

جهان، روح دارد و به شیوههایی مرموز با ما حرف میزند، یا دستکم این چیزی بود که سِپو از تومبی آموخته بود. در آن روستای دورافتاده، تومبی گروه بزرگی از پیروان، که بیشترشان زن بودند، را دور خودش جمع کرده بود. این زنها در تمامی جلسات هفتگی تومبی کنار رودخانه شرکت میکردند، شهرت او را به روستاهای همسایه میرساندند، و بیهیچ چونوچرایی تمامی پیشگوییهایش را قبول میکردند، چرا که با تمام وجودشان او را پیامآوری واقعی میدانستند.
در همان روستا بود که تومبی در برابر همهی مردسالاریها و سنتها ایستادگی کرد، و در همانجا، داستان تومبی و سِپو برای نسلهای آینده بارها و بارها تعریف خواهد شد.
اما، شاید بهتر باشد از ابتدای داستان آغاز کنیم.
—
ریشسفیدهای دهکده میگفتند که تمام طبیعت، یک هستی واحد است و تنها یک هدف دارد: تضمین بقای خودش. آنها نشانهها را مییافتند و بین دیدهها و نادیدهها همبستگیهایی را پیدا میکردند. در روزی که او به دنیا آمد، آنها ادعا کردند که ورود تومبی لرزههایی در قلمرو دنیای معنوی ایجاد کرده است، و گفتند:
تومبی شبیه نوزادهای دیگر نبود، اصلاً گریه نکرد. این یک نشانه است.
با اینکه زمین دهکده لرزید، اما او روی پاهایش وارد این دنیا شد. این یک نشانه است.
و آن دختر در بدو تولد به چهرههای ما خیره شده بود، گویی همهی ما را قبلاً جایی دیده باشد. این یک نشانه است.
—
سِپو دو سال بعد از تومبی به دنیا آمد. وقتی برای اولین بار نسبت به خودش و محیط اطرافش آگاه شد، باورش برای او سخت بود که تومبیِ مشهور، خواهر خودش است. اینکه مردم اینقدر چاپلوسی خواهرش را میکردند و خودشان را به پایش میانداختند، به نظر سِپو خیلی طاقتفرسا بود، اما ظاهراً تومبی به این چیزها اهمیتی نمیداد. این تمام چیزی بود که او از زمان تولدش با آن روبهرو شده بود.
با این حال، در سالهای بعد، خواهرش آرزوی داشتن یک دوران کودکی معمولی را در دلش یافت؛ اینکه مثل دیگر بچهها آزادانه برای خودش بچرخد، و مثل سِپو با دوستانش بازیهای احمقانه انجام دهد. اما، والدینشان او را از معاشرت با بچههای دیگر—تا زمان اولین قاعدگیاش—بهشدت منع کرده بودند، و به همین دلیل، تومبی روزهایش را بیسروصدا زیر سایهی درخت انبهی بیرون خانهشان میگذراند، و خواهرش و دوستان او را تماشا میکرد که بازیهای بچهگانهای مثل «کَمگولوبی» و «گونجه» را انجام میدادند.
گاهی اوقات اگر پسرها اطرافشان بودند «سیپوتی-سیپوتی» بازی میکردند، اما سِپو یک بار به او گفته بود که بیشتر پسرها بیادب و هرزه هستند و او ترجیح میدهد کلاً از آنها دوری کند. او گفته بود که دانگا (پسری با دندانهایی چنان بزرگ که انگار روی لب پایینش قرار گرفته بودند) و چیپاسو (پسری که با لهجه حرف میزد) بدترینِ پسرها در گروهشان بودند. او میگفت، دانگا خیلی وقتها «اوجِنی»اش را جلوی چشم دخترها تکان میداد، و چیپاسو همیشه با دستهای کثیفش به دنبال دست زدن به دخترها بود.
و تومبی در خلوت با خودش فکر میکرد که اگر کسی بدنش را اینطور بیاجازه لمس میکرد، چه حسی به او دست میداد.
سِپو میدانست که خواهرش جز یک کودک معمولی بودن – و آزاد بودن – چیز دیگری نمیخواهد، و لذت بردن خودش از این آزادی، هیچوقت بدون کمی احساس گناه نبود.
—
گاهی اوقات، وقتی او و دوستانش بیرون و در میان خانههای گِلی روستا مشغول بازی بودند، به یاد تومبی در خانه میافتاد و او را با صورت کشیده و چشمان قهوهای مهربانش، که بهتنهایی روی حصیری در سایهی جلوی خانهشان نشسته بود، تصور میکرد. و وقتی روز اولین قاعدگی تومبی بالاخره فرا رسید، سِپو تقریباً به اندازهی خود تومبی از این بابت خوشحال بود.
برای اولین بار، خواهرش اجازه داشت به تنهایی از خانه بیرون برود، دوست پیدا کند و واقعاً در بازیهای آنها شرکت کند. و وقتی این کارها را کرد، به نظر میرسید که دیگر هیچ ویژگی خاصی در مورد او وجود ندارد. او هیچ توانایی چشمگیری نداشت و در واقع، تقریباً در هر بازیای که شرکت میکرد، همیشه میباخت.
و زیاد هم آسیب میدید، و وقتی زخمی میشد و خونریزی میکرد، دقیقاً مثل بقیهی دخترها خونریزی میکرد.
و او میگفت که این حس به او دست میدهد که بالاخره به جایی تعلق دارد.
—
با این حال، والدین او، به همراه ریشسفیدهای دهکده، هنوز هم مصمم بودند که زندگی او به زندگی مردم عادی هیچ شباهتی نداشته باشد.
همه به تومبی میگفتند که او شخص بسیار مهمی است، یا میگفتند او تناسخ اجداد قدرتمندی است که برای نجات جهان بازگشته است. به او گفته میشد که او متفاوت است و فقط باید صبورانه منتظر بماند تا خدایان، رسالت واقعی او را آشکار کنند.
مهمتر از همه، آنها میگفتند که اجازه دادن به او برای ترک خانه از همان ابتدا اشتباه بزرگی بوده است.
و بنابراین، برای حفظ آرامش، برخلاف میل خودش با آزادی زودگذرش خداحافظی کرد و خودش را برای بقیهی عمر به ماندن در خانه و تنهایی تسلیم کرد.
—
وقتی خاله مالامبو - خواهر بزرگتر و تنومند مادرشان - از شهر به دیدنشان آمد و پیشنهاد کرد که تومبی مدتی را دور از روستا بگذراند، والدینش در ابتدا اصلاً حاضر به شنیدن این حرف نبودند.
با این حال، خاله مالامبو با دلایل بسیار قانعکننده این استدلال را مطرح کرد که دیدن دنیا و آشنایی با آداب و رسوم مردم دیگر بدون شک میتواند به نفع تومبی باشد، و همینطور مدتها به آوردن دلایل مختلف ادامه داد تا سرانجام تصمیم گرفته شد که اگر تومبی قرار است برود، سِپو هم باید همراه او باشد.
خواهرها خیلی زود فهمیدند تمام داستانهایی که در دهکده دربارهی عظمت خانهی بزرگ خاله مالامبو شنیده بودند، با واقعیتی که در انتظارشان بود خیلی متفاوت است. آنها دقیقاً از وسط شلوغی شهر عبور کردند - تا اینکه تمام آن ساختمانهای بلند و براق و ماشینهای شیک شهری را پشت سر گذاشتند و از آنها خیلی دور شدند - و حتی باز هم دورتر رفتند، تا اینکه همان جادهی آسفالت زیر پایشان هم شروع به باریک و نازک شدن کرد و به کلی ناپدید شد و سپس، بالاخره، به جایی رسیدند که به نظر میرسید همهی خانهها در حالت فرسوده و از هم پاشیده، روی یکدیگر خم شده بودند.
سِپو فکر کرد، خانهها درست مثل زمانی بودند که او و دوستانش هر وقت چیزی آنها را میترساند، دور هم جمع میشدند و سرهایشان را به هم میچسباندند.
تفاوت این مکان با دهکده در این بود که خانههای دهکده سقفهای کاهگلی داشتند و فضای بسیار بیشتری برای بازی کردن وجود داشت، اما خانههای اینجا تنگ و دارای سقفهای حلبی بودند و به نظر میرسید مثل مرغهایی که زیر باران ماندهاند، لرزان هستند؛ انگار هر لحظه ممکن است فرو بریزند.
اما قرار بود اینجا خانهی آنها باشد و با وجود همهی ظواهر ماجرا، آنها اقامت در خانهی خاله مالامبو را خیلی دوست داشتند، و البته چیزهای بسیاری هم یاد میگرفتند.
در طول این دیدار، تومبی و سِپو انواع ماجراهای هیجانانگیز و غیرقابل تصوری را شاهد بودند که هرگز در دهکده ندیده بودند. هر از گاهی میدیدند که مرد جوانی در حال دویدن است و جمعیتی خونخوار از مردانی که سنگ پرتاب میکردند، زنجیر در دست داشتند و چوب دستشان بود، او را تعقیب میکنند و فریاد میزنند: «کوالالا!» و گاهی اوقات زنی برهنه را میدیدند که جمعیت به دنبالش هستند و فریاد میزند: «هوول!» و زنهای خشمگین فریاد میزدند: «برو شوهر خودت را پیدا کن!»
صرف نظر از این موارد، تغییر ریتم زندگی و محل اقامت، درست همان چیزی بود که تومبی برای بیرون آمدن واقعی از پیلهاش نیاز داشت. چیلو – آخرین فرزند دختر خانه که قرار بود به زودی ازدواج کند، دخترِ خاله مالامبو و همسر به همان اندازه دوستداشتنیاش، عمو لوکوشا – تنها دخترعموی آنها بود که هنوز در خانه زندگی میکرد. سِپو شادی واقعی را دید که در خواهرش زنده شده است، زیرا چیلو آنها را به تمام دوستانش در محله معرفی کرد.
و البته کمی بعد، آنها را به آن مرد جوان، اِمبوته، معرفی کرد. البته شاید تعجب کنید که چطور همهی آن ماجراها آنطور اتفاق افتاد. در حالی که خود اِمبوته کاملاً بیربط است، اما اگر او تصمیم میگرفت سرش به کار خودش باشد، آنچه در ادامه پیش آمد هرگز اتفاق نمیافتاد.

دادگاه در حال شروع شدن بود. رئیس قبیله با صدای بلند گلویش را صاف کرد و به جمعیت اشاره کرد که آرام شوند. تومبی با سری افتاده و کف دستهایی که بین زانوهایش به هم فشرده شده بود، با چهرهای بینوا و خمیده روی حصیر نی در مرکز جمعیت نشسته بود. لباس چیتِنگهی سبز با خالهای زردش تا مچ پا پایین میآمد، اما با این حال، احساس برهنگی میکرد. اگرچه نگاهش پایین بود، اما هنوز میتوانست تمام جمعیت اطرافش را ببیند. موقعیت دقیق آنها، هر حرکتشان را حفظ کند، چشمانشان را روی خودش احساس کند، و تمام نفرتی که در خیره شدنشان حس میکرد، عمیقاً قلبش را میشکافت. سِپو، با حلقههای تیرهی زیر چشمانش، در سمت راستش در کنار زنان دیگر نشسته بود. تومبی فکر کرد خواهرش خسته به نظر میرسد، از شدت لاغری تقریباً خشک شده است و تصور کرد که اگر آنطور که مشتاقانه میخواهد خواهرش را در آغوش بکشد، سِپو مثل برگهای پاییزی خشخش خواهد کرد.
آنها میگفتند «تومبی جادوگره.»
«اون میخواد روش زندگی ما رو نابود کنه. خدایان اون رو دیوونه کردن!»
و میگفتند: «اون نباید حتی یه روز دیگه تو این روستا بمونه.»
بهویژه، مردان سمت چپ او بودند که برای پنهان کردن تمایل خود برای مجازات او هیچ تلاشی نمیکردند. آنها میخواستند او تبعید شود. به او اتهامات پیاپی میزدند و میخواستند حتی ذرهای عزت و احترام برایش باقی نماند. و وقتی او چیزی نگفت، وقتی فقط با سکوت به سؤالات مستقیم آنها پاسخ داد، رئیس قبیله در حالی که با شور و اشتیاق سرش را به نشانهی موافقت با مردها تکان میداد، او را گستاخ و بیادب خواند.
زنانی که در سمت راستش بودند نیز در بیرحمی چیزی از مردها کم نداشتند. طوری به او خیره شده بودند که انگار میخواستند با نگاهشان او را سوراخ کنند. حتی کسانی که در ابتدا از او دفاع کرده بودند - و میگفتند هر اتفاقی افتاده باشد او هنوز هم شایستهی احترام است، حالا میخواستند او برود و در حالی که زیر لب حرف میزدند، او را جادوگر میخواندند و از محکوم شدن او حمایت میکردند.
تومبی که روی حصیر نی کوچک خود مچاله شده بود، در میان خشم مردانه در سمت چپ و نفرت زنانه در سمت راست، میتوانست احساس کند که خشم و انزجار با هم ترکیب میشوند، در اطرافش میچرخند و علیه او متحد شدهاند.
تومبی سرش را پایین انداخت، چشمانش را به دامنش دوخت و منتظر ماند.
رئیس قبیله مگس سیاه بزرگی را از پیشانی پرچین و چروکش دور کرد، چینهایی که از چینهای مزارع ذرت دهکده عمیقتر بود، و سپس صورت ریشدار و گوشتالویش را به سمت دستی که در میان جمعیت بالا رفته بود تکان داد. زن جوان فربهای با موهای ژولیده، از همان جایی که نشسته بود، دستش را پایین آورد و اعلام کرد:
«خودش گفت که یه کاری کرده بارون نباره. وقتی این رو گفت من اونجا بودم. بعدم گفت که ماهیها رو از سمت ما تو رودخونه دور کرده. گفتش برای این بوده که به ما درس عبرت بده!»
زن رویش را برگرداند تا مستقیماً به او نگاه کند.
«تومبی، تو نگفتی؟»
موجی از همهمه در میان جمعیت پیچید و چهرههای متعجب از این سو به آن سو میچرخیدند. رئیس قبیله مگس سمجی را از بینی بزرگ و پهنش دور کرد و به او خیره شد.
سکوت او با همهمههای بلندتری روبهرو شد و از او میخواستند که صحبت کند و از یکدیگر میپرسیدند که بر سر این زن که قبلاً خجالتی و محترم بود چه آمده است.
رئیس قبیله با نارضایتی سرش را بالا گرفت و به سمت دست دیگری که در سمت چپ تومبی بالا رفته بود اشاره کرد. مرد مسنی با ابروهای پرپشت به سختی از جایش بلند شد و گفت:
«اصلاً چرا باید به حرفهاش گوش کنیم؟ این زن برای خودش پیروانی پیدا کرده که وفاداریها رو تو این دهکده، حتی تو این سرزمین، دو دسته کرده. اونها فکر میکنن این زن یک پیامآوره، اما این چیزی جز جادوگری نیست! و یه جادوگر هیچوقت پیامآور نمیشه!»
او با عصبانیت دستانش را به سمت تومبی تکان داد و اضافه کرد:
«حالا اینو ببینید! این دلیلیه که ما جوونها رو تشویق میکنیم که از خانوادهی خودمون ازدواج کنن. ما دخترهای جوون و آمادهی زیادی تو این دهکده داریم، بنابراین برای من قابل درک نیست که چرا اِمبوته - برخلاف تربیت قبیله - تصمیم گرفت این دهکده و تمام دهکدههای دیگه تو این سرزمین ما رو نادیده بگیره و زنی رو شهری بیاره که ما هیچ چیزی از تربیتش نمیدونیم.»
—
آن جوان مؤدب و بیادعا – که تنها یک سال را با والدینش در شهر زندگی کرده بود – با وجود تمام پیشنهادهایش برای ازدواج با تومبی، هر بار از سوی خاله مالامبو و عمو لوکوشا رد شده بود.
و اینگونه شد که او و اِمبوته خیلی راحت به دهکدهی اِمبوته فرار کردند. و البته، سِپو هم به دنبالشان رفت.
حداقل در ابتدای آشنایی، تردیدی نبود که او واقعاً تومبی را دوست داشت.
اما پس از سه سال که هیچ نشانهای از بارداری دیده نشد، رگباری از حرفهای تحقیرآمیز و پر از توهین بالاخره او را از پا درآورد. بنابراین، او تخممرغهایش را در سبد دیگری گذاشت. سه ماه پیش از دادگاه او همسر جدیدی – تینا – برای خودش انتخاب کرد، و شکمش از همین حالا بالا آمده بود. تینا، زنی جوان و ظریف با موهای بافتهشده، حالا درست کنار خواهر تومبی، سِپو، نشسته بود و حتی برای یک لحظه هم نگاه خیرهاش را از تومبی برنمیداشت. از میان تمام زنانی که در دادگاه حضور داشتند، نفرت عمیقی که در قلب تینا جریان داشت از نفرت هر کس دیگری شعلهورتر بود. تومبی میتوانست نفرتش را حس کند. طرز نگاه تینا به او طوری بود که انگار میتوانست باطن او را ببیند.
شاید او به درون قلب اِمبوته هم نگاه کرده بود. شاید آن جای خالی در قلب او را دیده بود؛ اشتیاقش به داشتن همسر دوم. همسری که برایش بچه بیاورد.
فقط کافی بود او خودش را به اِمبوته نشان دهد.
—
مرد پیر حرفهایش را ادامه داد: «در مورد اینکه خودش را یه پیامآور جا زده، این دهکده، مثل تمام دهکدههای دیگه، یه پیامآور واقعی داره که به دست خدایان انتخاب شده و در دهکدهی رئیس مستقره. خدایان ما این زن رو انتخاب نکردن. بنابراین، تنها راه برگردوندن نظم به این دهکده، تبعید اونه!»
او با شدت و عصبانیت، با صدای هلهلهی تأییدهای بلند جمعیت، دوباره سر جای خود نشست. کدخدا با تأمل اطرافش را میپایید. اول از روی یک شانه به محافظانش که مثل مجسمه پشت سرش ایستاده بودند و سپس به سمت شانهی دیگرش نگاه کرد. رئیس اطمینان داده بود که زن پیامآوری که پیرمرد از او سخن گفته بود، برای ایفای نقش خود در دادگاه حاضر خواهد شد. اما او هنوز نیامده بود.
کدخدا با تلاشی دوباره برای گرفتن مگس، محکم به گونهی عرقکردهاش سیلی زد و سپس به سمت دادگاه برگشت.
دست آمبویا اِنکومبو که برای حرف زدن بالا رفته بود، با تکانی از سر کلافگی پایین افتاد. او گفت:
«خیلی خوشحالم که تا اینجا، در مورد اینکه با این زن جوان چیکار باید بکنیم همعقیده هستیم. اعتراف میکنم که من یکی از کسانی بودم که وقتی اِمبوته اون رو به این دهکده آورد، ازش حمایت کردم. اما حالا برای حمایت از اون حرف نمیزنم.»
تومبی چیزی نگفت. او بیحرکت و در واقع، بدون هیچ واکنشی سر جایش باقی ماند. زن، که موهای خاکستری داشت، ادامه داد:
«من اینجا به دنیا اومدم. اینجا بزرگ شدم. حتی یک بار هم خدایان تلاش نکردن روش زندگی ما رو تغییر بدن. ما زنها همیشه برای مردهای خودمون سم جمعآوری و آماده کردیم تا برای صید ماهی استفاده کنن. اما رودی که همیشه ما را تغذیه کرده، حالا در حال خشک شدنه و ماهی نداره، و ما حالا به خاطر این زن جوون داریم گشنگی میکشیم.»
آمبویا اِنکومبو دستان گرهخوردهاش را باز کرد و انگشتان لاغرش را در هوا تکان داد، گویی بذرهای تأیید را بر سر زنان دیگر میپاشید.
«و همهی اینها به خاطر اینه که ما تغییر روش زندگی خودمون رو نخواستیم؟ تومبی نمیخواد ما از سم استفاده کنیم، اما اگه مردهای ما فقط از قلاب استفاده کنن، چقدر ماهی برای سیر کردن این دهکده گیرشون میاد؟ اگه از سم استفاده نکنیم چقدر ماهی اضافی میاد که به کدخدا بدیم تا اونم به رئیس خراج بده؟ لازم نیست به خودتون زحمت بدین و جواب سؤال من رو پیدا کنین. فقط بهش فکر کنید.»
سپس، کالاسا که همیشه زیادی به خودش مطمئن بود – مردی سی و چند ساله با دندانهای بزرگ و نامنظم – به سرعت برخاست و با صدای بلند گفت:
«چیزی که من خودم باهاش مخالفم، اینه که ما باید کسبوکار زغالسازی خودمون را متوقف کنیم. ما فقط از منابعی استفاده میکنیم که خدایان بهمون دادهاند. چقدر احمقانه است که وقتی پاهامون توی آبه، از تشنگی بمیریم! حتی خود خدایان هم به ما میخندن.»
همهمهی موافقت در بین جمعیت دادگاه پیچید.
او ادامه داد: «اینجوری نیست که دهکده از این کار سودی نبره. ما درختها رو میسوزونیم، زغال رو بستهبندی میکنیم و برای راحتی خونوادههامون میفروشیم. تازه تو بازار هم آدمهایی هستن که زندگیشون به همین زغال ما بستگی داره. اگه بخواهیم به حرفهای مسخرهی این زن گوش بدیم، تکلیف اونها چی میشه؟»
خورشید بر سقف کاهگلی بالای سرشان میتابید. هر از گاهی، نسیمی میوزید و عرقهایی که از پشت گردن تومبی سرازیر میشد را خنک میکرد، و قلبش مثل طبل در سینهاش میکوبید، گلویش را خشک میکرد و در عین حال او را در عرق و تشنگی غرق میکرد. این ماجرا باید تا حالا تمام شده باشد.
«تومبی روش کشاورزی چیتهمنهی ما رو هم حسابی محکوم کرده. ولی چیزی که اون نمیفهمه اینه که وقتی ما زمین جدید رو پاک میکنیم، درختها رو میسوزونیم و خاکسترش بهعنوان کود تو همون مزرعههای جدید به کار میاد. گفته ما بهخاطر قطع درختها بارون نداریم؛ ولی ما به این دلیل بارون نداریم که این جادوگر آسمون رو جادو کرده! جنگل هم همینطور، که دیگه غذای ما رو تأمین نکنه. این جادوگر نباید حتی یه روز دیگه تو این دهکده بمونه!»
کالاسا در میان همهمهی پرشور دیگری از موافقت، روی چهارپایهاش نشست.
کدخدای شکمگنده، ریشش را خاراند. قصد داشت حرف بزند، لبهایش از هم باز شد، زبانش را جلو آورد، اما قبل از اینکه بتواند، تومبی ناگهان از جایش برخاست و همهی جمعیت دادگاه نفسشان را در سینه حبس کردند.
دیگر طاقت نیاورده بود. وقتش رسیده بود که حرف بزند.
—
تومبی با صدایی رسا، هم ملایم و هم پرقدرت – شبیه به جریان دلنشین آبهای عمیق – گفت: «من مادر هستم!» و نگاهش را از فردی به فرد دیگر چرخاند. چشمان آنها به همه طرف نگاه میکرد، گویی چشمهایشان میخواست از حدقه بیرون بزند.
کدخدا سه بار گلویش را صاف کرد، خودش را با کمک دستههای صندلیاش بالا کشید و فریاد زد: «برای یه زن خلاف رسم و رسومه که تو دادگاه وایسته یا بدون اجازه حرف بزنه. تو مادر هیچکس نیستی، زن! بشین سر جات! اینجا هیچ قدرتی نداری.»
تومبی با لحنی خنثی پاسخ داد: «من همهجا قدرت دارم.»
سکوت سنگینی بر دادگاه حاکم شد. او مستقیماً به چشمان درشت، برآمده و قرمز کدخدا خیره شد، بدون اینکه پلک بزند، و کدخدا بدون هیچ حرفی دوباره سر جایش نشست. جمعیت به هم ریختند، گویی موجی از جریان برق از میانشان عبور کرده بود، از آنچه در برابر چشمانشان میدیدند مبهوت بودند، اما حتی یک نفر هم جرأت نکرد حرفی بزند.
او ادامه داد: «من مادر هستم، مادر خیرخواه،» و هنگام صحبت کردن به تکتک حاضران رو کرد. «من به تمام خلقت زندگی و روزی میدم.»
«من مادر هستم، قادر مطلق. وقتی زمین رو میلرزونم، خونههاتون رو ویرون میکنم، و مزارعتون رو زیر آب میبرم، قدرت من رو میبینید.»
«من مادر هستم، دانای کل. من قوانین و زمانبندیها رو گذاشتم تا معلوم بشه فصلها کی شروع و کی تموم میشن؛ روز کی جای شب رو میگیره، جوونی کی به پیری میرسه، زندگی کی تسلیم مرگ میشه، کی خونریزی میکنید و کی نمیکنید.»
«من مادر هستم، محبت تمام و کمال. من تمام خلقت رو با عشق خودم تغذیه میکنم. من عشقم رو مثل بارون فرو میریزم، بدون اینکه انتخاب کنم چه کسی یا چه چیزی از عشقم سیراب میشه. من خودِ عشق هستم.»
«من مادر هستم، چشم همیشهبیدار. چشمم تو روز رو شما و کارهاتون میتابه، و چشمهای بیپایانم تو شب به شما و کارهاتون چشمک میزنن. من قبل از شما بودم، و خیلی بعد از اینکه زندگیهای کوتاه شما تموم شد و جمجمههاتون به خاک تبدیل شد، همچنان خواهم بود.»
«من مادر هستم. من تو هستم، تو منی. من همهچیزم، و همهچیز مال منه. تو تنها موجودی نیستی که تو وجود من جا گرفتی. قبل از تو، دیگرانی بودن، و اگه دست از اذیت کردن من نکشی، بعد از تو هم دیگرانی خواهند بود.»
کدخدا که کلافه شده بود و از وقتی نشست حتی یک بار هم به پشتی بلند صندلی تکیه نداده بود، با پایی لرزان از لبهی صندلیاش برخاست.
«دیگه کافیه! دیگه به حرفهای مسخرهی این دیوونه گوش نمیدم!»
او به اطراف دادگاه نگاه کرد، سپس چشمانش را به تومبی دوخت و اعلام کرد: «به نام خدایان، که تو حسابی بهشون بیاحترامی کردی، تو رو از این سرزمین تبعید میکنم! خب زن، با پای خودت میری؟»
پاسخ تومبی به کدخدا، یعنی خیره شدن مستقیم به او، و سپس تکان دادن آرام سرش به نشانهی منفی، موجی تازه از پچپچهای مبهوت را در میان تماشاچیان دادگاه برانگیخت.
کدخدا که از سرپیچی ادامهدار او خشمگین و آشکارا آشفته بود، گفت:
«پس اگه اینجوره فردا، با حضور پیامآور، دوباره اینجا جمع میشیم تا حکم قطعی و غیرقابل انکارت رو صادر کنیم.»
تومبی و سِپو خورشید را تماشا میکردند که آخرین رُبع از گردش روزانهاش را کامل کرد. در حالی که خورشید شروع به ناپدید شدن پشت تپهای کرد که همیشه سایهای بر رودخانهی خشکیده میانداخت، به توپ قرمزرنگی تبدیل شد. همان تپه که سایهاش در بوتهزار پخش میشد و دهکده را در بر میگرفت و به آنها اجازه میداد ستارگان و ماه را طوری ببینند که گویی بر بوم تیره و گنبدیشکلی قرار دارند.
آنها روی حصیر بیرون از کلبهی تومبی نشسته بودند. سکوت فضای بینشان را پر کرده بود. و سپس سِپو بالاخره صحبت کرد.
«تومبی، کاری که امروز کردی عجیب بود. چطور ممکنه هم اینقدر ضعیف باشی و هم اینقدر قوی به نظر بیای؟»
خواهرش برگشت تا به او نگاه کند.
«پیامآور امروز اینجا نبود. فکر میکنی فردا، برای اجرای تبعید نهایی به نمایندگی از رئیس، میاد؟»
«نه.»
«اگه این مردم کامل بازم بهت گوش ندن، براشون بارون و غذا میاد؟»
«نه.»
«اصلاً امیدی هست؟»
تومبی لبخند خیلی خفیفی زد، و سپس رویش را برگرداند.
«بله.»
«میدونی، حیف شد که بهم اجازه ندادن به عنوان عضوی از خانواده حرف بزنم. اگه بعضی از پیروانت میومدن و از تو دفاع میکردند بهتر بود.»
سکوت.
«فردا از اینجا میریم؟»
سکوت.
تومبی چیزی نگفت. چشمانش را به بالا دوخته بود و ستارهها را تماشا میکرد.
—
سِپو از خواب پرید و در دل شب صدای کوبیده شدن پاهای آدمهای زیادی به زمین را شنید که از جلوی کلبهاش رد میشدند. پتو را کنار انداخت، از زیر پشهبند بیرون آمد، یک چیتِنگه تنش کرد و آرام به سمت در رفت.
وقتی که قفل را باز کرد، صدای هیس و وزوز آتش سوزان در هوا پخش شده بود. به محض اینکه از کلبه بیرون آمد، هیچیک از اهالی دهکده - که حالا همگی از خانههایشان بیرون آمده بودند تا صحنه را تماشا کنند - لازم نبود به او بگویند که کلبهی تومبی در حال سوختن است.
فریادهای او - «دارم میسوزم! دارم میسوزم! لطفاً کمکم کنید!» - سکوت شب را شکافت.
سِپو قبل از اینکه متوجه شود، لغزید و روی زانوهایش بر زمین نشست، ناتوان شده بود و زاری میکرد. هیچکس به سمت کلبهی در حال سوختن ندوید؛ همه فقط ایستادند و تماشا کردند، در حالی که شعلههای حریص، آسمان را با نادیده گرفتن کامل ستارگان و ماه روشن میکردند و سقف کاهی و تیرکها را در خود میبلعیدند.
وقتی بالاخره، تمام سقف با انفجاری از اخگرهای درخشان فرو ریخت، هم اوج و هم خاموشی فریادهای دلخراش تومبی را شنیدند.
سِپو از میان اشکهایش میتوانست تعداد زیادی از اهالی روستا را ببیند که آن روز در دادگاه حضور داشتند. در میان آنها اِمبوته ایستاده بود، سر تینا با موهای بافتهشدهاش را به سینهاش گرفته بود، بازوهایشان را دور کمر یکدیگر حلقه کرده بودند، و تماشا میکردند. درست مثل بقیه، آنها بدون تلاش برای کمک، اتفاق را تماشا کردند و گفتند که این خواست خدایان است. اینکه جادوگر از حد خود فراتر رفته و جادوگران سزای خود را میبینند.
وقتی دیوار گلی و کاهگلی کلبهی خواهرش شروع به از هم پاشیدن و سوختن کرد، اهالی روستا هم شروع به پراکنده شدن کردند. سِپو، بهتنهایی و بر روی زانوهایش، تماشا کرد که تمام درهای کلبههای اطراف شروع به بسته شدن کردند، تماشا کرد که تمام چراغها یکییکی خاموش شدند.
خیلی زود، تنها یک ویرانهی دودآلود باقی ماند. و سکوت.
سِپو آنجا در تاریکی که هر لحظه عمیقتر میشد، روی زمین نشست تا زمانی که دیگر برایش اشکی باقی نماند. در حالی که به زمین خیره شده بود، اشکال مختلف ردپاهای شتابان را که از کلبهی در حال سوختن تومبی دور میشدند، در نور مهتاب تشخیص داد.
ردپای خدایان ناراضی، که پس از به آتش کشیدن کلبهی خواهرش و زنجیر کردنِ در به روی او، از آنجا گریخته بودند.
—
سِپو بهتنهایی در تختش، با خود اندیشید که به والدینش چه خواهد گفت. به خاله مالامبو و عمو لوکوشا چه باید بگوید؟ چطور به آنها بگوید که خدایان تومبی را زندهزنده در کلبهاش سوزاندند تا دهکده را از جادو پاک کنند؟ او از آنچه که سپیدهدم در پی داشت، بر خود میلرزید. مردان دهکده، جسد سوختهی تومبی را پس از طلوع آفتاب از خاکستر بیرون خواهند آورد، پیامآور بر روح او نفرین خواهد فرستاد و از خدایان خواهد خواست که او را در تاریکی نگه دارند. به جسد او تف میاندازند، و در مکانی مخفی و دور از دسترس در جنگل دفن خواهد شد، و هیچکس اجازه نخواهد داشت آشکارا برای او سوگواری کند.
چگونه اینها را تعریف خواهد کرد؟ و آیا خدایان، یا روستاییان، به او حتی اجازهی بازگشت به خانه را خواهند داد؟
درست در همان لحظه، بادی شدید به در کوبید و نور چراغ نفتی به شدت لرزید. او برگشت و متوجه شد که قفل باز است - حتماً فراموش کرده بود آن را خوب ببندد - و در کمی باز بود.
او بلند شد و در حال بستن در بود که ناگهان کاملاً به سمت داخل باز شد. سِپو از تعجب به عقب افتاد و نگاهی به بالا انداخت.
صدایی از تاریکی گفت: «پا شو. زود باش، لباس بپوش.»
سِپو در آنجا روی زمین افتاده بود، با نگاهی خیره و احمقانه پلک میزد. «زود باش، وسایلت رو جمع کن.»
با دستهای لرزان، بلند شد و همانطور که دستور داده شده بود عمل کرد.
و قبل از رفتن، چراغ نفتی را برداشت و به دیوار کوبید.
—
درحالیکه سِپو در فضای نیمهتاریک رؤیاگونِ شب، با سبد اوکوا که با دستانش روی سرش نگه داشته بود، در مسیر مالرو پایین میرفت، به صدای ضربات آهنگین پای پرهیب سایهوار پیش روی خودش گوش داد و سرعت خود را با او هماهنگ کرد.
صدای سرفههای نامنظم و انفجار در دوردست پشت سرشان با آواز جیرجیرکها در میان بوتههای اطراف در هم آمیخته بود. سِپو در مسیر مالرو مکث کرد تا از روی شانهاش به عقب نگاه کند و صحنهای که شعلههای خروشان آسمان بالای دهکده میبلعیدند را تحسین کند.
او تصور کرد که سر تینا بر سینهی اِمبوته آرمیده است، بازوان لاغر تینا محکم دور کمر او حلقه شده و همهی اهالی روستا آتش را تماشا میکنند، و همهی آنها فکر میکنند که از اولش هم باید این ازدواج در داخل خانواده اتفاق میافتاد.
او همچنین به سردرگمی خدایان، و البته به بهت مردم دهکده فکر کرد، زمانی که سپیدهدم میشد و هیچ جسدی برای هتک حرمت پیدا نمیکردند.
سِپو درنگ کرد، مدتی طولانیتر خیره شد.
تومبی که ایستاده بود به سمت او برگشت و گفت: «زود باش. بیا ادامه بدیم.»
این داستان در سال ۲۰۲۳ جز برگزیدگان جایزهی اهنری بوده است.