

با دومین گاز از شیرینی دارچینی، دهانم تلخ میشود و حسی از حسرت میافتد به جانم. شیرینی را از یکی از چادرهای جشن روز ملی محلهمان «ترانِبَری» برداشتهام.
هر سال در چنین روزی، میان کارناوال و بازی و موسیقی، خیمهای برپا میشود برای نمایش عکسهای محله؛ از صد سال پیش تا امروز: روزگارِ کارخانهی نساجی و کارگرانش، روز تخریب کارخانه و بالا رفتن تیرآهنهای آپارتمانهای ما، کودکی ماگنولیا و ردیف درختان لیندِ دور پارک. همهجای سوئد همین است؛ نه فقط آدمها، که کوچهها و درختها حتی تیرآهنِ خانهها، پدرجدشان را هم میشناسند.
به دهمین عکس که میرسم، فکری دردآور مثل گلوله از سرم میگذرد و پرتابم میکند به چهار هزار کیلومتر دورتر، تهرانپارس و کوچهی ۱۹۰. تازه، بعد از گذشت این همه سال، یکهو به صرافت این میافتم که از محلهای که همهی چهل سال قبل از مهاجرتم را در آن زندگی کردهام، حتی یک عکس درستوحسابی ندارم. نه از کوچهای که سالها بستر بازیها و رفتوآمدهایم بوده، نه از درِ آبی پررنگ پلاک ۵۷ که میلیونها بار برایم باز و بسته شده، نه از درخت باغچه که تابستانها شاخههای پرگیلاسش مقر فرماندهی ما بچهها بود.
بیجاست اگر انتظار داشته باشیم در میانهی موج انقلاب و پس از آن جنگ، در وانفسای تقلا برای بقا، کسی حواسش به عکس گرفتن و ثبت روزمرگیها بوده باشد. اما حقیقت این است که آنچه در این تلاطم از دست رفت، فقط عکس و ساختمان و جغرافیا نبود؛ بخشی از «زندگی ما» بود؛ بخشی از «ما» بود که در تحولات این تاریخ «خیلی مهمتر» برای همیشه گم شد. «تهرانپارسِ من» با انقلاب ۵۷ چنان تغییر هویت داد که حتی ما، ساکنان اولیهاش، برای همیشه با آن بیگانه ماندیم.
حالا بنا دارم اگر حافظه یاری کند تهرانپارس را از زیر گردوخاک «تاریخ مهم» بیرون بکشم؛ شاید برای ادای دِین به محلهام باشد، اما بیشتر برای پیدا کردن خودم است در آینهی مکان؛ که روایت محلههای کودکی، روایت خودِ آدمیست. بدون آن داستانِ زندگیمان ناقص و بیجان میماند.
من با تهرانپارس آغاز شدهام؛ محلهای که یک ثروتمند یزدی، ارباب هرمز زرتشتی، بعد از بازگشت از هند، در شرق تهران در دههی ۲۰ بنا میکند، با خیابانهایی به سبک پاریس و نامهایی برگرفته از اسطورههای ایرانی: از رستم و اسفندیار و گیو گرفته تا کادوس و روئینتن و آرش تیرانداز.
اولین خاطرههایم از خودم برمیگردد به سال ۵۱، در طبقهی دوم خانهی کوچهی ۱۹۰ تهرانپارس. از روزگارم قبل از زندگی در تهرانپارس، چیزی در ذهن ندارم، جز خاطرات مبهمی که آن هم به خاطر بوها در یادم مانده؛ بوی کاهگل دیوارهای سفیدکارینشده و پلههای نیمهکاره و بوی رنگ، که گمانم یادگار روزهایی است که میآمدهایم به خانهی در حال ساخت خیابان ۱۹۰ سر بزنیم.
با مفهوم «همسایه» در طبقهی دوم همین خانه آشنا شدهام؛ وقتی مادر از بیابان ساختهنشدهی کنار خانه سهسوته میرفت خانهی همسایهی پشتی، آقای مسعودی، که نگذارد پسرش را با کمربند ادب کند و از طرف پسر قول میداد که دیگر در جایش نَشَاشَد. آنقدر کوچکم که وقتی از پنجره دارم ماجرا را در حیاط خانهی همسایه نگاه میکنم، از پسرک میپرسم: «فرهاد، اسمت چیه؟»
در ششهفتسالگی، کمکم پایم باز میشود به کوچه، کوچهی ۱۹۰ کمی پایینتر از فلکهی سوم؛ کوچهای که امن است و همیشه من، فرید و بچههای ثابت محل در آن مشغول جنبیدنیم: افشین، اردشیر، نوید، پریسا، مرجان، لیلی، رویا، سایا، نادر، و حتی حامد که یکیدو سال از ما بزرگتر است و خانهشان نزدیک سر خیابان است و مادرش خیاط. چون فرید گفته کادوهای خوب میآورد، همیشه نفر اول لیست تولدهایمان است.
خیابان ۱۹۰ قدرت دارد مثل یک آینهی مقعر، همهچیز را برگرداند بهسوی یک مرکز مشترک. مادرها ماهی یکبار دوره دارند، پدرها اگر در خیابان همدیگر را ببینند، سلامعلیک میکنند و از وضع کوچه و بهبودش حرف میزنند و هنوز مانده به اینکه تا همدیگر را از دور میبینند، خودشان را بزنند به کوچهی علیچپ. از همه پرفعالیتتر در محله هم ما بچهها هستیم. کوچه بیشتر شبیه حیاط خانههایمان است؛ درهای حیاطها همیشه باز است و یک سنگ پایشان که بسته نشوند. به جشن تولدهای هم دعوت میشویم، چهارشنبهسوریها با هم میرویم قاشقزنی و از روی بتههای وسط کوچه میپریم، حتی اجازه داریم برای بازی به خانههای هم برویم.
خانههای همهمان کموبیش مثل هم است؛ خانههایی با قوارههای دویست و سیصد و چهارصدمتری. از چشم من تنها فرقمان اسباببازیها و بوی خانههاست. خانهی نادر و سایا بوی خوب میدهد؛ بوی چمدان پدربزرگ و دایی وقتی از سفر خارج میآیند و میخواهند سوغاتیها را تقسیم کنند. هرکدامشان هم توی اتاقشان یک خانهی عروسکی دارند: سایا یک خانه مثل قصر دارد و نادر یک مدرسهی عروسکی.
بعدها میفهمم تفاوتشان با ما در بوی خانه و اسباببازی به خاطر مادر آمریکاییشان است. غیر از اینها انگار هیچ فرقی نداریم؛ به یک کل منسجم میمانیم. کتابخانه درست میکنیم و به هم کتاب قرض میدهیم، در کوچه دوچرخهسواری میکنیم و شبهای تابستان، حتی نزدیک غروب، حق داریم قایمباشک بازی کنیم.
کلاس سومم و تکلیف مهم هر شبمان عددنویسی است. از روز اول مهر شروع کردهایم، هر شب یک صفحهی صدتایی عدد مینویسیم. معلممان، خانم هوشیاران، میخواهد تکلیفهای عددنویسی از ۴۴۰۰ تا ۴۵۰۰ را صحیح کند که صدایش میزنند دفتر مدرسه و وقتی برمیگردد، میگوید کتاب و دفترمان را جمع کنیم برویم خانه. بعداً میفهمم آن تعطیلی چندماهه به خاطر اعتصاب معلمها بوده. خانم هوشیاران که هول شده و نمیداند کِی دوباره ممکن است به مدرسه برگردیم، در آخرین لحظه فقط داد میزند: «شبی یک صفحه عددنویسی یادتون نره.»
و ما، در حالی که از این تعطیلی سورپرایزی با دممان گردو میشکنیم، هیچ خبر نداریم که ایستادهایم در یک آستانه؛ آستانهای که کمین کرده با بولدوزر بیفتد به جان محله.
روزها با خیال راحت بازی میکنیم و بیشتر از قبل توی کوچهایم. هوا هم از پاییز و زمستانهای قبلی گرمتر و روشنتر است. توی شعارهای تظاهرات میگویند این هوای خوب بهاری همهاش به کوری چشم شاه است. هر شب، عذاب وجدان وقعی ننهادن به آن «شبی یک صفحه عددنویسی»، وصیت خانم هوشیاران، میآید سراغم و بعد پرتابش میکنم به پشت گوش، بس که محله و ما بچهها حالا بیشتر از قبل در تکاپوییم و به بازیها و فعالیتهای قبلیمان کارهای دیگری هم اضافه شده است.
خانوادههای آمریکایی محله که تعدادشان هم کم نیست، تندتند دارند خانهوزندگی را حراج میکنند و میروند. چندتاییشان که با مادر رفتوآمد دارند، از او خواهش میکنند یک تکپا برود حراجشان را ببیند، شاید چیزی باشد که به دردش بخورد. از خانهی همسایهی روبهرویی آمریکایی یک نردبان سهپله میخریم، یک جعبه عود کلهقندی با پایهی فیلی، و یک اسکیتبرد قرمز که مال پسرشان است برای من، و یک جعبه کتاب.
دوچرخهسواری با پدربزرگ هم وارد برنامهی عصرهایم شده. پدربزرگ که از سر کار برمیگردد، با دوچرخهام راه میافتم دنبالش. تنها که باشم، اجازه ندارم از خیابان خودمان آنطرفتر بروم، اما با پدربزرگ حتی میتوانم تا زمینهای خالی شمالشرقی خیابان ۱۹۰ هم رکاب بزنم.
اول فکر میکنم برای پیادهروی و دوچرخهسواری میرویم تا آن بالا که هیچوقت قبلاً نرفتهایم، اما بعد میفهمم که پای از دست رفتن زمین پدربزرگ در میان است. مدتی تقریباً هر روز میرویم تا آجرهایی را که شبها دور زمین میچینند کنار بزنیم، اما چون آجرچینها در کارشان بسیار جدیاند، بالاخره پدربزرگ بنا میآورد، دور آن هشتصد متر زمین را دیواری میکشد و خانهای کوچک در وسطش سرهم میکند، مبادا زمینش، مثل تمام زمینهای آن منطقه، بیفتد دست به قول پدربزرگ «غاصبها».

آخرین فعالیت جمعی ما بچههای خیابان ۱۹۰، چند روزی پیش از بهمن ۵۷ است. از زور بیکاری به سرمان میزند کتابهایمان را روی جعبه یا پارچهای دمِ در خانهها بچینیم و بفروشیم. در نهایت، چون همه فروشندهایم و مشتری وجود ندارد، کارمان به مبادلهی پایاپای میکشد.
کتاب شیر و جادوگر یا همان نارنیا را در همین مبادلات زمستان ۵۷ صاحب میشوم. یک نسخه از هامپیدامپی را، که ماجرای تخممرغی است که از دیوار میافتد، میشکند و دوباره سرهمش میکنند، و از همان همسایهی آمریکایی روبهرویی خریدهام، میدهم به حامد، همان پسر سر خیابان، و بهجایش شیر و جادوگر در سرزمین نارنیا را میگیرم.
کتاب آنقدر برایم جذاب است که در دم فرو میروم در دنیایش. برای اولینبار، از خیابان گرم و زندهی ۱۹۰ پا میگذارم به دنیایی یخزده. چند روزی در اتاقم، در کمد، در نارنیا میمانم و بیرون که میآیم، دیگر زندگیام ادامهی همان دنیای نارنیاییست: برف و یخ و سرما با من آمدهاند به کوچه.
تهرانپارس، خیابان ۱۹۰، از همان وقت است که یخ میزند. گویی آن شور و نشاطی که با خنده و هلهلهمان، با بساط کتابهایی که جلوِ در خانهها چیده بودیم و به خیابان جان میداد، حال خوشِ کوتاهمدت بیماری بود که پیش از مرگ، دمی با زندگی گرم میگیرد و بعد، بیهوا، غزل خداحافظی را سر میدهد.
دستی سنگ جلوِ در حیاط خانهها را برداشته، درها بسته شدهاند؛ همسایههای آمریکایی، حتی نادر و سایا، رفتهاند و «کاخ آرزوها» را هم با خودشان بردهاند. نوید و پریسا که بهاییاند دیگر تولد نمیگیرند؛ از مرجان و افشین که پدرهایشان مکانیک ساواک و سرهنگ ارتش شاه بودهاند، از بازی و شلوغ کردنهایمان در کوچه، دیگر خبری نیست.
پدربزرگ و مادربزرگ و فرید هم دیگر نیستند، رفتهاند خانهی جدیدشان در وسط آن جزیرهی غصبی؛ میان خانههای سرهمبندیشدهای که در آشفتهبازار انقلاب، یکشبه مثل قارچ، روی زمینهایی سبز شدند که حالا صاحبان اصلیشان گموگور شده بودند. خانهی ۱۹۰ هم که بهخاطر بزرگفامیل بودن آنها، همیشه پر بود از مهمان، مثل کوچهی ۱۹۰ خالی میشود.
اینجا، دقیقاً همینجا، یکی از نقطهعطفهای زندگیام است.
اطمینانم از آنجاست که هر زمان کار کشیده شود به مرور خاطرات، تصویر قبل از این نقطه در ذهنم تصویری گرم و نورانی است با درخشش خورشید ظهر تابستان وسط یک آسمان آبی، و از این نقطه به بعد است که آن تصویر روشن مبدل میشود به «من» تنها، ایستاده در کوچهای بیانتها با آسمانی ابری و غبارگرفته، انگار دستی یکی از آن فیلترهای «بلو» را انداخته باشد روی من و کوچه و محله. یک نارنیای تمامعیار.
صد روز است که مدرسه تعطیل است و از فردا که اول اسفند است، دیگر باید برویم مدرسه. نه نگران همسایههایی هستم که رفتهاند، نه غاصبهایی که بیدعوت آمدهاند، نه نگران کوچه که حالا برایمان غریبه شده. تنها نگرانیام این است که شبی یک صفحه عددنویسیِ توصیهی خانم هوشیاران را ننوشتهام.
میروم مدرسه، خانم هوشیاران انگار تمام حافظهی قبلیاش پاک شده باشد، حرفی از آن توصیهی روز آخر، شبی یک صفحه عددنویسی، نمیزند. ما هم که از خدایمان است. حق هم دارد گیر ندهد به آن یک مشت عدد. صد روز تعطیلی تمام کارها را عقب انداخته. هنوز نیامده باید امتحان ثلث دوم را بگیرند و نمرهاش را برای ثلث اول هم که نبودیم، بگذارند. کسی کاری به این ندارد که ما صد روز درس نخواندهایم.
عددهای بین ۴۴۰۰ تا ۱۴۴۰۰ را هیچوقت نمینویسیم. کارهای مهمتری پیش روست و هیچکس به روی خودش نمیآورد که آن عددها در این صد روز گم شدهاند؛ مثل گریهی کودکی که پایش در ازدحامی لگد شده باشد، مثل گوشوارهای که در شلوغی از گوشی بیفتد، مثل خیلی چیزها که گم میشوند، بیآنکه صدای گمشدنشان به گوش کسی برسد.
صداهای «مهم» نه مهلت میدهند صدای برای همیشه بستهشدن «مرغ سوخاری کنتاکی» فلکهی دوم و «جاینت همبرگر» فلکهی اول را بشنویم، نه میگذارند صدای از زیر بته سبزشدن مغازههای جدیدی را که یکشبه، در یک جهش انقلابی، از هیئت اتاق به مغازه مبدل شدهاند، بلند شود.
نمیدانم مغازهی لوازمالتحریری پرویز کِی، سر خیابان، جنوب فلکهی سوم باز شده است. دفتر و کتاب کلاس چهارم را باید از او بگیریم. بیرون که میآییم، مادر در گوشم میگوید: «نشناختیش؟»
و بعد یادم میآورد که همین آقاپرویز که الان خودکار و مدادها را برایمان در کیسه گذاشته، روزی رئیس آموزشوپرورش متوسطه منطقهمان بوده است.
شاید علت اینکه گذشتهی تهرانپارس بیش از هر محلهی دیگری به دست فراموشی سپرده شده، همین باشد که هر کدام از ما، به علتی، دلمان میخواست وانمود کنیم اتفاق خاصی نیفتاده است. ساکنان جدید تهرانپارس؛ مثلاً مغازهدارانی مانند آقا پرویز، غاصبانی که یکشبه زمیندار شده بودند، و کسانی که آمده بودند جای ساکنان قبلی را گرفته بودند؛ «بنا به مصالحی» خوش نداشتند از گذشتهی خودشان، که گذشتهی تهرانپارس هم بخشی از آن بود، بگویند. ما، ساکنان اولیهی ماندگار، و آنها که داروندارشان را فروختند و فرار را بر قرار ترجیح دادند هم، احتمالاً فکر میکردهایم کنفیکونشدن محله در آن اوضاع خطیر، اتفاقی است پیشپاافتاده و لایق فراموشی.
بیآنکه بدانیم، روایت محلهها، روشن زیر خاکستر، در انتظار روزی میمانند که حقشان را بستانند؛ روزی که چهار هزار کیلومتر دورتر از محلهی کودکیات، زیر خیمهای، عکسهای صد سالهی یک محله را به دیوار میزنند و برای گذشتهاش جشن میگیرند. آن وقت است که شیرینی دارچینی در دهانت تلخ میشود و پایین نمیرود و یادت میدهد که روایت آدمها از مکانها و محلههایشان جدا نیست.
از آنچه در شکاف تاریخیِ صد روزه، از ۴۴۰۰ تا ۱۴۴۰۰، بر سر تهرانپارس آمده، مینویسم؛ که این روایت اگر گفته نشود، بخشی از زندگی من هم برای همیشه بیصدا و نامفهوم خواهد ماند.
قصهی «تهرانپارسم» را میگویم؛ شاید سال بعد، در جشن محلهمان، وقتی زیر خیمه، عکسهای محلهام «ترانِبری» را نگاه میکنم، شیرینی دارچینی، شیرین از گلویم پایین برود.