

مادر لاغرترین و صافترین مادربزرگی بود که تا امروز دیدهام. پدرم «مادر» صدایش میکرد و برای ما هم همین شد. ولی واقعاً «شایسته» بود؛ از آن آدمهایی که از هر نظر از سنشان جوانترند. احتمالاً این لاغری و صاف بودن برای خودش هم مهم بوده که ورزش از برنامهی زندگیاش حذف نمیشد. پرخوری و دیرخوری هم که اصلاً در مرامش نبود، و این صافی یک درجه هم کج نشد تا روزی که سرطان گرفت. هرچند بعد از بیماری هم همچنان صاف و کشیده بود، ولی از آنجایی که در آخرین ماههای زندگی، بهخاطر درمانهای بیرحم و بیپایان، زمان نسبتاً زیادی را روی تخت بود، دیگر کمتر میشد ایستاده یا حتی نشسته دیدش و از قد و قامتش امید گرفت؛ قامتی که واقعاً امیدبخش بود و انگار قصد خم یا ناامید شدن نداشت. ولی امان از جنگِ سرطان که نه قانونی دارد و نه برندهای.
رفاقت خودم هم با لاغری از آن رفاقتهای خدشهناپذیر به نظر میرسید؛ تا ۱۸ سالگی و قبولی در دانشگاهِ شهری دیگر... و بعد بهیکباره... بوم! درست مثل بیگبنگ؛ دچار انفجاری شدم که شاید دلیلش افسردگیِ سالهای اول دانشگاه و دوری از خانه و خانواده بود. هرچند این انفجار تا امروز هرگز بیش از حد گسترده و غیرقابلمهار نشده، ولی تا ۱۸ سالگی با نگاه کردن در آینهی قدی یا دیدنِ عکسهایم در مسابقات شنا، هر بار خودم را با مادر مقایسه میکردم، راضی بودم، و از اینکه احساس میکردم مادر هم از آن لاغری و صاف بودن راضی است، به خودم افتخار هم میکردم.
در روزهای دانشگاه و بعد از آن، اوضاع روزبهروز وخیمتر میشد و چاقی تمام تلاشش را میکرد که خودی نشان دهد. هرچند من هم حریفی دستوپابسته نبودم که تسلیم بیچونوچرایش باشم و بارها سر بزنگاه جلوی بیگبنگ دوم و احتمالاً نهایی را گرفتم، اما عذاب وجدانِ اضافهوزن دستبردار نبود. قسمت بد ماجرا هم این بود که در مقایسه با مادر که دیگر خودش در این دنیا نبود، نمیتوانستم از تناسب اندامم راضی باشم و کار به جایی رسید که شبی در جمعی از رفقای اهل احضار روح به سرم زد که میزان رضایتِ مادر را از وزنم و صاف بودن قدم از خودش بپرسم؛ از روح مادر.
همه در تاریکی دور کاغذی نشسته بودیم که حروف و اعداد روی آن نوشته شده بود و لیوانی هم برعکس گوشهاش قرار گرفته و در انتظار حریف بود. نوبت من که شد چشمهایم را بستم و دل را به دریا زدم و غیر از چاقی و صافی، چیزهای دیگری را هم که باعث عذاب وجدانم میشد به لیست سؤالاتم اضافه کردم و پرسیدم. بعد از سلام و ابراز دلتنگی و عذرخواهی بابت اینکه احتمالاً بیموقع مزاحمش شدهام، گفتم: «بدون تعارف، از چاقی و وضع زندگی و مدل غذا خوردن و نمرههای دانشگاهم و... راضی هستی؟» فقط خودم تمام بخشهای سؤال را میدانستم. چشمهایم را که باز کردم، چند نفری دست روی لیوان گذاشتیم و لیوان با سرعتی باورنکردنی روی بدترین حروفِ ممکن حرکت کرد و جوابم از آن دنیا بدون تعارف مخابره شد: «نه اصلاً راضی نیستم.» البته بدون تنوین!
با اینکه اتفاقات آن شب برایم واقعی به نظر نمیرسیدند، تکتکشان را باور کردم و ظرف مدت کوتاهی به همان وزنِ قبل از ورود به دانشگاه برگشتم؛ وزنی که تا امروز چندین بار بالا و پایین شده، ولی از حدود پنج سال پیش تا دیماه سال ۰۴ با روش حجم کمترِ غذا، و بدون حذف هیچ گروه غذایی، در کنار فعالیت مستمر بدنی، نوسان وزنم را به حداقل رساندهام و تصور میکنم دیگر افسارش را که گاهی میتواند بسیار ازهمگسیخته باشد به دست گرفتهام. و فکر میکنم مادر در این موفقیت نقشی مهم بازی میکند.
بعد از دیماه سال ۰۴ و جنگ دوم، در میان انفجارهای پیاپی که در این نزدیکی گاهی حتی با بوی باروت و دودی غلیظ همراه بود، و در پی سکون و رکود کسبوکامان و کم شدن فعالیت بدنی، و بالا رفتن استرس، کمخوابی و بدخوابیِ حاصل از صدای عبور وقتوبیوقت جنگنده، تسلط و تمرکزم بر خود فرو پاشید و بیگبنگی خفیف رخ داد و دستکم نیمی از تلاش و استمرار پنجسالهام از دست رفت. همیشه به این موضوع فکر میکردم که این افزایش وزن و پرخوری، به وقت بحران، احتمالاً باید ریشهای داشته باشد. اما آنطور که متخصصان میگویند ظاهراً آگاه بودن به این شرایط ویژه و درک حساسیت آن کافی است و غور در گذشته و کشف و شناخت دقیق ریشهها لازم نیست. پس من هم دنبال ریشه نرفتم. هرچند این بار، بعد از آتشبس و آرامش نسبی و وقتی بیگبنگها آرامآرام به کار خودشان ادامه میدادند و دستبردار نبودند، نمیدانم چرا یاد مادر افتادم.

یکی از پررنگترین خاطرههایی که از مادر دارم شبهایی است که خانهشان میماندم؛ و صبح، وقتی هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود، تا پارک پیاده میرفتیم که مسیرمان احتمالاً شرق به غربِ خیابان تخت طاووس بوده و بعد هم ولیعصر به سمت شمال، گاهی هم کوچه پسکوچههای وزرا و بخارست. بعد از یکی دو ساعت با نان به خانه برمیگشتیم و تا من به خودم بیایم صبحانه روی میز بود. همیشه همین بود. روزهایی که (اغلب ناهارهای جمعه) خانوادگی به خانهشان میرفتیم، بشقابها و ماست و ترشی و دو ظرف مربا که دسر همیشگی خانهشان بود، روی میز ناهارخوری چیده شده آماده بود و این یکی از جذابیتهای خانهی مادر بود.
هرچند نمیدانم این آمادگی همیشگیِ مادر برایم جذاب بود یا مراسم کنار هم دورِ میز غذا خوردن؛ میزی که از لحظهی ورودمان مرا فرا میخواند برای نشستن و غذا خوردن در جمعی که انگار میدانستم قرار نیست همیشگی باشد و سه نسل از خانوادهی ما را در برمیگرفت که حالا سه نفرشان دیگر در این دنیا نیستند و یک نفرشان مهاجرت کرده و احتمالاً برای همیشه از ایران رفته. به هر حال هر چه بود، از حضورِ صاف و آرامِ خودِ مادر تا میز ناهاری که انگار همیشه آماده بود، تا همان ظروف شیشهای مربا و بهترین و منسجمترین آش جویی که تا امروز خوردهام، بوی فلفل پاپریکای پختهشده که انگار بوی همیشگی خانهشان بود، گپوگفتی که انگار تمامی نداشت، و شوخیهای پدرم با پدربزرگم که لبخند را روی لب همهمان میآورد و حالا لابد در دنیای دیگر دارند با هم شوخی میکنند؛ انگار همه دست به دست هم میدادند و آرامش و هیجان را همزمان در خانهی مادر جاری میکردند.
همیشه فکر میکردم که آن پیادهرویهای اول صبح که هنوز هم در من ادامه دارند، مهمترین بخش رابطهی من با مادر بوده؛ او، که برای من، مثل قهرمانی رُمانتیک از داستانی قرن نوزدهمی، بیعیب و نقص بود، صاف و کشیده، محکم و آرام، امیدوار و خستگیناپذیر قدم برمیداشت و من که به سختی میتوانستم چشم از او بردارم، دستش را میگرفتم و کنارش آرام و به دور از ذرهای نگرانی خودم را در میان درختهای پارک ساعی روی ابرها میدیدم.
مرور دوبارهی خاطرات و یادآوریِ صبحانههای بعد از پیادهروی و ناهارهای جمعه چیزهای دیگری را هم به یادم آورد که نمیدانم چطور و در کدام بخش از حافظهام پنهان شده بودند؛ خاطراتی که هنوز مطمئن نیستم چقدر در شکل گرفتن روابط پیچیدهی من با غذا و با خوردن نقش داشته، ولی به یاد آوردنش چنان برایم با شور و هیجان و البته با جادو همراه بود که نمیتوانم به راحتی از تأثیر احتمالیاش بگذرم. ماجرا به سیوهفت، هشت سال قبل برمیگردد. وقتی پدربزرگم در شرکت کشت و صنعت نیشکر هفتتپه (یا شاید هم اسمش شرکت کشت و صنعت کارون بود) کار میکرد و با مادربزرگم مدتی آنجا زندگی میکردند. ما هم احتمالاً برای دیدنشان هرازگاهی راهی جنوب میشدیم و طبیعتاً چند روزی هم میماندیم. درست یادم نیست چطور آنجا میرفتیم (احتمالاً با قطار) یا اینکه شهر هفتتپه که احتمالاً باید شهری صنعتی بوده باشد، چه جور شهری بود و واقعاً تپهای هم داشت یا نه. ولی صحنهای که به خوبی و شفاف، شبیه سکانسی از فیلمی که بارها دیدهای، در ذهنم مانده، آشپزخانهی همان خانه در هفتتپه است که احتمالاً خانهی شرکت نیشکر بوده. حتی شکل و ظاهر و میز و صندلیِ آشپزخانه یا مخلفات صبحانه هم درست یادم نیست. ولی یادم هست که وقتی صبح اول وقت مینشستیم به صبحانه خوردن، هوا هنوز روشن نشده بود و این صبحانه در تاریکی برای من لذتی به اندازهی برآورده شدنِ یکی از بزرگترین آرزوهایم را داشت. هیجانی شبیه وقتی داری کاری بدون اجازهی بزرگترها میکنی و همراه با ترس، احساس قدرت و بزرگ شدن داری؛ شیطنتی همراه با کشف رازی بزرگ که شاید هیچ ارتباطی با اتفاقی که در متن ماجرا در حال رخ دادن است نداشته باشد، و ورود به مرحلهای تازه از زندگی. کاری بعید و بدیع که انگار جایش فقط همانجا بوده؛ نه قرار بوده اتفاق خاصی در خلالِ آن بیفتد و خاطرهای فراموشنشدنی بسازد (که ساخته بود) و نه میتوانسته همیشگی و ادامهدار باشد.
نمیدانم چرا در تاریکی صبحانه میخوردیم. شاید چون پدربزرگم میخواسته صبح زود برود سراغ نیشکرها و میز صبحانه برای همه چیده میشده و هر سحرخیزی امکان کامروایی پیدا میکرده. تقریباً مطمئنم که آشپزخانه پنجره داشت و وقتی چشمهایم را میبندم آن احساس جادویی و رؤیاگونه در ذهنم نقش میبندد که وقتی کره روی نان تستشدهی داغ آب میشد و مربای آلبالو هم با این ترکیب در هم میآمیخت، بیرون را نگاه میکردم که به وقت صبحانه هوا هنوز تاریک است. انگار داشتم در دنیایی دیگر صبحانه میخوردم. دوست داشتم زودتر به تهران برگردم و آن تجربه را برای دوستانم تعریف کنم و پُز صبحانه در تاریکی در خانهی مادر را بدهم.
شک ندارم که مادر دوست نداشته نوهاش، که حالا دیگر هیچ شباهتی به نوهها ندارد و هیچ پدربزرگ و مادربزرگی هم برایش نمانده، روابطی پیچیده با غذا داشته باشد. نمیدانم آن مراسم هیجانانگیز صبحانه چه تأثیری در رابطهی من و غذا داشته، ولی نمیتوانم منکر تأثیر مادر در جنبههای مختلف شخصیت و زندگیام بشوم. درست مثل هر نوه و مادربزرگی چنان همدیگر را دوست داشتیم که هر راه رفتن و ایستادنی، هر لبخندی، هر میز چیدهشدهای، هر بیماری ناگهانیِ مهلکی، و هر صبحانهای میتوانسته اپیزودی مهم و تأثیرگذار در زندگیام بوده باشد.
موقع نوشتن این یادداشت و مرور خاطرات به سرم زد که مرگ مادر برای من از دست دادن یکی از بزرگترین و بیچونوچراترین عشقهای زندگی و پشتوپناهی بیتکرار بوده. بعید میدانم روزی که رفت و روزهای بعد از آن به اندازهی وسعت این از دست دادن برایش سوگواری کرده باشم. شاید غذا در شرایط بحرانی برایم تبدیل شده به آن پشتوپناه؛ غذا که نمیتوانم مادر را مهمترین نمادش برای خودم بدانم، ولی او بود که همیشه، با مراسم و مناسکی مثل صبحانه در تاریکی، چنان معنایی به هر چیزی میبخشید که تبدیل به اتفاقی فراموشنشدنی شود؛ مثل خودش که صاف، فراموشنشدنی، و امیدوار بود.