icon
icon
آشپزخانه‌ی محل برگزاری کلاس‌ھای آشپزی رزا منتظمی
shurum enlarge
آشپزخانه‌ی محل برگزاری کلاس‌ھای آشپزی رزا منتظمی

وقتی با رزا خانم مبعوث می‌شوم

نویسنده
زهرا اختری
زمان مطالعه
8 دقیقه
آشپزخانه‌ی محل برگزاری کلاس‌ھای آشپزی رزا منتظمی
shurum enlarge
آشپزخانه‌ی محل برگزاری کلاس‌ھای آشپزی رزا منتظمی
وقتی با رزا خانم مبعوث می‌شوم
نویسنده
زهرا اختری
زمان مطالعه
8 دقیقه

در صفحه‌ی چت «زندگی سالم» با چت‌جی‌پی‌تی می‌نویسم: صبحانه همان تخم‌مرغ آب‌پز همیشگی، ناهار شش قاشق لوبیاپلو با سالاد و... شام را هنوز نمی‌دانم. مطابق با دستورالعملی که به او داده‌ام، میزان پروتئین، فیبر و کالری را حساب می‌کند و می‌گوید امروز روز ورزش است و میزان پروتئین هنوز ناکافی‌ست؛ وعده‌ی شام را با دقت بیشتری انتخاب کن و چند پیشنهاد ابلهانه برای شام می‌گذارد. ساعت تازه ۱۰ صبح است. تا غروب که از کار خلاص شوم و به خانه بروم، زمان زیادی دارم که به شام فکر کنم. ولی مگر آدم چقدر وقت می‌خواهد برای فکر کردن به ساختن غذایی با مرغ یا تخم‌مرغ که نهایتاً نیم‌ساعته حاضر شود؟

وقتی کتاب رزا خانم1 را از جلدش روی زمین می‌کشیدم و با خودم به آشپزخانه می‌بردم، کوچک‌تر از آن بودم که زورم به وزن کتاب برسد تا بلندش کنم. کتاب را به زور بالا می‌کشیدم و به مامان که تازه از سر کار رسیده بود و مشغول ساختن یک شام فوری بود، تصویر سوفله‌ی ژامبون اسلامی را نشان می‌دادم و می‌گفتم: «اینو بپز مامان.» مامان اغلب جواب‌های تکراری می‌داد. گاهی می‌گفت وسایلش را نداریم یا این‌ها عکس است و واقعی نیست. هر بار به شکلی طفره می‌رفت. شام فوری مامان خوشمزه بود، اما غذای رزا خانم نمی‌شد. تابستان‌های کودکی‌ام به خیال خانه‌ی رزا خانم می‌گذشت؛ خانه‌ای که میز ناهارخوری داشت، رومیزی قلاب‌بافی‌شده، قوری سیلور و فنجان قهوه‌خوری. کتاب را برگ‌برگ ورق می‌زدم و خانه‌ی خیالی‌اش را در ذهنم کامل می‌کردم. خانه‌ی بزرگ و روشن رزا خانم وقتی نور خطی از شیشه‌ی مینا عبور می‌کرد و به دیوار دکوری چوبی می‌تابید. نرمی فرش‌های ضخیم و آن بوی مطبوع و پرمایه را که خانه را پر کرده بود، احساس می‌کردم. به بچه‌های رزا خانم فکر می‌کردم، به آن همه غذای خوش‌مزه‌ای که هر روز می‌خوردند، به پیراهن خنک تابستانی‌اش در حالی که با دمپایی چرم روفرشی در خانه راه می‌رفت، به انگشتر زمردش وقتی برگ‌موها را دست‌پیچ می‌کرد، به آدابی که پشت میز می‌نشست. برای رزا خانم در خانواده و میان دوستان و آشنایان دنبال مابه‌ازا می‌گشتم. آدم‌هایی را که شبیه به او بودند بیشتر دوست می‌داشتم. آن تصاویر خوش‌آب‌ورنگ کتاب «هنر آشپزی» در آن سال‌های اواخر دهه‌ی هفتاد، رویایی‌تر از آن بود که صرفاً غذایی برای خوردن باشد. آن تصاویر، آلبومی از آیین جاری در آشپزخانه و میز ناهارخوری یک خانواده‌ی اشرافی بود؛ آیینی که حول غذا شکل می‌گرفت. آن کتاب در عین انضباط، یک قمار تمام‌عیار بود. قمار با طعم‌هایی که ذائقه‌ی تربیت‌یافته‌ی ایرانی را حریف می‌طلبید. چطور می‌شود از کودکی تماشاچی این قمار جذاب بود و به تماشاچی ماندن اکتفا کرد؟!

«ص» می‌گوید: «من هم ذائقه‌ی ولگردی دارم. خوشم می‌آید غذاهای ناشناخته بسازم و بخورم.» من اما خوب می‌دانم نسبت من با غذا ولگردی نیست؛ من ذائقه‌ی منضبطی دارم. از نوجوانی که گاهی صحنه را از مامان در آشپزخانه می‌گرفتم و هنرنمایی می‌کردم، از آن قماربازهایی نبودم که حتی گاهی به غذا می‌بازد. از همان وقت‌ها تا به حال، غذای خوب را می‌شناسم. دست تمیز و ذهن خلاق را در غذا ردیابی می‌کنم. می‌دانم هم‌نشینی مواد پیش از آن‌که در قابلمه ریخته شود، چه اثری می‌سازد. من، مرید سال‌های دور رزا خانم، دست حریف را پیش از آن‌که مهره‌ام را در ماهیتابه بریزم، می‌خوانم. بدقلق‌ترینش که همین تخم‌مرغ است، دیگر حقه‌ای برای من ندارد که ندانم چطور بوی زهمش را از بین ببرم. من حتی ترکیب خودم را برای بازی می‌بندم. ادویه‌ها را درسته و تازه می‌خرم، در ماهیتابه تفت می‌دهم و آسیاب می‌کنم. نمی‌توانم با ترکیب ادویه‌فروش خیابان مولوی بازی کنم. این‌ها را از رزا خانم یاد گرفتم؛ نه از هیچ دستورالعملی، که از روحی که در آن کتاب قطور جاری بود. به همین خاطر در کودکی و نوجوانی که بیشترین میل و علاقه را برای آموختن آشپزی داشتم، هرگز از سامان گلریز و اغلب آشپزهایی که ظهرها در تلویزیون رسپی‌های کج‌ومعوجشان را به خورد مخاطب می‌دادند خوشم نمی‌آمد. آن روح سیال خواستنی که با یادداشت‌های رزا خانم در آشپزخانه می‌چرخید، از تماشای آن ابتذال پا به فرار می‌گذاشت. جایی به نقل از قاسم هاشمی‌نژاد که یکی از مهمان‌های همیشگی رزا خانم بود، خواندم که وسواسشان نه فقط در آشپزی که در انتقال مطلب به مخاطب هم مثال‌زدنی بود. وقتی برای یک غلط تایپیِ «یاقالی» به جای «باقالی»، با این استدلال فرآیند چاپ کتاب را متوقف می‌کرد: «ممکن است تازه‌عروسی کتاب را بخواند و برای پیدا کردن یاقالی در بازار آواره شود.» چطور می‌شد از این پیامبر بی‌نقص پیروی نکرد؟

 

آشپزخانه‌ی محل برگزاری کلاس‌ھای آشپزی رزا منتظمی
صفحه‌ای از کتاب ھنر آشپزی نوشته‌ی رزا منتظمی

هر جا که فرصتی پیش آمد خودم را به رزا خانم نزدیک‌تر کردم. زیر بار غذای خوابگاه نمی‌رفتم. دانشجوهای زیادی نبودند که مثل من انتخابشان متریال خامی باشد که اغلب در کنار گزینه‌ی غذای حاضر و آماده‌ی سلف برای شام بهمان می‌دادند. دو عدد گوجه و چندتایی قارچ و دو تخم‌مرغ خام در یک ظرف یک‌بارمصرف را تبدیل می‌کردم به غذایی مجلل که یک لقمه هم به‌زور سهم خودم از آن می‌شد. بعد از آن، هرچند زندگی بعد از ۴۴ ساعت کار هفتگی فرصت قابلی برای چنگ انداختن به آیین رزا خانم برایم نمی‌گذاشت، اما میز پر از تنقلات و دیپ‌های جدید که آخر هفته دوستانم دورش جمع می‌شدند، عادت به رومیزی‌های روشن پارچه‌ای به جای سفره‌های پلاستیکی، آن رنده‌ی دالبری، قاشق عسل‌خوری، چاقوی استیک‌بری، برق انداختن با روغن روی دلمه‌ی برگ‌مو در روزهای اردیبهشتی، زرشک‌های آردی‌شده در مایه‌ی کوکوسبزی، شیرینی به اندازه‌ی شله‌زرد و بوی خوش کیک کشمشی غروب جمعه... همه تمرین آن مناسک بود.

از راهرویی که بوی غلیظ غذای گرمِ خانه می‌دهد بالا می‌آیم. بوی قورمه‌سبزی خانم همسایه در چهارچوب خانه نگنجیده و حیاط و راهرو را پر کرده است. ساعت ۹ شب است. تازه رسیده‌ام. درِ فریزر را باز می‌کنم. ته‌مانده‌ی کوبیده‌ی قالب‌خورده‌ی بوقلمون را از پلاستیک درمی‌آورم و توی ماهیتابه‌ی داغ می‌اندازم و درش را می‌بندم. می‌دانم ۲۰ دقیقه دیگر حاضر است. ۲۰ دقیقه زمان خوبی‌ست برای ساختن یک وعده‌ی رژیمی، سالم، پروتئینی و ساده. ۲۰ دقیقه منهای زمانی که مادرم برای خرید فیله‌ی بوقلمون و ساخت محتوای کوبیده و بسته‌بندی‌اش گذاشته و همین‌طور منهای وقتی که برای شستن ظرف‌ها یا حتی چیدنشان در ماشین ظرف‌شویی صرف می‌شود، و البته منهای نظافت کلی آخر هفته‌ی گاز و دیوار پشت گاز و غیره. از آشپزخانه بیرون می‌آیم و روی اولین صندلی می‌نشینم. خسته‌ام. پاهایم درد می‌کند و گرسنگی حسابی بی‌رمقم کرده است. از اوضاع آشفته‌ی آشپزخانه بدم می‌آید. صدای جلزولز آب‌شدن بوقلمون در ماهیتابه بلند می‌شود. می‌دانم نمی‌توانم این غذا را بخورم. می‌دانم نمی‌توانم این کم‌کاری را بیشتر از این ببینم و بعد بجوم. می‌دانم این اهانت است به مریدی که غذا تنها شکمش را سیر نمی‌کند. به سختی بلند می‌شوم. برمی‌گردم به آشپزخانه و قارچ‌های فریزری را هم توی ماهیتابه‌ی دیگری می‌ریزم تا آبش به خوبی کشیده شود. بعد کمی آرد را از الکی که شبیه نمک‌دان است روی قارچ‌ها می‌پاشم و بعد هم شیر کم‌چرب. دو بشقاب بزرگ سبز‌رنگ را با یادآوری کنتراست رنگ غذا روی کانتر می‌گذارم. از سبزیجات یک فلفل‌دلمه‌ای قرمز و کمی زیتون در یخچال باقی مانده است. فلفل را ریز می‌کنم؛ شش زیتون برای هر نفر، یک تست پروتئینی برای خودم و دوتای دیگر برای بشقاب بعدی و دو پیاله‌ی هم‌رنگ را توی هر بشقاب قرار می‌دهم. تکه‌های کباب را توی بشقاب‌ها می‌گذارم. سس قارچ را توی پیاله‌ها می‌ریزم و بشقاب‌ها را دستم می‌گیرم و سمت تلویزیون می‌برم.

با سس قارچ دوباره به آیین رزا خانم وصل می‌شوم.

1.رزا منتظمی نویسنده‌ی کتاب هنر آشپزی

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد