icon
icon
 تصویر از کتاب«خانه‌داری خوب آشپزی کاربردی»
shurum enlarge
تصویر از کتاب«خانه‌داری خوب آشپزی کاربردی»

رسپی‌هایِ شکست

نویسنده
نغمه پروان
زمان مطالعه
16 دقیقه
 تصویر از کتاب«خانه‌داری خوب آشپزی کاربردی»
shurum enlarge
تصویر از کتاب«خانه‌داری خوب آشپزی کاربردی»
رسپی‌هایِ شکست
نویسنده
نغمه پروان
زمان مطالعه
16 دقیقه

پختنی‌های شیرین خانه‌ی ما خلاصه می‌شد در خاگینه و حلوا؛ همه‌اش چون مامان از ریسمان سیاه‌سفید می‌ترسید.

و سرِ این ریسمان ابلق را که می‌گرفتی، می‌رسید به خاطره‌ای از چهارده‌سالگی مامان؛ به روزی که کیکی از روی دستور آشپزی «اطلاعات بانوان» پخته بود. البته، پخته بودند؛ چون بچگی مامان در باغی خانوادگی گذشته بود، پردرخت و پردختر.

جذابیت مجله‌ی نورسیده‌ی «اطلاعات بانوان» و دستورپخت‌هایش دخترها را وسوسه می‌کند به پختن خوردنی ناآشنایی به نام «کیک». دخترهایی که تا آن زمان نهایت هنر شیرینی‌پزی‌شان این بوده که کنار دست مادرها بایستند و روی شیرینی‌‌پنجره‌ای‌های از‌روغن‌درآمده، پودر قند الک کنند، حالا می‌خواستند کیک بپزند؛ آن هم تنهایی، در آلونک ته باغ که مَقَر خاله‌بازی‌ کودکی‌شان بود. چیزی که مواد اولیه‌اش هم مثل اسمش آن‌قدر ناآشنا بوده که مجبور می‌شوند هر قلمش را با چیزی آشناتر جایگزین ‌کنند. به جای وانیل، که روحشان هم خبر نداشته چیست، چند قاشق گلاب کاشان می‌ریزند؛ پیمانه‌ می‌شود انگشت و مشت‌ دخترکان چهارده‌ساله؛ و از همه مهم‌تر، به جای فر، در گوشه‌ای از باغ، زغال‌های گُرگرفته درست می‌کنند و قابلمه را، می‌گذارند رویش و کمی زغال هم روی درش.

کیک حاصل از همکاری اطلاعات بانوان، دخترک‌ها و باغ، آن‌قدر بد از آب درمی‌آید که برای پنهان کردنش از انظار و توبیخ نشدن، هر تکه‌اش را زیر یکی از درخت‌های همان باغ چال می‌کنند و سوگند می‌خورند زین‌پس گول مجله‌ها و دستورپخت‌های کیک را نخورند، وقت و پولشان را هدر ندهند و کار را بسپارند به کاردان. قائله در نهایت به شعاری ختم می‌شود که بعدها در زندگی ما هم می‌پیچد: «اگه هوس کیک کردیم، از قنادی می‌خریم.» 

و این‌طوری خانه‌ی ما از چیزی به نام کیک خانگیِ مامان‌پز محروم ماند.

واقعیتش این است که تا یک سنی به نظرم می‌رسید مامان راست می‌گوید. 

اصلاً چه کاریه؟ حیف وقت.

شیرینی‌ها و کیک‌های شیرینی‌فروشی یزدی دم خانه‌مان یا آن کیک‌هایی که پدربزرگ از قنادی بهار، نزدیک خانه‌ی قبلی‌شان در سرچشمه، می‌گرفت آن‌قدر خوشمزه بود که نیازی نبود درباره‌ی صحت‌وسقم عقیده‌ی مامان چون‌وچرا کنم. 

اما از آن‌جایی که حرف پدرمادر فقط تا یک سنی برای بچه‌ها وحی منزل است، کم‌کم به مانیفست مامان شک کردم. باعث و بانی این شک، دو زن بودند که پایشان در نوجوانی‌‌ام به زندگی‌مان باز شد: اول پری‌خانوم و بعدش، رُزا.

پری‌خانوم مهربان و دوست‌داشتنی، پرستار خواهرم، نخستین کسی بود که به ریشه‌ی نظریه‌ی «اگه هوس کیک کردیم، از قنادی می‌خریم» تیشه زد. مامان آن وقت معلم زبان بود، بعد از زایمان یک سالی مرخصی بدون حقوق گرفته بود و حالا که باید به سر کارش برمی‌گشت، نمی‌توانست بچه‌ی یک‌ساله‌ای را که اغلب سرما می‌خورد، بسپارد به مهدکودک. و اینجا بود که پری‌خانوم آمد؛ زن شصت‌ساله‌ای که در امور بسیار بیشتری از پرستاری یک بچه مهارت داشت؛ از آداب اجتماعی و استایل کردن لباس و کدبانوگری گرفته تا دانشش درباره‌ی ادبیات و فرهنگ. شاید اگر الان بود می‌توانست بلاگر کتاب یا استایل شود و از همه شدنی‌تر، یک پیج آشپزی پروپیمان راه بیندازد. همو بود که برای اولین بار با هدیه‌ی کتاب «پنج داستان»، من را با آل‌احمد آشنا کرد. روی صفحه‌ی اول کتاب هم جمله‌ای نوشته بود که هنوز گاهی موقع تقدیم کتاب کپی‌اش می‌کنم.

پری‌خانوم هر چند وقت یک‌بار، از توی ساکش یک کیک شکلاتی بزرگ خانگی هم درمی‌آورد. کیکی اسفنجی، اما نه از آن اسفنجی‌های پفکی که بوفه‌ی مدرسه‌ها می‌فروختند و با اولین فشار زبان منهدم می‌شد. بافت زبر و متراکمی داشت که زیر دندان مقاومت ظریفی می‌کرد و بعد مثل کره توی دهان آب می‌شد. رویش لایه‌ای از شکلات نشسته بود که برخلاف کیک‌شکلاتی‌های براقِ بازاری، مات بود. زیر دندانت که بود، احساس می‌کردی پری‌خانوم دانه‌دانه‌ی آردها و شکرها و تخم‌مرغ‌ها را جوری تربیت و ترکیب کرده که بیشترین حظ را به خورنده‌شان بدهند. حتی دلت نمی‌آمد یک ارزن از آن کیک را به کسی بدهی. و اینطوری، هر بار، با فرو دادن هر گاز از کیک، تئوری مامان بیشتر فرو می‍‌رفت به قعر نیستی.

اگر هوس مزه‌ی کیک‌های خانگی پری‌خانوم را می‌کردی، مشابهش را از هیچ قنادی‌ای نمی‌توانستی بخری.

برای اولین بار بود که با خودم فکر کردم شاید رسیدن به چنین طعمی ارزش هدر دادن وقت و پول، منهدم شدن آشپزخانه، آردی شدن سر و هیکل خودمان، پیچیدن بوی تخم‌مرغ توی ظرف‌ها و پر شدن سینک ظرفشویی را داشته باشد.

اما پایه‌های آن اصل خانوادگی از چنان استحکامی برخوردار بود که حتی طعم کیک‌های پری‌خانوم هم نتوانست زیرآبش را بزند. تا وقتی پری‌خانوم به خانه‌مان رفت‌وآمد داشت به عقل‌مان نرسید از او دستورپخت کیک بی‌عیب‌ونقصش را بگیریم، حتی برای روز مبادا.

فیلسوفان باستان پربیراه نمی‌گویند که حتی وقتی می‌دانی چیزی خوب است هم، به این راحتی‌ها نمی‌توانی وجودت را بلند کنی و بروی و به آن برسی. چرا که این وسط شکافی هست به نام آکراسیا؛ یعنی کم داشتن نیرو و اراده برای حرکت به سمت آن چیز مطلوب. اما ما شانس آوردیم. عکس‌های وسوسه‌انگیز زنی به دادمان رسید، اراده‌مان تقویت شد، انرژی گرفتیم، از روی شکاف پریدیم و خودمان را رساندیم به عملِ پختن کیک خانگی. 

کتاب آشپزی رزا منتظمی را مامان از مدرسه هدیه گرفته بود. به همه‌ی معلم‌ها یکی داده بودند؛ لابد برای اینکه یادشان بیندازند همان‌طور که برای بچه‌های مردم وقت می‌گذارند، باید به فکری اهل‌وعیال خانه هم باشند

تا قبل از رزا منتظمی، بخش آشپزی خانه را کتاب بانو نشاط قرق کرده بود؛ یک کتاب آشپزی نه‌چندان قطور و سیاه‌وسفید و بی‌عکس که تهش چندتایی شیرینی هم یاد داده بود. یادم است رد لکه‌های چرب انگشت فقط روی دستورپخت‌های غذا مانده بود و بخش کیک و شیرینی عین روز اولش بکر و سفید بود.

رزا منتظمی اما چیز دیگری بود.

کتابی قطور که بخش شیرینی و کیکش هم مثل بخش غذا مفصل بود و از همه مهم‌تر، هر چند صفحه پر بود از عکس غذاها و شیرینی‌ها و کیک‌هایی که آب از لب‌ولوچه‌ات راه می‌انداخت. غذاها و کیک‌هایی که عکسشان را تا آن موقع فقط ته بورداها و ژورنال‌های خارجی مامان دیده بودم و مامان هم همیشه گفته بود: «فقط ظاهرشون قشنگه، اصلاً معلوم نیست چی توشونه.»

اما غذاها و کیک‌های رزا، گرچه مواد عجیب‌وغریبی نداشتند، آن‌قدر هوس‌انگیز بودند که دلت می‌خواست ورقشان را بکنی و بلمبانی. قسمت بد ماجرا این بود که وقتی تا این حد هوس به جانت می‌افتاد، در دنیای بیرون، در قنادی یزدی دم خانه و حتی در قنادی بهار سرچشمه، معادل واقعی‌شان پیدا نمی‌شد.

و همین بود که عاقبت تصمیم گرفتم یکی از کیک‌های رزا را بپزم؛ شاید شبیه‌ترینشان را به کیک‌های پری‌خانوم. همان کیکی که وسطش خالی بود و شکلات از رویش نامنظم شره کرده بود پایین.

اما قیام کردن علیه شعار مامان به این آسانی هم نبود.

درست است که بین چهارده‌سالگی من و چهارده‌سالگی مامان بیست‌واندی سال فاصله بود، اما چون هیچ‌وقت در خانه‌مان کیک نپخته بودیم، ما هم هیچ‌کدام از وسایل تخصصی پختن کیک خانگی را نداشتیم. و مامان که خاطره‌ی زغال‌های کذایی روی در قابلمه‌ی کیک یادش نرفته بود، مطمئن بود حتی اگر بخواهیم از خیلی از ملزومات دیگر صرف نظر کنیم، فر حتما باید در برنامه حضور داشته باشد.

گاز خانه یک گاز ارج چهارشعله بود که جای فر را در آن کپسول گاز پرسی اشغال کرده بود. آن وقت‌ها تهران هنوز لوله‌کشی گاز نداشت و ما برای عوض کردن کپسول خالی با پر، گوش‌به‌زنگ صدای کامیون پرسی‌گاز می‌ماندیم. مادربزرگ این‌ها اما کپسول بوتان داشتند و من در بچگی مدت‌ها خیال می‌کردم کتلت‌های مامان‌بزرگ از آن رو آن‌قدر خوشمزه است که روی گاز بوتان پخته می‌شود.

 

 تصویر از کتاب«خانه‌داری خوب آشپزی کاربردی»
صفحه‌ی آگھی مجله‌ی اطلاعات بانوان

به هر حال، پرسی یا بوتان، کپسول گاز، جای فر را اشغال کرده بود. اگر می‌خواستیم صاحب فر شویم، باید گاز عوض می‌شد و گاز جدیدی می‌خریدیم که هم فر داشته باشد و هم جایی برای کپسول؛ و این یعنی به هم زدن نظم آشپزخانه و کابینت‌ها.

زمان جنگ بود؛ کمیابی و گرانی، و پروژه‌ی تبدیل آن آشپزخانه به آشپزخانه‌ای که بتواند یک گاز فردار را در خودش جا دهد بیشتر از حد معمول طول کشید. اما روزی بالاخره کابینت‌های فلزی آبیِ کم‌رنگ و گاز ارج چهارشعله جایشان را دادند به کابینت‌های چوب گردویی و گاز شش‌شعله‌‌ی آلیش‌گاز که هم فر داشت و هم جایگاهی برای کپسول پرسی.

حالا دیگر همه‌ی موانع از میان برداشته شده بود، غیر از قالب و همزن که دیگر به نظرمان زیادی قرتی‌بازی می‌آمد.

یک صبح آفتابی تابستانی دست‌به‌کار شدم. همه‌ی ملزومات را روی میز آشپزخانه ردیف کردم: آرد، شکر، تخم‌مرغ، وانیل، بیکینگ‌پودر و پودر کاکائو، همه به میزان لازم. شروع کردم مو‌به‌مو از روی دستور جلو رفتن. 

تخم‌مرغ‌ها را با چنگال آن‌قدر زدم و زدم تا سفید و پف‌کرده شوند، شکر و وانیل را اضافه کردم و باز زدم. آرد را همان‌طور که رزا گفته بود الک کردم تا هوا برود تویش و بعد کم‌کم به مایه اضافه کردم و بعدش پودر کاکائو را.

سر آخر مایه‌ی غلیظ قهوه‌ای را ریختم توی قابلمه‌ی روحی مامان که بابا پیچ دسته‌هایش را باز کرده بود که آب نشوند. شعله‌ی فر را گذاشتم روی همان درجه‌ای که رزا گفته بود و بعد از اینکه فر خوب گرم شد، قابلمه را گذاشتم تویش. طبق دستور باید نیم‌ساعتی به حال خودش رهایش می‌کردم و بعد با فروکردن چنگال امتحان می‌کردم ببینم پخته یا نه. اما این کار را نکردم. کف آشپزخانه روبه‌روی پنجره‌ی فر نشستم و زل زدم به قابلمه‌ای که زیر نور زرد چراغ فر برای خودش نشسته بود.

مامان که از اول هشدار داده بود صفر تا صد کارهای این هوس‌بازی پای خودم است و باید آشپزخانه را مثل روز اول تحویلش دهم، می‌آمد و می‌رفت و غر می‌زد: «مگه سینماست؟ پاشو آشپزخونه رو تمیز کن. اون خودش می‌پزه.»

اما گوشم بدهکار نبود؛ حتی با اینکه آن آشپزخانه‌ی نوِ چوب‌گردو حالا دیگر جای سالم نداشت و درهای کابینت پر بودند از لک انگشت‌های آردی و سینک پر از ظرف‌هایی که مایه‌ی کیک بهشان چسبیده بود. چنگال‌به‌دست نشسته بودم پای اکران کیک رزا و مطمئن بودم تا دو بُرش از آن بخورم، مثل پاپای بعد از خوردن اسفناج، چنان قدرتمند خواهم شد که یک‌تنه آشپزخانه را به حالت اولش برمی‌گردانم.

کم‌کم چیزی داشت اتفاق می‌افتاد. کسی داشت ذره‌ذره در پوست کیک می‌دمید و بادش می‌کرد. کیک پف می‌کرد، تئوری مامان رنگ می‌باخت و ذهن من، جولان می‌داد در عالم کیک‌پزی خانگی. حالا دیگر فقط کافی بود کسی هوس کیک کند. آن وقت به جای اینکه طبق نقشه‌ی مامان برویم از قنادی بخریم، خودم مثل پری‌خانوم به طرفةالعینی برایش می‌پختم و با جان و دل آشپزخانه را هم مثل اولش می‌کردم. حتی می‌توانستم کیک‌های جورواجور بپزم. چرا یک بار کیک با طعم توت‌فرنگی نپزم؟ اصلاً چرا فقط کیک؟ از فردا هر روز یکی از شیرینی‌ها و کیک‌های رزا را می‌پزم تا وقتی که تمام شوند. اگر وسایل کیک‌پزی‌ام را هم کامل کنم، حتی کیک تولدهایمان را هم خودم می‌پزم. کتاب رزا را می‌گذارم جلوِ صاحب تولد و می‌پرسم: «کدوم رو می‌خوای؟»

نیم ساعت بالاخره گذشت. بابا قابلمه را خودش از فر درآورد تا مبادا دستم بسوزد. مامان یک زیربشقابی گذاشت روی میز آشپزخانه و من، چنگال‌به‌دست، آماده شدم تست نهایی رزا را انجام بدهم. رزا تذکر داده بود که «این زمان معمولاً کافی است؛ اما اگر چنگال را که بیرون آوردید، قدری از مایه‌ی کیک به آن چسبیده بود، یعنی باید تا سرد نشده دوباره بچپانیدش توی فر و ده دقیقه‌ی دیگر صبر کنید.»

 صبرم تمام شده بود. کیک پف خوبی کرده بود،. فقط مانده بود شکلات آب‌شده‌ را بریزم رویش تا نامنظم از اطرافش شُره کند و بشود عین کیک‌های پری‌خانوم و عکس‌های کتاب رزا. در دلم به شیرینی‌فروشی یزدی و قنادی بهار سرچشمه که بی‌اعتبارشان کرده بودم می‌خندیدم و بیشتر از همه به شعار مامان.

چشم‌هایم را بستم و آرزو کردم ما از آن خانواده‌های خوش‌شانسی باشیم که کیکشان همان نیم‌ساعت اول می‌پزد و محتاج آن ده دقیقه‌ی اضافی نیستند، و، چنگال را فرو کردم توی کیک. بعد، بی‌معطلی، تند و سریع چنگال را بیرون کشیدم و گرفتم جلوی چشمم.

چنگال تمیز بود. چیزی به آن نچسبیده بود، حتی یک‌ذره از آن مایع قهوه‌ای.

نفس عمیقی کشیدم و با افتخار برای مامان و بابا سر تکان دادم. گرچه نگاهشان طوری بود که انگار نچسبیدن کیک به چنگال را به حساب پیروزی من نگذاشته‌اند.

به کیک نگاه کردم.

پفی در کار نبود. لایه‌ی بادکرده‌ی روی کیک، بی‌رمق و چروکیده، چسبیده بود به مواد قهوه‌ایِ چغرشده‌ی زیرش. پف کیک و خودم همزمان با هم، در یک آن، خوابیده بودند. تمام آن فکر و خیال‌ها، تمام آن توهمات پیروزی، حالا همان‌جا ته قابلمه مانده بودند؛ شکست‌خورده، بی‌جان و بی‌رمق.

سال‌ها پیش رفته بودم تور خانه‌ی کودکی آسترید لیندگرن نویسنده‌ی پی‌پی جوراب‌بلند، راهنمای تور نامه‌های عاشقانه‌ی پدر و مادر آسترید را رو می‌کرد تا اثبات کند بی‌دلیل نبوده که این نویسنده، هم در عشق‌ورزیدن و هم در نوشتن ید طولایی داشته؛ پیش از او هم کسانی در خانواده‌اش روی کاغذ عشق ورزیده بودند و داشتن چنین میراثی از عشق و نوشتن است که آسترید را آسترید کرده است. 

بله، میراث‌ها اغلب همچین شکل‌وشمایلی دارند، استعداد این را دارند که از یک نسل سفر کنند به نسل‌های بعدی. شاید شیوه‌ای برای عشق‌ورزیدن باشند یا رسپی کتلت‌های مادربزرگ، گردنبند عروسی مادر یا بیتی از شعر که پدربزرگ از پدرش شنیده و ما هنوز سرِ بزنگاه می‌رویم سروقتش. اما پیشینیان غیر از اشیا، ژن‌ها و عادت‌ها، رسپی‌هایی دیگری هم برایمان به ارث می‌گذارند؛ رسپی‌هایی به‌جا‌مانده‌ که از شکست‌ها‌ی‌شان را، از یک ترس یا یک «دیگه هیچ‌وقت» که بی‌سروصدا و بدون اینکه حواس‌مان باشد، در جان ‌ما هم خانه کرده است.

مامان در چهارده‌سالگی یک بار کیک پخته بود و شکست خورده بود. من هم دو دهه بعد، تقریباً در همان سن، پختن کیک را امتحان کردم و مثل مامان شکست خوردم. گرچه هیچ‌وقت از این خاطرات و مانیفست معروف مامان به دخترم چیزی نگفتم، او که سومین نسل از ماست، عمل پختن کیک را هیچ‌وقت حتی امتحان هم نکرده است. انگار برای منتقل‌ کردن رسپی‌های خانوادگی لازم نیست حتماً آن‌ها را به زبان آورد. سه نسل گذشته، و کیک خانگی و حال خوشِ از کار درآوردنش بین ما جایی ندارد.

گاهی فکر می‌کنم اگر مامان بعد از شکست اولش دوباره کیک پختن را امتحان کرده بود، اگر به جای سوگند خوردن با دخترعموها و دخترعمه‌ها، روزی با وانیل و پیمانه و فر واقعی سراغ کیک پختن رفته بود، یا حتی اگر سال‌ها بعد، بعد از شکست من، اصرار کرده بود دوباره امتحان کنیم، شاید چیزهایی بیشتر از یک کیک خانگی نصیبمان می‌شد. کیفِ تبدیل چند مشت آرد و شکر و چند تخم‌مرغ به چیزی که بویش تمام خانه را بردارد، آرامشِ مشغول شدن دست‌ها، لذتِ آزمون‌وخطا و غرورِ از فر در آوردن کیکی با پفِ تمام‌وکمال ساخته‌ی دست‌وپنجه‌ی خودمان، می‌شد بخشی از زندگی ما.

فقط کافی بود یکی از ما زود کوتاه نیاید و یک بار هم که شده یک کیک پری‌خانومی از فر بیرون بیاورد تا رسپیِ آن شکست دیگر به نسل بعد نرسد و آن ریسمان ترسناک سیاه‌سفید پاره شود.

اما نشد.

مامان نگاهی به کیکِ بی‌پفِ خوابیده و چسبیده به ته قابلمه انداخت، لباسش را پوشید، سوییچ ماشین را برداشت و از خانه زد بیرون. می‌دانستم دارد می‌رود سرِ خیابان، قنادی یزدی.

 

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد