حس خوب لحظهای اثر کرد و تغییری در مسیر زندگیام نداد. اما برایم واضح شد که آنقدرها به صلح درونی نرسیدهام و حرف و کلام دیگران میتواند به راحتی بالا و پایینم کند.
کمکم با فاصلهی دندانهای جلویم هم کنار آمدم و ترجیح دادم در عکسها از ته دل و با دهان کاملاً باز بخندم. حتی وقتی دندانپزشک برای رفع فاصلهی دو تا دندان پیشنهاد لمینت دندانهای قسمت جلویی را داد، آزادانه منصرف شدم و قیافهام را برای همیشه پذیرفتم.
البته فکر میکردم که پذیرفتم. این دودلی همیشگی را دارم که به خاطر ترس و نگرانی از قضاوت دیگران یا تبدیل شدن به چیزی که دوستش ندارم یا نمیتوانم بپذیرمش، هیچ وقت به دنبال تغییر نبودهام، یا واقعاً به آن پذیرش و صلح با خودم رسیدهام.
سالهاست دلم میخواهد تتوی کوچکی روی بدنم بزنم، اما آنقدر به خراب شدن و دوست نداشتن نتیجه فکر میکنم که حتی جرأت انتخاب طرحش را هم ندارم. آدم ریسکپذیری نیستم و اطرافیانم نیز ابداً پذیرای تغییرات نیستند.
حتی مشتاق به تغییر هم نیستند. در مورد من، یقین دارم حتی تصوری از جزییات ظاهریام ندارند و صرفاً شمایل کلیام را به خاطر دارند. اما به همان عادت کردهاند و تغییر بزرگ آنها را میترساند. وقتی عمل لیزیک کردم و با عینکم خداحافظی، خیلی از اطرافیانم متوجه نشدند و گمان میکنم پدر و مادرم حتی به خاطر ندارند من زمانی عینکی بودم و الان نیستم.
تأثیر اطرافیان آنقدر در ذهنم نفوذ دارد که هیچ وقت در ناخودآگاهم هم به عمل و تغییرات زیاد فکر نکردهام. با صورتم هم در ظاهر کنار آمدهام و حتی تمسخرهای گاهبهگاه برادرم در مورد سایز دماغم را هیچ وقت جدی نگرفتم.
تا پارسال که وسط بحث و بررسی دماغ غریقنجات، قرعه به من افتاد و دماغ مرا بررسی کردند. برای اولین بار به فکر افتادم. واقعاً دماغم بزرگ است؟ چهرهام تغییر میکند؟ ریسک عمل و بیهوشی و مصائب و سختیهای بعدش را تحمل کنم، واقعاً زیبا میشوم؟ اصلاً الان در چه مرحلهای هستم؟ خوشگلم؟ جذابیت ظاهری دارم؟ یا به قول نسل جدید، کیوت محسوب میشوم؟
عادت همیشگیام این است که به راحتی ویژگیهای خوب دیگران و زیبایی صورت و ظاهرشان، مدل جذاب موهایشان، آرایش دلپذیرشان و انتخاب خوب لباسشان را بهشان گوشزد میکنم. حس میکنم باید به آنها گفته شود تا بدانند که زیبایند. هرچند گمان میکنم خودشان این یقین را دارند و شاید گفتن من صرفاً درجهی اطمینانشان را بیشتر کند. اما خودم تا مدتها این تعاریف را نشنیدم. به جز آن خاطره از خواهر دوستم در دوران دانشجویی. شاید هم خیال میکنم که در حد بعضی از آنها زیبا هستم و معیارهای زیبایی در نظر دیگران متفاوت است.
نسبت به دماغم حساس شدم. اینکه واقعاً متناسب است و نیاز به هیچ تغییری ندارد یا شاید باید تغییرش بدهم. چرا باید صورتم را همینطور که هست بپذیرم؟ چه مانعی برای تغییر و جذابتر شدن وجود دارد؟ زیباتر شدنم چه تغییری در زندگیام ایجاد میکند؟ اعتمادبهنفسم را زیاد میکند؟ برای منی که ندانستن جواب یک سؤال و ناتوانی در حل مسائل بهشدت آزاردهنده است، یک دماغ جدید چه دردی از من دوا میکند؟ ولی برای منی که تجربه نکردم و هیچ وقت در جرگه و رتبهبندی زیبارویان قرار نگرفتهام، این نوع نتیجهگیری عجولانه نیست؟ شاید باید آن فضا و موقعیت را تجربه کنم. جمله معروف «دنیا برای خوشگلها راحتتر میگذره» در طول زندگی به کرات برای من عینیت داشته است: از معلم و همکلاسی و استادی که صرفاً به خاطر زیبایی ظاهری به یک نفر ارفاق بیشتری کردهاند، به او راحتتر گرفتهاند، در روابطشان با او آسانگیرتر بودهاند، و حتی مخلصانه پروژه و تکالیفش را به نحو احسن انجام دادهاند. قاعدتاً آن «عشوه و غمزه نگار که شهرآشوب است و جهانی را زیرورو میکند»، از آن یک زیبارو است. حتی من که ادعا میکنم اخلاق و درونیات افراد آنها را برایم زشت و زیبا میکند، بعد از عاصی شدن از سروصدای شبانه و همیشگی کودک همسایه و نفرت و کینهای که در دلم نسبت به او داشتم، بعد از اولین مواجهه و دیدن زیباییاش در لحظه تسلیم شدم و همه چیز را فراموش کردم.

من هیچ وقت آن طرف خط و در دستهی خوشگلها قرار نگرفتهام، اما حس میکنم آنهمه تعریف و تمجید و مواهب، نه فقط در ظاهر بلکه در باطن هم اثر بگذارد و شخصیت فرد را متمایز کند. به زبان ساده، فرد از درون باور دارد که خوشگل است. حال اگر من ظاهر عاریتی داشته باشم و یا به زور عمل و جراحی و فیلر و تزریق، چهرهی جذاب برای خودم بسازم، میتوانم شخصیت و غرور یک زیبارو را هم داشته باشم؟ در مواجهه با افراد منتظر تعریف و تمجید باشم و از جملاتشان تعجب نکنم؟
برای منی که سی سال اول زندگی را گذراندهام و در دستهی معمولیترین آدمهای دنیا ردهبندی میشوم، زیبایی نوظهور چه در جدیدی را به رویم باز میکند؟ چه فرصت از دست رفتهای را جبران میکند؟
اصلاً خط و معیار زیبایی جدید را چه کسی مشخص میکند؟ چطور مطمئن شوم که زیبا شدهام؟ باید منتظر تعریف و تمجید اطرافیان بمانم یا حد و مرز و تعریف مشخصی دارد و مطابق با آن میتوانم خودم را بسنجم؟ مسیر زیبا شدن را تا کجا باید ادامه بدهم؟
هر بار که اینستاگرام را باز میکنم، روتین پوستی جدیدی اضافه شده و تکنیکهای آرایشی تغییر پیدا کردهاند. خطوط کانتور که معجزهی عصر جدید محسوب میشدند، به سرعت از دور خارج شدهاند و حالا صورت براق و زیبا و به ظاهر بیهیچ آرایشی جذاب محسوب میشود. دماغهای عروسکی حالا جای خود را به دماغهای عقابی و برجسته دادهاند و دماغ استخوانی به عنوان یک ویژگی منحصربهفرد، صورت را خاص و متفاوت نشان میدهد. زیبایی جدید از الگوی یکسان قدیم و تشابه هر چه تمامتر به مرلین مونرو و شارلیز ترون پیروی نمیکند. دورهی فیلرهای حجیم لبها هم به سر آمده است. حالا باید برای لیفتهای کوچک و جزئی و بلفاروپلاستی جا باز کرد. فرد به ظاهر خودش است، اما در بهترین و زیباترین نسخهی خود.
مسیر زیبایی جدید برای من گیجکننده است. اگر بخواهم وارد بازی شوم، حد و نهایتش را نمیدانم. تا کجا باید تن به قاعدهی بازی بدهم و برنده باشم؟ از کجای مسیر، عوض میشوم و دیگر خودم نیستم؟
کوکو شنل، مبدع برند شنل، معتقد است زیبایی لحظهای آغاز میشود که تصمیم میگیری خودت باشی. این خود بودنی که خانم شنل مصرانه به آن اعتقاد دارد را چطور میشود معنا کرد؟ خود بودن برای دختر چهاردهسالهای که جدیدترین فیلتر اینستاگرام را روی صورتش امتحان میکند تا هم فکش زاویهدار باشد، هم جوشهای بلوغش مشخص نباشد، یعنی پذیرش تفاوت با همسالان و حتی طرد شدن از دایرهی محبوبیت. و برای زن سی و چند سالهای همچون من، خود بودن با پذیرش انتخابهای متفاوت معنی میشود.
واقعیت این است که فشارهای اطرافیان و محیطی که در آن زندگی میکنیم بیش از آنچه که فکر میکنیم بر تصویری که از خودمان در ذهن داریم و حتی نشان میدهیم تأثیر دارد. در قبیلهای در اتیوپی، لبهای بشقابی نماد زیبایی است. همان لبها در جامعهی ما میتواند یک زن را برای همیشه خانهنشین کند. یک چهرهی عادی در یک محیط و اقلیم میتواند زیبایی منحصربهفرد و ستودنی در جامعهای دیگر محسوب شود. نیاز به زیبا بودن یا زیبا دیده شدن هم به همین نسبت متفاوت است. هر چقدر در مدرسه و دانشگاه یا حتی معجزهوار در محیط کار، تکیه بر روی هوش و ذکاوت و ذهنیت فرد باشد، در معابر و مهمانی و استخر و آرایشگاه صرفاً ظاهر و لب و دهان و قوس بینی به چشم میآید. وقتی زیر دست آرایشگر، رنگ ریشه را عوض میکنی، حل فلان معادله اهمیتی ندارد. کیفیت پوست و حالتپذیری موهایت دلبری میکند. یک همنشینی کوتاه و چند دقیقهای زنانه میتواند بالغ بر پنجاه ایراد کوچک و بزرگ در ظاهر و صورت و بدنت نمایان کند و تمامی ذوق و خوشی موفقیت جلسه کاری قبل از همنشینی را به طرفةالعینی از میان بردارد. تکرار همنشینیها و شنیدن ایرادات، به مرور تبدیل به باور میشود و تو را به فکر وا میدارد که تغییر کنی و تبدیل به نسخهی بیعیب یا کمتر ایراددار خودت شوی. هر چقدر هم که در انتخاب اطرافیان گزیدهگو باشی و محتوای فیلتر شده به خورد خودت بدهی، باز هم سرآخر جایی از گوشه و کنار بیرون میزند.
در یکی از سریالهای کمدی، کاراکتر زن سریال سالها بیاهمیت به دنیای مد، همه توجهش را روی کار و کسب موفقیت علمیاش گذاشته بود. زمانی که برنده جایزه نوبل شد، اینترنت پر از عکسها و مصاحبههایش شده بود، ولی فقط لباسهای بدرنگ و عینک قدیمی و ازمدافتاده و ظاهر گوژپشتش در عکسها و نظرات مردم به چشمش آمد. همین زن، سالها قبل، دوستش را به خاطر شرکت در مجلهای که زنان دانشمند جذاب را به روی جلد مجله میبرد مؤاخذه کرده بود که نباید اجازه داد تفکر زیباییخواهی و جذابیت جنسی در جامعهی زنان دانشمند نفوذ کند و صرفاً به خاطر موفقیت و دستاورد علمیمان باید شناخته شویم. حال در برابر سطحیترین نظرات، شکسته بود و کارش به گریه رسیده بود.
وسوسهی زیبایی و جذابیت، حتی نوبل فیزیک را هم میتواند بیمعنا کند. حتی سیمون دوبوار معتقد است زن برای اینکه زن باشد، باید زیبا باشد. او معتقد است زیبایی یک قید اجتماعی است، نه یک حقیقت طبیعی و تأکید دارد که فشار برای زیبا بودن، زن را در موقعیت «ابژه» قرار میدهد؛ بیشتر دیده میشود تا اینکه کنشگر باشد.
این ادعا که اسیر بازیهای اجتماعی نشدهام و همیشه خود واقعیام را به نمایش گذاشتهام، اغراقآمیز است. سبک پوشش و مدل و رنگ مو و خیلی از انتخابهایم از همین فشار اجتماعی و تلاش برای پذیرفته شدن اثر گرفته است. ولی همیشه هم در جهت مسیر رودخانه شنا نکردهام. گاه و بیگاه تمرد کرده و ساز مخالف زدهام. خودم را به دست جریان روز نسپرده و صرفاً بر اساس تمایلات خودم قدم برداشته و انتخاب کردهام. حالا هم میتوانم بازی را به هم بزنم. همانطور که به فاصلهی دندانهایم اهمیتی ندادم و پذیرفتمشان، دماغ بزرگ و پهنم و خنده از ته دلم را بپذیرم و نگذارم زیبایی و تعریفم از آن را، محیط به من دیکته کند؛ فعال و اثرگذار باشم، حتی به قدر پذیرش یک دماغ بزرگ و شکست حاصل از داشتنش.