icon
icon
عکس از آرشیو
shurum enlarge
عکس از آرشیو

دمای خوردنت را عوض کن

نویسنده
الهام خطایی
زمان مطالعه
21 دقیقه
عکس از آرشیو
shurum enlarge
عکس از آرشیو
دمای خوردنت را عوض کن
نویسنده
الهام خطایی
زمان مطالعه
21 دقیقه

ظهر یک روز وسط تابستان است؛ از مدرسه و کلاس تابستانی رسیده‌ام. تشنه و گرسنه قابلمه‌ی آش را از یخچال درمی‌آورم، قاشقی برمی‌دارم و می‌نشینم همان‌جا پشت میز آشپزخانه. روسری و جوراب‌هایم پرت شده‌اند روی مبل، مانتو هنوز تنم است و شلوار بیرونی؛ معلوم است که هر چقدر خسته باشم برای خنکی هم شده دست‌هایم را صابون می‌زنم. قاشق‌قاشقِ آش سرد، به جای شربت سکنجبین یا آلبالو خنکم می‌کند و جای غذا دل را می‌گیرد. قرار نیست کسی را ببینم یا جایی بروم؛ پس از بطری کوچک آب و سیر له شده، چند قطره می‌ریزم گوشه‌ی قابلمه و به خوردن ادامه می‌دهم. خنکی آش، بو و مزه‌ی سیر و سبزیجات، راحت‌الحلقوم بودن ترکیب سبزی و برنج و بلغور که جویدن چندانی نمی‌خواهد، خستگی و گرما و گرسنگی‌ام را می‌شوید و می‌برد. نه توان دارم نه فرصت که با بوها و مزه‌ها بروم جاده‌های شمال‌غرب و اردبیل و گم بشوم در خنکای مه و خاکستریِ مایل به سبز کوه یا خانه‌ی پدری همسرم در شهر سلماس. آش دوغ را همین طور سرد خوردن عادت خانواده‌ی همسرم بود که من خیلی دیر به کشف آن رسیدم. تغییر گاه دیر اتفاق می‌افتد اما هر وقت که باشد و تو را از نخوتت نجات بدهد غنیمت است.

کلاس اول دبیرستان معلم فیزیکی داشتیم که تلاش می‌کرد با پوشیدن مانتوهای رنگی دست‌دوز خودش، سر کردن روسری به جای مقنعه و هماهنگ کردن رنگ کیف با مانتو، مهربان‌تر به نظر برسد و با چاشنی خاطراتش از بالا و پایین زندگی، فیزیک را خوشمزه‌تر به خورد مغز ما بدهد؛ یک روز در میانه‌ی تعریف گرما و فشار و حل مسئله‌های سرعت و تخمین کانون آینه‌ی محدب و مقعر تعریف کرد تازه ازدواج کرده بوده، سر سفره‌ی مهمانی که بشقاب بعضی خالی شده و بعضی هنوز در حال کیف بردن از آخرین قاشق‌های قورمه‌سبزی یا باقالی‌پلو یا دسر یا جرعه‌های نوشیدنی بودند، سقلمه‌های همسرش او را متوجه می‌کند که حالا که غذایت تمام شده خوب نیست سر سفره بنشینی، باید بلند شویم و کنارتر یا روی مبل منتظر باشیم و این درست برعکس رسم خانواده‌ی خودش بوده که وقتی حتی یک نفر سر سفره مشغول غذا خوردن است بقیه باید با نشستن همراهی‌اش کنند تا احساس تنهایی نکند. این‌جای داستان با ناز و لبخند و ریز کردن چشم‌هایش گفت دخترها بدانید سر سفره نشستن در هر خانواده آدابی دارد که باید یاد گرفت و احترام گذاشت. ما هم که دختر دبیرستانی مدرسه‌ی مذهبی، حرف ازدواج و خانواده‌ی همسر به میان می‌آمد چند دقیقه‌ای هم شده دل‌های پراحساسمان رگ‌به‌رگ می‌شد و پچ‌پچ و ریزخنده کلاس را می‌گرفت.

هر شهر و دیار و قوم و قبیله‌ای به جز دار و درخت و رسم و رسومِ پوشش و رفت‌وآمد، آداب خوردن هم دارد که اگر یادش نگیری و بلدش نباشی کارت در معاشرت ممکن است گره بخورد و به سختی بیفتی. گاهی هم لازم است ذائقه‌ات را تغییر دهی، طعم‌های جدید و دست‌پخت متفاوت را بپذیری. سال اول ازدواجم بود و صبح یک روز اوایل تیرماه از تهران رسیده ‌بودیم سلماس، ناهار قورمه‌سبزی مخصوص مادرشوهر داشتیم؛ سبزی کمی درشت خرد شده، لوبیای کم، رب و گوشت گوسفندی و برنج و آش ترش یا همان آش آبغوره. آش آبغوره را خیلی دوست داشتم. از کودکی، عمه‌ام هر وقت می‌رفتم خانه‌شان حتماً برای من آش آبغوره درست می‌کرد. غذا و خوراکی یکی از بهانه‌های جذب آدم‌ها، دورهمی‌ها و محبت به آن‌هاست. مادرشوهرم هم به ذوق آمدن ما از تهران دخترها و بچه‌هایشان را ناهار دعوت کرده بود. برای شام مواد اولیه‌ی آش دوغ آماده بود و یک قابلمه‌ی پر دلمه برگ که لابد دو روز دانه‌به‌دانه پیچیدنش طول کشیده. نوع پخت و محتوای دلمه‌برگ با آنچه تا آن روز تجربه کرده بودم فرق داشت اما خوشمزه بود. بیشتر تعریف نمی‌کنم که به هوس نیفتید.

فردایش مرخصی یک‌روزه‌ام تمام‌ شد. مادر گفت حالا تو باید غذا بپزی و ما دست‌پخت تو را بخوریم. آشپزخانه حیطه‌ی فرمانروایی خانم‌ها به خصوص زنان قدیم است، اینکه اداره‌اش را بگذاری به عهده‌ی عروس جوان ۲۱ساله نشان مهربانی است یا اعتماد یا امتحان؟ آخری بدبینانه است و دوتای اول واقعیت. به یخچال نگاهی انداختم. از دیشب آش دوغ داشتیم. همیشه پیاز تفت‌داده‌شده با روغن توی یک ظرف قرمز دردار ته یخچال بود. اما می‌خواستم تازه‌اش را درست کنم. مامانم می‌گفت می‌خواهی غذایت خوشمزه شود اول پیازداغ درست کن. پیازداغ‌های خودش، طلایی و یک‌اندازه بودند. روغن فراوان بریز، شعله را زیاد کن و خلال‌ها را تندتند تاب بده، کرم‌رنگ که شدند خاموش کن تا طلایی شوند. دو قسمتش کردم. یک قسمت برای زرشک‌پلو، کمی هم برای روی آش!

سفره را در اتاق کوچک رو به حیاط، جلوی تلویزیون مبله‌ی قدیمی انداختم. بشقاب‌های گل‌سرخی و قاشق چنگال طرح گل‌گندم. پارچ چینی آب را همیشه از شیر حوض حیاط پر می‌کردند. هوا گرم بود، پنکه پرده را تاب می‌داد و می‌چرخید و گوشه‌های سفره را بلند می‌کرد. در تنهایی‌ام روز به نظرم طولانی‌تر می‌آمد. رفتم اتاق مهمان‌خانه. زیر پنجره‌ای که آفتاب را پهن فرش لاکی اتاق کرده بود، روی زمین دراز کشیدم. بازوی راستم زیر سرم و انگشتان دست چپم لای کتاب «مثل آب برای شکلات». چرتم برد. به تقه‌ی در بیدار شدم؛ دست‌هایم خواب رفته بودند و گزگز می‌کردند. دویدم آشپزخانه، اما شعله‌های زیر قابلمه‌ها خاموش بودند. ناراحت شدم و دوباره روشنشان کردم، آش دوغ را داغ کردم. مواظب بودم شعله‌های اجاق را کسی خاموش نکند. پلو را کشیدم، تکه‌های مرغ را چیدم روی برنج و زرشک و زعفران و پیازداغ و آخرش هم رب و زعفران و آبلیمویی که مرغ‌ها تویش مزه‌دار شده‌ بودند. آش دوغ را کشیدم توی کاسه. کاسه‌ی چینی دستم را می‌سوزاند؛ گذاشتمش روی کابینت و پیازداغ و نعناداغ ریختم و با سیرداغ تزیینش کردم. خب به جز آموزه‌های مادرانه و خواهرانه این را در کتاب‌ها هم خوانده بودم که در آشپزی ایرانی، پیاز و نعناع و سیرِ در روغن تفت‌داده‌شده و گاهی نیز مخلوطی از همه‌ی آن‌ها جایگاه ویژه‌ای در خوش‌عطر و طعم کردن غذاها دارند. پنکه را هم چند دقیقه خاموش کردم تا غذاها سرد نشوند. صورت همیشه بشاش و خنده‌روی آقا، پدرشوهرم، از داغی آش و پلو کمی توی هم رفت اما هیچ نگفت و به رویم نیاورد. بعدش زرشک‌پلو را خوردند و تعریف کردند. موفق شده بودم مهارتم را ثابت کنم که غذا درست کردن بهانه‌ای برای اثبات مهارت‌های آدم‌هاست.

بعدها فهمیدم آقاجون غذای خیلی داغ دوست ندارد، همین است که مامان کمی قبل از آوردن غذا شعله‌ها را خاموش می‌کند. همسرم، حسین، گفت: «ا! چرا به خودت این‌همه برای تزیین و داغ کردن آش زحمت دادی؟! عوضش طعم آش متفاوت شده»؛ پا شد و ته‌مانده‌ی آش سرد را از یخچال با قابلمه آورد سر سفره. گفتم: «آخه این که گرم نیست! مگه آش رو سرد می‌خورند؟» انگار نشنیده باشد آش را با کاسه‌اش سر کشید.

ولی من هنوز نمی‌فهمیدم آش دوغ را چرا سرد می‌خورند؟ چرا پیازداغ و نعناداغ رویش نمی‌دهند؟ چرا سیر را خام له می‌کنند تویش؟

یادم می‌آید بخش نور و آینه‌ها را در فیزیک دوست داشتم. یک روز اواسط سال تحصیلی رفته بودیم آزمایشگاه. معلم روسری ژرژت سبز سر کرده بود با مانتوی یشمیِ بلند و آستین مچ. چراغ‌ها را خاموش کرد. از قفسه یک شیشه‌ی هرمی‌شکل آورد و گذاشت روی میز، تا به حال شبیهش را ندیده بودم. چراغ‌قوه‌ای را روشن و نورش را جوری تنظیم کرد که منشور را نشانه گرفته بود. منشور یک تکه شیشه‌ی بی‌مایه به نظر می‌رسید اما لحظه‌ی عبور نور از آن انگار شیشه نفس کشید و یک رنگین‌کمان کامل روی دیوار انداخت. همان نوری که تا ثانیه‌ای پیش سفید و یک‌دست بود، ناگهان هفت‌رنگ شد. انگار تا حالا خودش را پنهان کرده بود.

حالا معلم فیزیک را باید خبر می‌کردم که نه تنها سر سفره نشستن، اصلاً آشپزی و مناسبات مربوط به آن در هر خانواده چنان پیچیده و خاص همان خانواده است که از ملزومات یادگیری و حتی برگزاری جلسه‌ی توجیهی پیش از مراسم ازدواج به شمار می‌رود. مثل آزمایش منشور، بعضی چیزها ظاهراً ساده‌اند، یا به نظرت زیبا نیستند، یا بی‌مزه‌اند اما باید از زاویه‌ی درست بهشان نگاه کنی. در رعایت آداب و رسم و رسوم هم طرفین ممکن است دچار سوءتفاهم‌هایی شوند که رفع و رجوعش مدت‌ها زمان ببرد تا که آیا خلاص شوند یا نشوند. اتفاقاً این الزام وقتی که دو خانواده از یک قوم و نژاد و سبک زندگی هم هستند بیشتر لازم است. چون طرفین تصور می‌کنند که اِ؟ ما ترک‌ها که این‌جوری آش درست نمی‌کنیم؟ ما لرها که غذا را این‌جوری سر سفره نمی‌بریم! ما کردها که این‌جوری سر سفره نمی‌نشینیم! مثلاً خورشت کدو-بادمجان از غذاهای مرسوم ما تبریزی‌هاست، کدو-بادمجان سرخ‌کرده با مرغ یا گوشت. اما خانواده‌ی همسرم بادمجان‌هایی را که لایه‌لایه و نازک بریده شده بود، مثل خلال سیب‌زمینی کنار خورشت مرغ می‌گذاشتند.

زمان می‌گذشت و ما سالی چند بار به سلماس رفت‌وآمد می‌کردیم، آش دوغ می‌خوردیم. ولی من هرگز نه از سبزی‌ها و محتویاتش پرسیده بودم نه از نحوه‌ی پختش. برای من همین چند بار در سال خوردن کفایت می‌کرد. شاید جرئت نکرده بودم، شاید به فکرم نرسیده بود؛ یعنی در ناخودآگاهم به مهارت‌های دیگرم مثل پختن آش رشته و جو و آبغوره، سوپ سفید و قرمز، کشک بادمجان و ته-چین و باقالی‌پلو می‌بالیدم و بس بود.

گاه‌گداری که به آشکده‌ها یا رستوران‌های سنتی سر می‌زدیم یا در سفرها هوس آش می‌کردیم انتخاب همسرم آش دوغ بود. اما هیچ‌وقت هم باب میلش نمی‌شد. یا آشش نعنا داشت و پیازداغ که نمی‌پسندید، حق داشت، مزه‌ی آش‌های مادرش را نمی‌داد اما متوجه مشکل آش نمی‌شدم. یا از نخوددار بودنش ایراد می‌گرفت یا از ترکیب سبزی‌هایش یا از دوغش که شیرین بود. تغییر پارادایم‌های ذهنی ما فقط محدود به اصول و باورهای اعتقادی نمی‌شود گویا.

 

عکس از آرشیو
عکس از آرشیو

دوست دارم بدانم در دوران همه‌گیری ویروس کرونا آیا بودند کسانی که سراغ امتحان کردن دستورهای آشپزی جدید نرفته باشند؟ لابد آدم‌های سرسخت در برابر تغییر یا آدم‌هایی که چندان تنوع‌طلب نیستند. در آن خانه‌نشینی‌های ملال‌آور و خسته‌کننده، در روزها و شب‌هایی که هر کس و هر گروهی خودش را به در و دیوار می‌زد تا خلاقیتی از خودش در زمینه‌های مختلف بروز بدهد و حواس آدم‌ها را از مرگ‌ومیر و بیماری و آمار و افسردگی پرت بکند، وقتی نه کسی را می‌توانستی ببینی نه از خانه بیرون بروی، دم‌دستی‌ترین پناه و سرگرمی امتحان غذاهای تا به حال امتحان‌نکرده بود. غذا شاید راه و بهانه‌ای باشد برای تغییر و پذیرفتن. باید اعتماد می‌کردم، اعتماد به غذاهایی غیر از آنچه از کودکی به آن‌ها عادت کرده‌ام. شاید در این میانه جادوی منشوری پیدا می‌شد، سرعت اشعه‌های نور مستقیم را کم می‌کرد و می‌شکست.

آخر اردیبهشت سال اول همه‌گیری، ماه رمضان و تولد حسین بود. چطور باید تولد می‌گرفتم؟ به کیک‌های بیرون که نمی‌شود اعتماد کرد. از ذهنم گذشت آش دوغ خیلی دوست دارد. قرنطینه و فاصله‌گذاری جدی بود و بساط ضدعفونی و بشوربشور همه جا گسترده. زنگ زدم خواهرش و گفتم دستور آش دوغ را می‌خواهم؛ اول آش دوغ را تکرار کرد و ادامه داد: «کاری نداره که! برنج و بلغور و دوغ رو می‌ریزی که با هم بجوشه!» خب چقدر از هر کدام؟! «فلان قدر و فلان قدر» حالا مگر سؤال‌های من تمامی داشت؟ چه دوغی؟ برای چند نفر آدم؟ چند لیتر؟ دوغ را باید هم بزنم نه؟ تا کی هم بزنم؟ بعد اسم سبزی‌ها را پرسیدم. نسبتشان را پرسیدم. حس کردم هاج‌وواج دارد نگاهم می‌کند از بس من هیچی نمی‌دانستم از فوت‌وفن درست کردن این آش. اگر فلان سبزی نشد به‌جایش چی بریزم؟ گفت سخت نگیر اما درستش این‌هاست و با حوصله توضیحاتش را ادامه داد. آخرش پرسیدم آب گوشت؟ آب قلم؟ این‌بار دیگر قاه‌قاه زد زیر خنده و با لحن تعجبی گفت: «آب گوشت و قلم؟! نه بابا اصلاً». لابد در دلش هم به من که بعد از ۲۰ سال هنوز نمی‌دانستم آش دوغ هیچ جور چربی‌ای به جز چربی دوغش ندارد، خندیده بود. تازه راز لذیذ بودن آش دوغ سرد برایم روشن شد! نور به منشور می‌تابید و قرار بود مسیرش تغییر کند.

حالا توی این شرایط کرونا چطوری باید سبزی می‌خریدم؟ ماسک زدم، الکل را گذاشتم توی کیفم، سبزی را باید خودم پاک کنم، بشورم، خرد کنم؟ چه کار سختی! نمی‌شد به سبزی‌خردکنی اعتماد کرد. نوبتم شد: فروشنده چنگ انداخت به تره‌ها! «نه نه آش دوغ تره نداره!» «چرا خانم! داره، مگه آش بدون تره می‌شه؟ شما بلد نیستی خانم.» صدایم را درست از پشت ماسک نمی‌شنید. بلند گفتم: «لطفاً هر چی من می‌گم بذار.» شوید، گشنیز و اسفناج. پرسید: «سیر بذارم؟» ماندم! خواهرشوهرم سیر را نگفته بود ولی آش دوغ بود و سیرش! گفتم: «خیلی کم.» پیش خودم فکر کردم همه چیز را میانه بگیری به جایی برنمی‌خورد. شاید حق داشت نظرش در مورد سبزی متفاوت باشد. هر جای ایران بروی یک مدل آش دوغ دارند. ولی من دنبال طعم و بوی خاطرات همسرم بودم. بوی آشپزخانه‌ی سلماس، اتاقی که ناهارها را می‌خوردیم، خانه‌ی همه‌ی فامیل‌ها.

دوغ را از لبنیات یزدی محل گرفتم، امتحانش را قبلاً پس داده بود؛ چرب بود، ترشی‌اش غالب نبود و از همه مهم‌تر اینکه «اِی‌ران» بود نه دوغ. شاید بپرسید «اِی‌ران» مگر ترجمه‌ی ترکی واژه‌ی «دوغ» نیست؟ هم درست است هم نه. «اِی‌ران» پسمانده‌ی کره است. ماست و آب را قاطی می‌کنند و کره‌اش را می‌گیرند و پسمانده‌ی آن می‌شود «اِی‌ران». اگر کره‌اش را نگیرند می‌شود دوغ.

در واقع «اِی‌ران» ماده‌ای بی‌ارزش بوده اما جماعت آشپز ایرانی با خلاقیت خود و آمیختن چند نوع سبزی از آن خوردنی خوشمزه‌ای دست‌وپا کرده‌اند. در کتاب آشپز و آشپزخانه خوانده‌ام: «غذای اصلی و همگانی توده‌ی مردم ایران، بیشتر نان بود که آن را در گذشته به‌جز بازار، در خانه‌ها نیز طبخ می‌کردند. ... مردم عموماً نان را خالی یا همراه چند نوع غذای ساده که از موادی کم‌هزینه تهیه می‌کردند، می‌خوردند. این غذاها بیشتر آش، اشکنه، کله‌جوش و غذاهایی مانند آن‌ها بودند.»1 شاید آش غذای کم‌هزینه‌ای بوده که ایرانی‌های صرفه‌جو و خوش‌فکر در دوران سختی‌های اقتصادی و کوچکی سفره‌ها به گرمای آن پناه آورده‌اند.

گفته بود برنج و بلغور خیساندن نمی‌خواهد اگر با دوغ بجوشد ری می‌کند و لعاب می‌اندازد، ولی شما فکر می‌کنید رها شدن از کلیشه‌های ذهنی فقط به مسائل اعتقادی و باورهای بنیادین محدود می‌شود؟ نخیر! برنج کجا بدون خیساندن خوب باز می‌شود. بنابراین هر دو را اندازه کردم و شستم و ریختم توی قابلمه؛ نصف پیمانه برنج در یک قابلمه‌ی ۲۰ نفره! گذاشتم بجوشد، زیرش را خاموش کردم و درش را گذاشتم تا خوب خیس بخورد. پاک کردن سبزی را اگر به زحمت از سر می‌گذراندم، خرد کردنش شبیه یک رسم ورافتاده‌ی قرون وسطایی بود و کم مانده بود من را به قعر تاریخ ببرد، مدت‌ها بود که این بخش از آشپزی در بسیاری از خانه‌ها برون‌سپاری شده بود به خصوص در حجم بالا مثل سبزی قورمه و آش رشته. سفره‌ی یک‌بارمصرف انداختم روی میز و بند دور دسته‌ی گشنیز و شوید و اسفناج را بریدم. سبزی‌ها رها شدند روی میز. پاک کردن اسفناج کاری ندارد ته ساقه‌ها را می‌زنی و تمام، شوید هم اگر زرد نباشد سخت نیست، وای اگر گشنیز گِلی باشد و مثل موی شانه‌نخورده به هم بگورد! جعفری هم سبزی سر‌به‌راه و مظلومی است. خوب بود تره نداشتم، پاک کردن تره ازلی-ابدی است و هیچ وقت تمام نمی‌شود. سبزی‌های پاک‌شده را دو بار باید با مواد ضدعفونی می‌شستم نکند ویروس کرونا بگیریم؟

همسرم تعریف کرده بود روزهایی که مادرش می‌خواسته آش دوغ بپزد مسئولیت او هم زدن دوغ بوده، مدت‌ها، شاید بیش از یک ساعت، بسته به اندازه‌ی دوغ. آن‌قدری که برنج‌ها لعاب بیندازند و دوغ به جوش بیاید بدون اینکه بِبُرد و بعد سبزی را اضافه می‌کردند. هم زدن برای این بوده که برنج ته نگیرد، آبِ «ای‌ران» بخار شود و مایع نسبتاً غلیظی باقی بماند.

پسر و دخترم به کمکم آمدند؛ نوبتی دوغ را هم می‌زدند و مدام می‌پرسیدند بس نشد؟ با اطمینان نه چندان زیادی گفتم هر چه بیشتر بهتر تا وقتی بجوشد. نمک را باید قبل از اضافه کردن سبزی می‌ریختم وگرنه رنگ سبزش را پس می‌داد به دوغ و رنگ آش ناجور از آب درمی‌آمد.

دوغ جوشیده بود، برنج و بلغور هم لعاب انداخته بودند، نمک ریختم و مزه کردم، سینی بزرگ سبزی خردشده را آوردم بالای قابلمه و ریختم توی دوغ و به دخترم گفتم هم بزن؛ آن وقت بود که بو پیچید در آشپزخانه. آن وقت بود که نور از منشور عبور کرد. با بوی آش رفتم سر سفره‌ی ناهارهای سلماس، توی آشپزخانه کنار مادرهمسرم که چارقدش را بالای سرش محکم کرده و آستین‌هایش را بالاتر از مچ کشیده و با قد نسبتاً کوتاه، فرز این‌ور و آن‌ور می‌رود و تا می‌خواهد فلفل‌های درشت و تند را بیندازد داخل قابلمه من ازش خواهش می‌کنم این یک قلم را فاکتور بگیرد. رفتم به غروب‌هایی که خانوادگی توی ایوان خانه‌ی سلماس دور هم جمع می‌شدند و پیاله‌پیاله آش سرد را خوشحال و با لذت سر می‌کشیدند و من همچنان مقاومت می‌کردم که باید آشم را گرم کنم. رفتم توی دکه‌ها و استراحتگاه‌های گردنه‌ی حیران، روی زیلوهای نم‌گرفته و زیر طاقی‌های خیس از شبنم و مه. سری هم به رستوران‌های سرعین زدم، با اختلاف اینکه آش دوغ اردبیل نخود دارد. غذا جان و روان آدم‌ها را به هم وصل می‌کند. آشپزی یکی از حیاتی‌ترین کارهای بشری است و آدم‌ها حول این عمل حیاتی به دلگرمی هم جمع می‌شوند.

چند ظرف و کاسه گذاشتم روی میز، دو سه ملاقه در هر کدام آش ریختم که برسانم دست خواهرها و همسایه‌ها تا افطار. سیر و فلفلش را به اندازه ریختم که باب میل اکثریت باشد و هر کس خواست خودش اضافه کند. من در کنار خاطره‌ی کباب‌های تابه‌ای یا طعم کتلت‌های چند صدتایی گوشت و لپه‌ی مامانم که بویش دو روز آشپزخانه را قرق می‌کرد، در برابر فرزی و مهارت دست‌هایش در قالب زدن کتلت‌ها برای مهمان‌های سرزده و شب و نیمه‌شبی؛ در کنار خاطره‌ی کوفته‌تبریزی‌های خواهر بزرگم، از کوفته‌ی بزرگ چند نفره با گردو و تخم‌مرغ و زرشک و آلوی وسطش، تا کوفته‌های تک‌نفره برای مهمانی‌های صد، صد و پنجاه نفره، در کنار طعم شکم‌پاره‌ها و شیربرنج‌های خواهر دومم با مربای گل سرخ به خصوص برای مهمانی‌های افطار یا عطر و مزه‌ی کوکولو‌بیا و سوپ رشته‌ی خواهر سومم حرف خاصی در آشپزی نمی‌توانستم داشته باشم، حرفی از جنس انحصار؛ حالا آش دوغ می‌شد امضای آشپزی من باشد در خانواده‌ی خودم با فوت‌وفن‌هایی که فقط خودم بلدشان بودم. من برای جلب اعتماد، خودم هم باید اعتماد می‌کردم. گاهی لازم است «فکر و باوری» را که سال‌ها جدی‌اش گرفته‌ای بیندازیش دور، تازه‌اش را مزه‌مزه‌ کنی. حتی در مورد پیازداغ عزیز یا سردی و گرمی غذا. گاهی لازم است فکرها و باورهایت را از منشوری عبور دهی.

نزدیک اذان مغرب شده بود که همسرم رسید، هیچ کدام تولدش را به رو نیاوردیم. سفره‌ی افطار را در آشپزخانه روی میز باز کرده بودم، چای ریختم. نان تازه و سبزی خوردن و پنیر سر جایش بود. وارد آشپزخانه شد پرسید: «بوی چی میاد؟ یه بوی تازه‌ست.» نشست پشت میز و به‌جای کیک، کاسه‌ی آش دوغِ نه خیلی داغ را گذاشتم جلویش و گفتیم: تولدت مبارک. ناباورانه پرسید: «خودت پختی؟» و عطر آش را با نفسی عمیق به جانش فرو برد.

برای سحر که بیدار شدم دلم ضعف می‌رفت، قبل از گرم کردن خورشت و برنج و گذاشتن سالاد روی میز، قابلمه‌ی آشِ از افطار مانده را کشیدم بیرون از یخچال و چند قاشق ریختم توی پیاله. خواستم بگذارمش توی مایکروفر گرم شود. کسی بیدار نبود. دست نگه داشتم و یک قاشق از آش سرد گذاشتم توی دهانم؛ خوب بود، نه! عالی بود. خنک شدم و بقیه‌ی پیاله را در جا بلعیدم. رنگین‌کمان روی دیوار افتاده بود.

1.آشپز و آشپزخانه، علی بلوکباشی، پژوهشی انسان‌شناختی در تاریخ اجتماعی هنر آشپزی، نشر فرهنگ جاوید، صفحه ۶۷.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد