icon
icon
عکس از ارشاد مظلومی
shurum enlarge
عکس از ارشاد مظلومی

مثل عروسک خیمه شب بازی

نویسنده
شهرزاد دلجو
زمان مطالعه
13 دقیقه
عکس از ارشاد مظلومی
shurum enlarge
عکس از ارشاد مظلومی
مثل عروسک خیمه شب بازی
نویسنده
شهرزاد دلجو
زمان مطالعه
13 دقیقه

زبانه‌ی آهنی را می‌کشم و به اندازه‌ی چهار انگشت، لتِ در را باز می‌کنم. چشم می‌اندازم انتهای کوچه. همیشه از آنجا می‌آید.

خانه‌ی ما در آخرین کوچه و به قول مجید تهِ تهِ روستاست. نگاهم به دنبال ملخ بزرگی می‌جهد و لبانم به خنده کش می‌آید.

مجید همزمان رو به ملخ و من در حرکت است. مسیر چشمانم را می‌خواند و پایش را پیروزمندانه روی ملخ می‌گذارد و فشار می‌دهد. صدای قرِچِ درهم‌شکستنش را می‌شنوم. اخم‌هایم را در هم می‌کشم. ته گلویم تلخ می‌شود.

ما هر دو کلاس پنجم هستیم، اما مجید از من قدبلندتر است. زورش هم بیشتر است. در مدرسه‌ی روستا کلّی طرفدار دارد و همه از او حساب می‌برند.

به دَمِ در که می‌رسد، می‌گوید: «بیا بریم دیگه. چرا خشکت زده؟»

در را می‌بندم و به دنبالش راه می‌افتم.

مجید چیزهایی دارد که دوست ندارم. تعداد گنجشک‌هایی که با تیرکمان می‌زند روزبه‌روز بیشتر می‌شوند. حشرات را می‌کُشد و گیاهان خودروی مسیرمان را چوب‌کش می‌کند. فقط مزارع و دام‌ها و بعضی از همشاگردی‌ها، چون صاحب دارند، از دست او در امانند.

می‌گوید: «امتحان ریاضی رو خوندی؟ من که نخوندم. تلویزیون یه فیلم خوب می‌داد، من هم نشستم تا آخرش نگاه کردم. امیدم به توئه علی آقا.»

لبخندی می‌زند و نگاهم می‌کند؛ یعنی باید زود بنویسی و برگه‌ات را بدهی.

از خانه‌ی ما تا مدرسه پانصد متری فاصله است. بارها موقع رفت‌وبرگشت قدم‌هایم را شمرده‌ام.

پنجشنبه است و زنگ اول امتحان داریم. بعد از نیم ساعت، مجید برگه را از زیر دستم می‌کشد. با دلخوری نگاهش می‌کنم. خوشبختانه خانم معلم متوجه جابه‌جایی برگه‌ها نمی‌شود.

زنگ تفریح سرِ بازی هفت‌سنگ فکر می‌کنم حالا که امتحان ریاضی را به کمک من از سر گذرانده، هوایم را دارد، اما دوباره طعنه‌و‌کنایه‌هایش شروع می‌شود: «مگه نون نخوردی علی؟ دفعه‌ی قبل خراب کردی بچه‌شهری.» بلندتر می‌گوید: «بچه‌ها، الان دیگه بچه‌شهری حساب نمی‌شه. شده مثل خودمون روستایی. بله؟»

بچه‌ها یک‌صدا می‌گویند: «بَ...ل…ه.»

خنده‌ی بچه‌ها در سرم می‌پیچد. مجید به من نزدیک می‌شود. در چشمانم نگاه می‌کند و با شانه‌ی چپش چنان تنه‌ای می‌زند که توپ از دستم می‌افتد. از عصبانیت می‌لرزم. ادامه می‌دهد: «نگاش کنید. توپ‌و انداخت! سرخ شده، مث دخترها. احمد، تو بیا جای علی.»

از بازی کنار می‌روم و جایم را به نفر بعد می‌دهم. گوشه‌ی حیاط در سایه‌ی دو اتاق تودرتویی که مدرسه‌مان است، می‌نشینم.

دو ماه گذشته؛ دو ماه از ورشکستگی پدرم، دو ماه از وقتی که داروندارمان را بار کردیم و آمدیم به روستای آبا و اجدادی‌اش. گوش‌هایم پر شده از کلماتی مثل دادگاه، دادخواست، حکم جلب و زندان.

این پسرِ پسرعموی پدرم هم که کاری جز آزار و اذیت بلد نیست، شده دردسر هرروزم. چند بار سعی کردم بازی‌های فکری یادش بدهم یا برایش کتاب داستان بخوانم، اما بی‌فایده است.

پدرم لقب ورشکسته و فراری را یدک می‌کشد و من بچه‌شهری و سوسول.

پنجشنبه است و زنگ دوم زنگ آخرمان. بعد از بازی، مجید حسابی خسته شده. کم‌خوابی دیشب هم کار خودش را کرده و سر کلاس مدام چرت می‌زند. دست آخر، جوری که معلم متوجه نشود، به ردیف آخر کلاس می‌رود و سرش را روی میز می‌گذارد.

«کلاس‌پنجمی‌ها، موضوع انشای هفته‌ی آینده رو نوشتم رو تخته. یادداشت کنید. دومی‌ها، مشق‌ها روی میز. می‌خوام خط بزنم.»

خانم معلم که از کلاس بیرون می‌رود، چند لحظه بعد صدای زنگ بلند می‌شود. همه با سر و صدای زیاد به طرف در می‌روند. من سر صبر تمام وسایلم را جمع می‌کنم و به خودم وعده می‌دهم که با دیدن جست‌و‌خیز موش‌های صحرایی، ماجرای زنگ تفریح را فراموش کنم.

موقع بیرون‌رفتن از کلاس صدای ضعیف خُرخُر می‌شنوم. قدم‌هایم را تندتر می‌کنم. رو برنمی‌گردانم و از کلاس بیرون می‌روم.

خانم معلم که کلید‌به‌دست ایستاده، در را پشت سر من قفل و با لبخندی خداحافظی می‌کند.

تا خانه‌ی کوچکمان می‌روم. بابا هنوز نیامده. بعد از ناهار خوابم می‌برد و ساعتی نگذشته که با سر و صدای طوفان بیدار می‌شوم.

در و پنجره‌ها بسته است. طوفان بی‌رحمانه هرچیزی را که به دستش می‌رسد، زوزه‌کشان به اطراف پرت می‌کند. چند تکه لباس با گیره به بند رختِ گوشه‌ی حیاط چنگ انداخته‌اند و به‌شدت تکان می‌خورند. فکر می‌کنم صدای کمک‌کمکشان را می‌شنوم.

خودم را به حیاط خانه می‌رسانم و لباس‌ها را جمع می‌کنم. ناگهان صدای‌ گنگی می‌شنوم: «آهای! یکی کمک کنه! کمک! کمک!»

لباس‌ها را محکم بغل می‌کنم و برمی‌گردم. مادر لباس‌ها را از دستم می‌گیرد و می‌گوید: «دستت درد نکنه. چرا رنگت پریده مامان؟ چیزی نیست. الان تموم می‌شه.»

«فکر کنم صدا شنیدم. کسی کمک می‌خواست.»

«صدای باده. زوزه که می‌کشه، فکر می‌کنی داره حرف می‌زنه. بعدش هم تو این باد و طوفان کسی بیرون نمی‌مونه. می‌بینی پسرم، باد اینجا راهش‌و زود پیدا می‌کنه. طفلک تو شهر وسط آپارتمان‌های کوتاه و بلند اسیر می‌شه. اینجا آزاده. هرچیز سبک و بی‌ریشه‌ای رو از زمین بلند می‌کنه و باهاش می‌رقصه و می‌رقصه و...»

مادرم به گوشه‌ای خیره و در خیالات خودش غرق می‌شود. آه می‌کشد؛ شاید خاطرات شبی را مرور می‌کند که رقص و لباسش چشم همه را خیره کرده بود؛ شبی که تا پایمان را از تالار بیرون گذاشتیم، گردباد شد و گوشه‌ی لباس مادرم را گیر داد به گلگیر یکی از ماشین‌های پارک‌شده و آن را درید.

گوشم را به شیشه‌ی پنجره می‌چسبانم. کسی از درون باد فریاد می‌کشد. فریادی که انگار در استوانه‌ای می‌پیچد به گوش می‌رسد: «هووو، هووو. کمک! کمک!»

 

عکس از ارشاد مظلومی
عکس از ارشاد مظلومی

یک ساعت بعد از تمام‌شدن طوفان، پدرم همراه پسرعمویش به خانه می‌آید. در حیاط مادر به استقبالشان می‌رود. بعد از چند لحظه مادرم به پشت سر نگاه می‌کند و ‌سه‌نفری مرا که پشت شیشه ایستاده‌ام ورانداز می‌کنند.

وارد که می‌شوند، سلام می‌کنم. پدر مجید می‌گوید: «سلام عمو. خبری از مجید نداری؟ نمی‌دونی کجا رفته؟ به تو حرفی نزده؟»

«خوب فکر کن بابا جون. قرار نبود خونه‌ی کسی بره؟ دوستی؟ فامیلی؟»

فقط سر تکان می‌دهم؛ یعنی نه، او را ندیده‌ام.

پدر مجید ادامه می‌دهد: «آب شده رفته تو زمین. این هم علی. خبری ازش نداره. برم ببینم چی‌کار می‌شه کرد.»

با پدرم دست می‌دهد و گیج و نگران به سمت در خروجی می‌رود. وقتی در را می‌بندد، چیزی درون سینه‌ام پایین می‌افتد.

به دنبالش می‌روم. می‌خواهم بگویم موقع بیرون‌آمدن از کلاس، صدای خُرخُر شنیدم، می‌خواهم بگویم شاید هنوز آنجا باشد، می‌خواهم بگویم وقتی طوفان شده بود، شنیدم کسی کمک می‌خواست، اما به‌جای این حرف‌ها وقتی در را باز می‌کنم، به پدر مجید که وسط کوچه رسیده و به صدای بازشدن در سمت من برمی‌گردد، فقط نگاه می‌کنم.

او دست تکان می‌دهد و سوار بر ماشین دو‌کابینه‌اش دور می‌شود.

به اتاقم برمی‌گردم و در را پشت سرم قفل می‌کنم. نتوانستم یا نخواستم چیزی بگویم؟ نمی‌دانم. کلمات از دهانم بیرون نمی‌آیند. خودم را به خواب می‌زنم، اما دست آخر خوابم می‌برد.

کمتر از یک ساعت بعد از خواب می‌پرم. تصمیمم را گرفته‌ام؛ مجید کمی مردم‌آزار و بدجنس است، اما نباید تنها رهایش می‌کردم.

پدر و مادرم را در خانه نمی‌بینم. وارد کوچه می‌شوم. اهالی روستا را می‌بینم که با موتور و ماشین و پیاده به سمت مدرسه می‌روند. در مسیر، چراغ‌گردان ماشین پلیس، آتش‌نشانی و آمبولانس را می‌بینم. تمام مسیر را می‌دوم. صدایم در سرم می‌پیچد: «هنوز دیر نشده. چرا آمبولانس خبر کردند؟ شاید از گرسنگی ضعف کرده. چرا نمی‌رسم؟»

جز همهمه‌ی اهالی و صدای بی‌سیم و بلندگوی ماشین پلیس که از مردم درخواست می‌کند متفرق شوند، ضجه‌های مادر مجید به پیشوازم می‌آیند. تقلا می‌کنم از کنار بزرگ‌ترها راهی برای ورود باز کنم که دستی شانه‌ام را می‌گیرد. «کجا می‌ری علی؟ بذار کارشون‌و بکنن. جلوتر نرو.»

پدرم است. تمام خشمی را که از اینجا بودنمان دارم در شانه‌ام می‌ریزم و آن را به‌شدت تکان می‌دهم. برمی‌گردم. دستش را می‌کشد و با تعجب نگاهم می‌کند.

خودم را به تپه‌ی مقابل مدرسه می‌رسانم. جمعیت زیادی روی تپه‌ی مشرف به مدرسه ایستاده‌اند. او را می‌بینم؛ می‌بینم که نصف تنه‌اش را از بین میله‌های حفاظ روی پنجره‌ها بیرون کشیده؛ درست مثل عروسک خیمه‌شب‌بازی پیش از شروع نمایش. ایستاده، لابه‌لای میله‌ها خوابیده است.

ماموران آتش‌نشانی او را با زحمت زیاد بیرون می‌کشند و به پرستارهای اورژانس می‌سپرند و درِ آمبولانس را می‌بندند. آمبولانس آژیرکشان دور می‌شود.

پدرم پشت فرمان می‌نشیند و همراه پسرعمویش با فاصله‌ی کمی آمبولانس را همراهی می‌کند.

مادر مجید هنوز ناله می‌کند: «بچه‌م رنگ به رو نداشت. جون به در نمی‌بره. برای همین آقا مرتضی نذاشت برم. پسرم...»

زن‌ها اطرافش وول می‌خورند و سعی دارند آرامش کنند.

«شما هم فکر می‌کنید می‌میره. نه؟ پس چرا اینجا جمع شدید؟ برید خونه‌هاتون. برید دیگه!»

چند بار با مشت توی سرش می‌کوبد و دست‌هایش را رو به آسمان تکان می‌دهد و خداخدا می‌کند و بعد از حال می‌رود. لب‌ودهان‌ها نه، این چشم‌هاست که حرف می‌زند. همه می‌دانند که مجید برای زنده برگشتن معجزه می‌خواهد.

با شانه‌های افتاده و سری سنگین به خانه می‌روم. اگر بیدارش می‌کردم، اگر به عمو مرتضی گفته بودم صدای کمک‌کمک شنیدم... من قاتلم؟ من مجید را کشتم؟ باید به همه بگویم که او را کشتم. می‌خواستم تلافی کنم؟ تلافی همه‌ی توهین و تحقیرهایش را؟ تلافی کشتن موجودات کوچک بی‌آزار را؟ تلافی اینکه می‌دانستم از زمین‌خوردن پدرم و اینکه دیگر در شهر زندگی نمی‌کنیم، خوشحال است؟ نه. آن‌موقع من به هیچ‌کدام از این‌ها فکر نکردم، اما به مجید هم فکر نکردم. من بدجنسی کردم.

به خانه می‌رسم و درازکش روی تخت به سقف زل می‌زنم.

یک ساعت بعد صدایی از بلندگوی مسجد روستا فوت مجید را چند باره اعلام می‌کند و به خانواده‌ی مجید تسلیت می‌گوید. پدرم که می‌رسد، خودم را پشت در می‌رسانم و گوش می‌دهم.

«می‌گفتند دل ترکونده. صدای باد و طوفان خیلی ترسونده بودش. سعی کرده خودش‌و از بین میله‌ها بیرون بکشه. فشار میله‌ها روی قفسه‌ی سینه و ترس و تقلای خودش باعث مرگش شده.»

«باشه. باشه. آروم‌تر. نذار علی بفهمه. سنی نداره. پدر و مادرش چی می‌کشند! خدا نیاره.»

«راستی خانوم، تو می‌دونی علی چه‌شه؟»

«چطور؟»

«نمی‌دونم. هیچی. بعداً حرف می‌زنیم. حاضر شو بریم.»

ساعت‌های باقی‌مانده‌ی پنجشنبه و تمام جمعه را از خانه بیرون نمی‌روم. بیشتر وقتِ پدر و مادرم در خانه‌ی پدر مجید می‌گذرد. با خودم کلنجار می‌روم که آنچه را در سرم می‌چرخد به آن‌ها بگویم. شاید مرا دادگاهی کنند. شاید حکم جلب مرا بگیرند. حتماً مرا به زندان می‌فرستند. آن‌قدر طول و عرض خانه را بالا و پایین می‌روم که دیگر نایی برایم نمی‌ماند. خسته می‌شوم و خوابم می‌برد.

با یا بی‌بهانه به مدرسه نمی‌روم. گاهی می‌ترسم به‌محض خروج از خانه، کسی دستبندبه‌دست منتظرم باشد. «خوب گیرت آوردم قاتل! راه بیفت!»

آن‌قدر خیال می‌بافم تا تب می‌کنم و در خانه بستری می‌شوم.

به عیادتم که می‌آیند، بیشتر وقت‌ها خودم را به خواب می‌زنم و میان پچ‌پچه‌ها می‌شنوم که مجید و علی خیلی صمیمی بودند. به همدیگر می‌گویند من از غصه‌ی مرگ مجید بیمار شده‌ام.

بعد از تاخیر یک‌هفته‌ای به مدرسه می‌روم. به جای خالی مجید نگاه می‌کنم و چشمانم خیس می‌شوند. هم‌کلاسی‌ها سعی می‌کنند دلداری‌ام بدهند و تسلیت می‌گویند. من خیره به جای خالی مجید نگاه می‌کنم؛ جایی که در خالی‌کردنش سهم دارم و بقیه نمی‌دانند.

بعد از همه خانم معلم نزدیک‌تر می‌آید و تسلیت می‌گوید و بعد دو برگه به دستم می‌دهد. خم می‌شود و آرام در گوشم می‌گوید: «برگه‌ی آخرین امتحان مجید هم هست. صبر کردم بهتر بشی و بیای. نوزده شده، درست مثل خودمت. علی، شاید ندونی چقدر، اما حالت‌و می‌فهمم.»

زنگ تفریح به آستانه‌ی در تکیه می‌کنم و چشم می‌دوزم به صحن حیاط مدرسه که ته ندارد. به حرف‌های خانم معلم فکر می‌کنم که دستی دستم را می‌گیرد و آن را با گردی توپ پر می‌کند.

«چیه احمد؟»

«بزن علی. تو بازیت خوبه. باید جای مجید رو پر کنی. بیا! بیا دیگه!»

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد