اواخر دهه ی هفتاد خورشیدی ورود به رادیو و تلویزیون ایران همچون فتح قلعه ای باستانی بود. حصاری بلند به دور محوطه و تپه های صداوسیما کشیده بودند که هنوز هم هست. برای گذشتن از دروازه ها نیز به دعوت نامه ی معتبری، که حتماً یکی از مدیران ارشد آن...

آن صبحِ شنبه که «رودی»، گربهی اهلی ساختمان، درِ خانهی ما را زد و آمد تو، قرار بود در دو ساعت آینده پنج بچه توی خانهی ما به دنیا بیاورد. من تا پیش از ورودم به استانبول از گربهها میترسیدم. نه که ترس، نوعی حالت تدافعی و جمعشده داشتم،...



در من دو سیاوش قمیشی در نزاعاند: عشق دوران کودکیام که صدایش از ضبطصوتِ مشکی و بزرگ برادرم، سعید، بیرون میآمد و ترانههایش را از برم و شیفتهوار دوستش دارم. و سیاوش قمیشی در مواجههی امروز که متهم ردیف اولِ گذاشتن خشتبنای نوعی عشقورزیدنِ مخرب در وجودم است. ...

آنان که بهناحق از سرزمینشان رانده شدند… سورهی حج، آیهی چهل تابستان است و شمال هستیم. میخواهیم برویم آشورادِه. به اسکله که میرسیم، میگویند امروز نمیبریم. آب گِلآلود است و قایق پهلو نمیگیرد. مامان میرود با دو سه نفرشان حرف میزند، قبول نمیکنند. میروم جلو و میگویم باید...

«ویدئو رو سال ۵۸ خریدیم یا ۵۹؟» پیامک داداش پرویز است که مثل همیشه می خواهد کلکسیون تاریخش را تکمیل کند و وقتی می گوید «ویدئو»، هر دو می دانیم منظور همان اولین ویدئو است، همان ویدئو تی سونِ نوارکوچک. یادم نمی آید ده ساله بودم یا یازده ساله. برای...

«انسان چیست؟» «داناترین آدمیان کسی است که چون سقراط بداند هیچ نمیداند. محاورات سقراطی ، افلاطون» زمانی که میخواهیم چیزی را بشناسیم، میتوانیم از دو راه متفاوت عمل کنیم. یک راه آن است که کمی از آن دور شویم، گویی آن را از هر جایی که هست برداریم...

فروغ توی بگیروببندهای مردادِ سی ودو به دنیا آمد. مادرش، از هول و ولای مصدقی بودن پدر، زودتر از موعد زایمان کرد. هرقدر که هنر را دوست داشت از سیاست بیزار بود، سیاستی که خیلی چیزها را از او گرفته بود، دوست، خانواده، عشق... به خاطر همین بیزاری وسط تمام...

صدای دعوای گربهها که مثل صدای گریهی نوزادی گشنه روی اعصاب او کشیده میشد. تیرک چوبی خانهی پدربزرگ تحمل را از دست داده بود. بهزحمت خودش را به تکیهگاه رساند. چراغ گوشی چشمک میزد، مثل کرم به سمت گوشیاش که کنج اتاق بود رفت. گوشی را که روشن کرد،...

در اتوبانی خارج از فرانکفورت. نوامبر. مزارع با پوشش نازکی از برف پوشیده شده بود. تکه های لجن خاکستری به گِلگیر چرخ کامیون ها چسبیده بود. تکه پاره های لاستیک در جاده دیده می شد. انگشت شستم را از ماشین بیرون آورده بودم. پالتویی را پوشیده بودم که از عموی...
