عروسی ها این اجازه را داشتم که به اعتبار مامان بروم زنانه بنشینم. خوش می گذشت. گذشته از این که زن ها مثل خواننده های طپش، جمیل و آراسته بودند، خوراکی هم به وفور بود؛ شیرینی و میوه و این جور چیزها. ختم ها را اما در معیت بابا می...

ظهر یک روز وسط تابستان است؛ از مدرسه و کلاس تابستانی رسیده ام. تشنه و گرسنه قابلمه ی آش را از یخچال درمی آورم، قاشقی برمی دارم و می نشینم همان جا پشت میز آشپزخانه. روسری و جوراب هایم پرت شده اند روی مبل، مانتو هنوز تنم است و شلوار...

بعضی وقت ها آدم از طرف خودش غافلگیر می شود. تصمیمی ناگهانی می گیرد و در مسیری می افتد که انتظارش را نداشته است. من هم چنین وضعیتی را حدود ۱۷ سال قبل تجربه کردم؛ وقتی تصمیم گرفتم دیگر برنج نخورم و تا امروز یک قاشق هم نخورده ام. تصمیم...

چند سال پیش روی ویرایش کتابی کار می کردم که به نوعی به غذا مربوط می شد. درواقع کتاب به بهانه ی غذاهای مختلف شکل گرفته بود. ایده پرداز کتاب از چهره های فرهنگی و هنری دعوت کرده بود یادداشت هایی بنویسند. یادداشت ها عموماً دو بخش داشتند. بخش اول...

پختنی های شیرین خانه ی ما خلاصه می شد در خاگینه و حلوا؛ همه اش چون مامان از ریسمان سیاه سفید می ترسید. و سرِ این ریسمان ابلق را که می گرفتی، می رسید به خاطره ای از چهارده سالگی مامان؛ به روزی که کیکی از روی دستور آشپزی «اطلاعات...

در صفحه ی چت «زندگی سالم» با چت جی پی تی می نویسم: صبحانه همان تخم مرغ آب پز همیشگی، ناهار شش قاشق لوبیاپلو با سالاد و... شام را هنوز نمی دانم. مطابق با دستورالعملی که به او داده ام، میزان پروتئین، فیبر و کالری را حساب می کند و...

مادر لاغرترین و صاف ترین مادربزرگی بود که تا امروز دیده ام. پدرم «مادر» صدایش می کرد و برای ما هم همین شد. ولی واقعاً «شایسته» بود؛ از آن آدم هایی که از هر نظر از سن شان جوان ترند. احتمالاً این لاغری و صاف بودن برای خودش هم مهم...

«آش و حلیم تازه، هرروز، از ساعت شش صبح.» چهارده پانزده سال پیش، اولین بار چنین متنی را سردر مغازه ای دیدم. تازه آمده بودم تهران. شوک های فرهنگی یکی بعد از دیگری داشت راست و چپم می کرد. سرد و گرمم می کرد. مرزهای جهانم هی کش می آمد...
