
قصههای وحشی یکی از آن فیلمهایی است که بارها آن را دیدهام. در دوران دانشگاه، یکی از استادان فیلمنامهنویسیمان معرفیاش کرد و از همان سالهای جوانی این فیلم تبدیل شد به یکی از آن لعنتیهایی که هر بار تماشاکردنش حس همان اولین مواجهه را داشت. فیلم مجموعهای...

-… - چرا مردم عکس نگه میدارند؟ - چرا، خدا میداند! چرا مردم اشیا را نگه میدارند، خردهریز و آتوآشغالهایی که به هیچ دردی نمیخورند! - چه میدانم، نگه میدارند دیگر! به یُمنِ گیفتشاپهای مسحورکنندای که اخیراً به محیطِ اکثرِ کتابفروشیها پیوست شده است و دستکم اینطور...

یکمِ ژوئیه ی ۲۰۲۴ این داستان اواسط دهه ی ۱۹۵۰ نوشته شده، یعنی پس از آن که ای. اِل. داکتُرو، 1 که در آن زمان بیست و چندساله بود، خدمت سربازی اش را در آلمان به پایان رساند. بروس وِبِر، 2 زندگی نامه نویس، این داستان را همراه با مقالات...

اگر من میتوانستم با این دستها چیزی را آنطور که واقعاً احساسش میکنم بِسازم، بِکِشم، بِنوازم، یا بدونِ واسطهی کلمهها (مثلاً با یک یا چند اشاره، آنطور که کرها و لالها میتوانند) همهی آنچه فکر میکنم بیان کنم، هرگز به نوشتن این کلمات تن نمیدادم. تن نمیدادم که بخواهم...

با جیکجیک گنجشکها بیدار شدم. شبِ پیش، به خاطرِ صدای خُرخُری که چند بار بیدارم کرد و خوابهای آشفته و پریشانی که دیدم خوب نتوانسته بودم بخوابم. عین جنازه چسبیده بودم به تخت. در خوابوبیداری بودم که جیکجیکها یکهو با شُرشُرِ آب قاتی شد. فکر کردم: «باز دارد خودش...

مامان قیچی باغبانی را میدهد دستم که شاخههای خشکشده را هرس کنم و برگهای نیمهجانشان را بچینم. نشستهام کف بالکن و افتادهام به جان «ناز»، که از باغچه سرازیر شده و خودش را رسانده کنار پاهایم. برگهای خشکشده را لابهلای ساقههای درهمتنیدهاش دنبال میکنم. جدایشان که میکنم تصویری از...

وقتی امری را تجربه میکنیم که بسیار حیاتی است، وقتی پای مسائل بسیار زیادی —تقریباً همهچیز—در میان است، اغلب زمان نداریم به کلماتی که واقعاً بهشان نیاز داریم فکر کنیم. کلمات همینطوری به میل خودشان از دهان ما بیرون میآیند، تنها هدایتگر آنها شانس است. و ما واقعاً نمیدانیم...


