

به آشپزخانه میروم. پیاز قرمز را برمیدارم و پوست میکنم و با خودم فکر میکنم که خب حداقل این یکی را میتوانم درست انجام بدهم. من میتوانم تصمیم بگیرم حلقهای خردش کنم یا نگینی. میتوانم کره را در تابه بیندازم و صبر کنم تا آب شود. بعد پیازها را به کره اضافه کنم. میتوانم شعله را کم کنم قبل از آنکه پیازهایم بسوزند.
احتمالاً بخشی از کسانی که مرا از سالها قبل میشناسند وقتی این خطوط را بخوانند و متوجه شوند چقدر درستکردن یک شیشه ترشی رنگارنگ یا طلاییشدن پیازها برایم مهم شده، با تعجب از همدیگر بپرسند: «این همان زنی نیست که تا چند وقت قبل ماهی یک بار هم اجاق گازش روشن نمیشد؟»
درست میگویند؛ تا همین چند سال قبل که من کارمند تمامعیار یک شرکت خصوصی بودم، آنقدر سرگرم تبدیلشدن به کارمند نمونه بودم که همهی زندگیام را حول آن میچرخاندم و پختن غذا کماهمیتترین بخش زندگیام بود. من مشتری ثابت رستورانهای اطراف محل کار و خانهام بودم. جعبههای پیتزای شام قبل از آنکه خودم به خانه برسم پشت در آپارتمانم به انتظار نشسته بودند. البته که زندگی همیشه به یک شکل نمیچرخد.
حالا این منم؛ زنی که ساعات زیادی از روزش را دیگر نه در جلسات پشتسرهم در ادارات سرد و خشک، که در آشپزخانهای کوچک به ابعاد ۲×۳ متر میگذراند که اگر فضای اشغالشده توسط کابینتها و یخچال و گاز و... را در نظر بگیریم، دامنهی حرکتی من محدود به مستطیلی ۱×۱٫۵ است. آشپزخانهای که کوچکترین پنجره رو به آسمان بیکران را دارد. در آشپزخانه من ناشنوا هستم. در معنای حقیقی کلمه ناشنوا میشوم. ارتباطم با فضای بیرون کاملاً قطع میشود و هرچقدر هم که از ۲ متر آنطرفتر با من حرف بزنند چیزی جز همهمه به گوشم نمیرسد. زندگی مدرن شهری؟
وقتی به رابطهام با آشپزی فکر میکنم بیش از هر چیزی یاد مامانخانم میافتم. مامانخانم آشپز ماهری نبود؛ مثل اکثر مامانها یکی دو غذا با امضای خودش داشت، مثلاً کتلتهای تردی که بعد از رفتنش جایی شبیهتش را پیدا نکردیم.
من فکر میکنم رفتار مامانخانم با غذا متفاوت بود. عادت جالبی داشت؛ بلد بود چطور صبح را شروع کند. همان موقع که بیدار میشد سماور گازی را روشن میکرد و تا آب جوش بیاید میرفت یک نان سنگک یکرو کنجدی خوشپخت میخرید. نانوای محلهمان ذائقهی مامانخانم را میشناخت؛ نان نه آنقدر خمیر که توی گلو گیر کند و نه آنقدر برشته که تیزیاش گوشهی لب را پاره کند. نان هنوز گرمای تنور را در خودش داشت که به خانه میرسید و کنار خوشرنگترین چای سیاه تازهدم آلبالوییرنگ و گوجههای خردشده با نمک فراوان و قالب پنیر سفید قرار میگرفت. مهم نبود که شب قبل را چطور گذراندهای، کابوس دیدهای یا از غم هجران تا صبح اشک ریختهای یا اصلا با خیالی آسوده خوابیدهای و صدای خروپفت به گوش همه رسیده؛ اولین لقمه را که در دهانت میگذاشتی، بوی چای و نان و گوجه که در دماغت میپیچید، شوری پنیر و نمک گوجه که روی زبانت به هم میرسید، بازشدن درهای بهشت را به جان میدیدی. در آن زمان هر صبح شروعی دوباره بود.
حافظه موجود عجیبی است؛ خیلی از اتفاقات مهم را نگه نمیدارد ولی ممکن است سالها بعد ناگهان یادت بیاورد که پنیر آن روز کمی شورتر از همیشه بود. این کاری بود که مامانخانم با غذا میکرد؛ بدون آنکه حواست باشد یک صبح معمولی را به روشی کاملاً معمولی برایت معنا میکرد. من خیلی شبیه مامانخانم نبودم. تا مدتها فکر میکردم آشپزی یعنی درستکردن چیزی برای خوردن، یک فعالیت صرفاً خدماتی، تقریباً در حد شستن لباس یا مرتبکردن کمدها؛ کاری که باید انجام شود تا بدن بتواند به وظایف مهمترش برسد. تا اینکه روزهایی رسید که تمام وظایف مهم زندگی پشت صدای موشکها و جنگندهها پنهان شدند و به مرخصی طولانیمدت رفتند.
در روزهای جنگ زندگی به شکل عجیبی کوچک میشود؛ نه فقط به این معنی که آدم دیگر به آیندههای دور فکر نمیکند، بلکه همین آیندهی نزدیک هم از دسترس خارج میشود. خیلی مضحک است اگر بخواهی برای هفتهی بعد برنامهریزی کنی، وقتی مطمئن نیستی فردا صبح که هیچ، همین دو ساعت بعد که صدای پرواز جنگندهها از آسمان بالای سرت شنیده میشود و تو و همهی همسایهها و همشهریهایت نفستان را در سینه حبس میکنید، پنجرهی آشپزخانه هنوز سر جایش بماند.
چیزهایی که پیش از این مهم بودند اندازهی واقعیشان برای من نمایان شد. جلسات کاری، قرار شام، خرید اینترنتی که قرار بود آخر هفته برسد، همه در برابر صدای جنگنده و انفجار و آن چند ثانیه سکوت بعد از هر انفجار به چیزهایی تقریباً خندهدار تبدیل شد.
من ماندم و چند سؤال کاملاً ابتدایی:
امروز چه چیزی برای خوردن دارم؟
آب و برق تا چه زمانی وصل است؟
کسی که دوستش دارم سالم است؟
انگار که جنگ در نهایت من را به ابتداییترین نسخهی خودم برگرداند.
برای من که در خانه نه تلویزیون دارم و نه رادیو و به لطف قطعی اینترنت تمام منابع خبری–ارتباطیام را از دست داده بودم، صدای زنگ تلفن به مثابهی شنیدن بدترین خبرها بود.
نمیخوابیدم. خواب وقتی دنیای اطرافت ناامن شده کارکرد عجیبی پیدا میکند؛ انگار که برای چند ساعت کنترل خودت را به دست چیزی سپردهای که ممکن است در آن اتفاقی بیفتد و تو نباشی. من رفتم توی آشپزخانه و یک پیاز برداشتم؛ تنها چیزی که میتوانستم برایش تصمیم بگیرم یک پیاز قرمز بود.
یادم هست در یکی از شبهایی که تهران حسابی بمباران شد من تا ساعت ۴ صبح مشغول پخت چیزکیکی شدم که دستورش را توی یک کتاب آشپزیام پیدا کرده بودم. حالا که به آن شب فکر میکنم خندهام میگیرد. معلوم نبود شب را به صبح میرسانم و چیزکیک را با چای بعدازظهرم میخورم یا فردا که تیم آواربرداری برای پیداکردن جنازهی من و همسایههایم میآمدند، صورتم را در حالی که توی کاسهی تخممرغ و پنیر فرورفته پیدا میکردند. من سفتوسخت مشغول پخت کیک پنیر بودم. حواسم بود که دما تا چه حد بالا برود و چطور کیک را توی فر و بعد از آن روی پیشخوان آشپزخانه و بعد توی یخچال استراحت دهم که لایهی پنیری کرمیِ لطیفش ترک نخورد.
جهان من قوانین کوچک داشت که میشد به آن اعتماد کرد.
به همان نسبت هم معده قانون خودش را داشت؛ بیتفاوت به همهچیز.
فرقی نمیگذاشت بین پلویی که در آرامش پخته شده یا کیک پنیری که از بمباران نجات پیدا کرده. این بیتفاوتی به جای آنکه ناراحتم کند باعث آرامشم میشد؛ این فکر که دستکم یک بخش از من، بخش زیستی و مکانیکی من همچنان داشت کار خودش را میکرد بدون توجه به اینکه بیرون از بدن چه خبر است. این هم شاید یکی از آن دلایلی بود که آشپزی آن روزها نجاتم داد.
سعی میکنم کلمهی نجات را با احتیاط استفاده کنم؛ چون این روزها دربارهی نجاتیافتن از هر چیزی زیاد حرف میزنیم: «نجات پیدا کردم»، «از افسردگی نجات پیدا کردم»، «از خودم نجات پیدا کردم»، «از آن محیط سمی نجات پیدا کردم»... انگار که آدم یک کشتی است و یک نجاتدهندهای باید بیاید طنابی به آن بیندازد و بکشدش به ساحل. آشپزی با من چنین کاری نکرد. آشپزی من را از جنگ بیرون نکشید. پیازهایی که حلقه میکردم و در سرکه و نمک میخواباندم که ترشی شود خبرهای بد را متوقف نکرد. کیک پنیر روابطی را که از دست داده بودم برنگرداند. حتی باعث نشد کمتر بترسم. فقط به من گفت: «هنوز میتوانی چیزی درست کنی.»
برای من این جمله تا همین امروز کار میکند. میتوانم چیزهایی را درست کنم: یک شیشه ترشی، یک قابلمه آلبالوپلو، یک کاسه سالاد شیرازی، گاهی یک قرص نان یا یک کیک پنیر.
من آشپز خوبی نیستم. اگر این بخش را حذف کنم روایتم بیش از حد قهرمانانه میشود. من کیکهایی میپزم که وسطش فرو میرود و ظاهر غمگینی پیدا میکنند. کاسههای سوپی که روی میز میگذارم دریاچهی کوچکی از پیازچهها و هویجهای شناورند. ولی خب خرابشدن کیک در قیاس با خرابشدن جهان اتفاق کوچکی است.
من ادعا نمیکنم که آشپزی میتواند جنگ را درمان کند و غذاپختن در این شرایط مهم است. چنین ادعایی هم بیرحمانه است و هم احمقانه. آتش جنگ چیزهایی را از ما گرفته که با هیچ دستور غذایی قابل بازگرداندن نیست. این حرفها فقط نسخهی شخصیِ باور این روزهای من نسبت به آن بخشی از زندگی است که هنوز میتوانم بسازم.
وقتی کسی از من میپرسد: «چرا اینقدر در آشپزخانه میمانی؟» یا حتی به من خرده بگیرد که: «شدهای زنی که فقط پای گاز ایستاده»، جواب کوتاهی ندارم.
میتوانم بگویم چون دوست دارم.
میتوانم بگویم سرگرمی خوبی است.
میتوانم دربارهی خمیرترش و تخمیر و ادویه و ترشی لیته و کلمشور حرف بزنم و چند دقیقهای بحث را بچرخانم. ولی من فقط هر صبح بیدار میشوم، میروم توی آشپزخانه، چای دم میکنم، پیاز قرمز را برمیدارم و تصمیم میگیرم که نگینی خرد شود یا حلقهای.