icon
icon
عکس از پیتر  ِمنزل
shurum enlarge
عکس از پیتر ِمنزل

من هنوز گاهی از غذا می‌ترسم

نویسنده
مهسا غفاری
زمان مطالعه
13 دقیقه
عکس از پیتر  ِمنزل
shurum enlarge
عکس از پیتر ِمنزل
من هنوز گاهی از غذا می‌ترسم
نویسنده
مهسا غفاری
زمان مطالعه
13 دقیقه

این‌که کباب‌تابه‌ای اصطلاحاً وا نرود، نه خشک باشد و نه آبدار، چلویی که توی سفره می‌آید شفته نشده باشد و قطعا زنده هم نباشد، تقریباً یکی از دغدغه‌های زندگی من است.

همین‌قدر مسخره، ولی واقعی.

هر بار که غذایی درست می‌کنم، انگار دارم با حریفی که دیده نمی‌شود کشتی می‌گیرم. حریفم بیشتر از این‌که چغر و بدبدن باشد، بدغذاست. مو را از ماست بیرون می‌کشد و به ازای هر قاشقی که توی دهانش می‌گذارد، من خودم را یک قدم از ستاره‌ای که داوری خیالی قرار است به آشپزخانه‌ی کوچکم بدهد دورتر می‌بینم.

اوضاع جالبی نیست. در واقع، این رفت‌وآمد مدام بین کورتیزول و سروتونین، بدنم را دست‌کم روزی یک مرتبه زمین می‌زند. یعنی ماجرا برای بدنم و حافظه‌اش به این شکل است که با پختن شام قرار است به یک قرار عاشقانه برود، ولی ته دلش می‌داند که هیچ‌وقت با این معشوق آزارگر خوشبخت نخواهد شد. یا بدتر از آن، گاهی شبیه این است که می‌خواهم همچنان کسی را که دوستش ندارم عاشق خودم نگه دارم.

در واقع، همه‌چیز به خروجی غذا و آن بشقاب نهایی برمی‌گردد که می‌آورم روی میز و زل می‌زنم به دهان‌هایی که باز و بسته می‌شوند و چشم‌هایی که اولین حس چشیدن غنیمتی که با خودم از جنگ آورده‌ام را آشکار می‌کنند.

همه باید آنچه پخته‌ام را دوست داشته باشند. البته خودشان از این اجبار خبر ندارند. یعنی کسی متوجه این جنگ نرم بعد از جنگ گرم داخل آشپزخانه و فرآیند پخت نمی‌شود. هیچ‌کس حتی شستش هم خبردار نمی‌شود که من چقدر منتظرم تا مهمان‌ها بشقاب دوم را هم پر کنند تا بلکه بتوانم نفس حبس‌شده‌ام را بدهم بیرون.

این‌که پلویی که دم گذاشته‌ام با کیفیت رستورانی از کار دربیاید، می‌تواند سطح کورتیزول را در من تا سقف بالا ببرد و خوب و خوش‌طعم شدن غذا هم درست به همان اندازه سروتونین را در تنم برقصاند.

مهمان زیاد دعوت می‌کنم و حتی وعده‌های عادی شام و ناهار هم در خانواده‌ی دونفره‌ام با ظرافت و حساسیت برگزار می‌شود. ساعت‌ها برای پخت یک غذا روی پا می‌ایستم و از گرما عرق می‌کنم. تمام ادویه‌های جهان را توی کابینت کوچک بالای گازم چپانده‌ام. بعد از ریختنشان توی خوراک روی گاز، همیشه در حال فین کردن و پاک کردن بینی‌ام و عطسه‌های پشت‌سرهمم. ولی حقیقت این است که همه‌ی این‌ها از عشق زیاد من به آشپزی نمی‌آید؛ از میل به اثبات می‌آید و در واقع تلاشی‌ست برای جلوگیری از تکرار یک دعوای خانوادگی.

اصلاً همه‌چیز از کباب‌تابه‌ای می‌آید و بلوایی که توی خانه‌مان به پا کرد. هشت یا نه ساله بودم. پلوی توی دیس آبکش نشده بود. برنج‌ها کمی به هم چسبیده بودند و گوشت کباب انگار آن‌قدری که قلنجش حسابی بشکند، توی یخچال و در آغوش پیازها استراحت نکرده بود. همین شد که آن‌طور که باید و شاید ترد و منسجم نبود. خودش را توی ظرف پرآبش وا داده بود. هیچ‌کدام از این‌ها آن چیزی نبود که بابا خوشش بیاید و خستگی یک روز شلوغ را از تنش به در کند.

عصبانی شد و اوضاع به هم پیچید. آن‌قدری که برنج‌های به‌هم‌چسبیده، تا آن‌جا که فضا اجازه می‌داد، از هم جدا شدند و روی فرش پخش‌وپلا، هرکدام یک طرف غش کردند.

از آن شب بعضی غذاها دیگر در خانه‌ی ما پخته نشد. شاید هم من این‌طور فکر می‌کنم، ولی چیزی که واقعی بود این بود که ما دیگر بیشتر غذاهایی را می‌خوردیم که مامان عالی درستشان می‌کرد. تا یک سنی حتی از وجود بعضی غذاها خبر نداشتم؛ غذاهایی مثل کلم‌پلو شیرازی، آلبالوپلو یا حتی فسنجان.

هیچ‌وقت رویش را نداشتم از مامان بپرسم این‌که ما تعداد زیادی از غذاها را در خانه‌مان نمی‌خوردیم، به خاطر آن شب و انتقام کباب‌تابه‌ای بود یا خودش از این غذاها خوشش نمی‌آمد و نمی‌پخت. مثلاً یادم هست هنوز دبستانی بودم که خانه‌ی یکی از اقوام دعوت بودیم و غذا فسنجان بود. ما تا آن روز هیچ‌وقت فسنجان نخورده بودیم و این دلیل نامعلومی داشت که آن روزها متوجهش نبودم. خواهرم که از من کوچک‌تر است، چهره‌اش را کج‌وکوله کرد و بشقابش را عقب زد. وقتی مامان ازش پرسید چرا غذایش را نمی‌خورد، خیلی ساده گفت: «این چه غذاییه؟ انگار خاک خیس و گل شده‌س.»

تا سال‌ها بعد، وقتی در رشت دانشجو شدم و مدام از فسنجان با اردک و طعم ترش‌وملسش در خانه حرف زدم، مامان هیچ فسنجانی در خانه نپخت.

ما بزرگ‌تر می‌شدیم و معاشرت‌هایمان بیشتر می‌شد. توی خانه‌های مختلف با غذاهای مختلف آشنا می‌شدیم و طعم‌های بیشتری را می‌شناختیم. همیشه هم این شناخت و بزرگ‌تر شدن جهان طعم‌ها با خاطرات یواشکی‌ای مثل نظر خواهرم درباره‌ی فسنجان ختم به خیر نمی‌شد.

مثلاً وقتی تازه نوجوان شده بودم، درست یادم نیست ۱۲ سالم بود یا ۱۳، خانه‌ی همکلاسی‌ام مهمان شدم. گفته بود ناهار تاس‌کباب داریم. داشتیم با هم روی یک روزنامه‌دیواری کار می‌کردیم که کار به درازا و ناهار کشید. وقتی آن غذای خوش‌رنگ‌ولعاب توی یک کاسه‌ی بزرگ چینی روی میز قرار گرفت، من با چشم توی ظرف دنبال کباب گشتم. بزرگ‌تر از آن بودم که سؤالی کنم یا چیزی توی صورتم نشان بدهم. فکر کردم شاید اسم غذا را اشتباه شنیده‌ام یا مادر دوستم لحظه‌ی آخر تصمیمش عوض شده و چیزی جز تاس‌کباب درست کرده.

به‌هرحال آن روز هم شب شد و من به خانه برگشتم. شام هم درست یادم نیست قیمه داشتیم یا قورمه. برای مامان تعریف کردم که یک چیزی خورده‌ام که احتمالاً اسمش را اشتباه فهمیده‌ام. توضیح دادم که توی آن ظرف خوش‌رنگ میوه‌ی به بود، ولی هیچ گوشتی که بشود بهش گفت کباب نداشت. مامان خیلی خونسرد گفت که تو تاس‌کباب خوردی و تاس‌کباب گوشت ندارد! پرسیدم پس ما چرا در خانه تاس‌کباب نمی‌خوریم؟ مامان گفت چون دوست نداریم.

یادم هست که من از تاس‌کباب بدم نیامده بود. تنها مشکلم اسمش بود که آن هم از سر تعجب بود، نه خوش‌نیامدن.

ماجرا همین‌طور ادامه پیدا کرد. خواهرم در مهدکودک مربای هویج خورد، ولی ما همیشه مربای آلبالو داشتیم و بالنگ. زن همسایه وسط بازی آمد توی کوچه و به همه‌ی ما بچه‌هایی که داشتیم وسطی بازی می‌کردیم، توی یک زیردستی آلبالوپلو داد و من باز همان سؤال تکراری را از مامان پرسیدم. آلبالوپلو، شیرین‌پلو، کلم‌پلو و فهرستی که خیلی طولانی‌تر از این‌هاست، همه و همه فدای کباب‌تابه‌ای و پلوی شفته‌شده‌اش شده بودند.

غذاهای مامان خوشمزه بود. باکیفیت بودند و خوش‌عطر و رنگ. ما همیشه سفره‌ی بازی داشتیم که دیگر عقلمان رسیده بود محتویاتش را، گرچه تکراری و محدود، به دعوا ترجیح بدهیم. دعواهایی که، صادقانه، کم هم اتفاق نمی‌افتادند؛ هر بار سر یک موضوع پیش‌پاافتاده که دست‌کم طی یک قرارداد نانوشته، غذا را از دلایل احتمالی‌اش حذف کرده بودیم.

من ازدواج کردم و هر شب یک غذای تازه و جدید پختم. به خودم افتخار می‌کردم که هیچ‌وقت لنگ این نمی‌مانم که «امشب چی درست کنم؟» مدام طعم‌های جدید می‌ساختم. هر پولی که دستم می‌آمد خرج رستوران‌هایی با غذاهای بین‌المللی می‌کردم. ویدئوهای آشپزی می‌دیدم و بارها با پرینتر محل کار، دستورهای آشپزی جدید را پرینت می‌گرفتم، می‌زدم بالای گاز یا می‌گذاشتم توی کشوی قاشق‌ها و چنگال‌ها.

 

عکس از پیتر  ِمنزل
عکس از پیتر ِمنزل

تا این‌که خسته شدم.

غذایی را که می‌پختم کمتر خودم می‌خوردم. بیشتر از خوردنش، خودِ پختن و کیفیت نتیجه برایم مهم شده بود.

توی جلسات تراپی به درمانگرم گفتم که من از خراب شدن غذایم می‌ترسم. ما جلسه‌های طولانی درباره‌ی این ترس حرف زدیم.

یک بار ازم پرسید اگر غذایت خراب شود دقیقاً چه اتفاقی می‌افتد؟

جوابش مسخره بود. احتمالاً هیچ اتفاقی. بلافاصله بعد اضافه کردم که قطعاً هیچ اتفاقی. روی «قطعاً» تأکید داشتم، چون دیده بودم همسرم چقدر نگران اضطراب من از خوب از آب درآمدن غذاست. دیده بودم که در خانه‌ی دوستمان، درست وقتی خواستیم کوکوسبزی را لای نان بگذاریم و ساندویچ کنیم، فهمیدیم دوستمان نان نخریده و همه خندیدیم و با هم به سوپرمارکت پایین خانه‌شان رفتیم و ماجرا خیلی هم نرم و بی‌دردسر جمع‌وجور شد.

دیده بودم یک بار قیمه‌بادمجانم، که فکر می‌کردم امضای شخصی‌ام است، آن‌طور که دلم می‌خواست از آب درنیامد و هیچ‌کس حتی متوجهش هم نشد. بشقاب‌ها پر و خالی شدند و حتی بیشتر هم خواستند. دیده بودم که همسرم خیلی وقت‌ها متوجه کم‌نمک بودن غذا نشده و همه‌ی بشقابش را با لذت خورده است.

یک بار هم برنجی که برای چند نفر مهمان دم گذاشته بودم شفته شد. نه آن‌قدر که نشود خورد، ولی آن‌قدر که من از همان لحظه‌ای که کفگیر را توی قابلمه فرو کردم فهمیدم اوضاع خوب نیست. تا آمدن مهمان‌ها چند بار در قابلمه را برداشتم، چند دانه برنج را بین دو انگشتم گرفتم و فشار دادم و دوباره در را گذاشتم سر جایش. انگار ممکن بود طی آن چند دقیقه برنج‌ها به خودشان بیایند، از هم فاصله بگیرند و حیثیت از دست‌رفته‌شان را پس بگیرند.

شب همه غذا خوردند. حرف زدند. خندیدند. یکی حتی بشقاب دوم هم کشید. هیچ‌کس درباره‌ی برنج چیزی نگفت.

من اما تمام مدت داشتم نگاه می‌کردم.

شاید مامان هم نگاه می‌کرد.

هیچ‌کس نمی‌میرد. هیچ دعوایی هم شروع نمی‌شود. من همه‌ی این‌ها را می‌دانم. بدنم ولی انگار خبر ندارد.

شاید مسئله همین فاصله‌ی میان چیزی باشد که آدم می‌داند و چیزی که بدنش به آن باور دارد. مامان برای این‌که غذا دردسر نشود، کمتر پخت. من برای این‌که غذا دردسر نشود، بهتر پختم.

این را هیچ‌وقت از مامان نپرسیده‌ام. اصلاً نمی‌دانم آن فهرست بلند غذاهایی که در خانه‌ی ما پخته نمی‌شد، واقعاً از همان شب کباب‌تابه‌ای شروع شده بود یا من سال‌ها بعد همه‌شان را به هم وصل کرده‌ام. ممکن است مامان واقعاً آلبالوپلو دوست نداشته باشد. شاید کلم‌پلو بلد نبوده. شاید فسنجان برایش دردسر زیادی داشته و تاس‌کباب اصلاً غذای مورد علاقه‌ی هیچ‌کدامشان نبوده. حافظه‌ی من قرارداد کتبی از آن روزها ندارد. فقط چند تصویر دارد؛ برنج‌های روی فرش، صورت عصبانی بابا و بعد سفره‌ای که سال‌ها چیزهای مشخصی تویش تکرار شد.

شاید مامان برای این‌که احتمال خراب شدن غذا را کم کند، چیزهایی را پخت که بلد بود خوب از آب دربیاورد.

من درست برعکسش عمل کردم.

هرچه او نپخت، من دلم خواست یاد بگیرم. فسنجان پختم، آلبالوپلو، غذاهایی که حتی اسمشان را تا ۲۰ سالگی نشنیده بودم. هر سفری که رفتم ادویه‌ی تازه خریدم، از رستوران‌های تایلندی مزه‌ها را حدس زدم و برگشتم خانه تا نسخه‌ی خودم را بسازم. فکر می‌کردم دارم سفره را بزرگ می‌کنم.

شاید هم داشتم همان کار مامان را به شکل دیگری انجام می‌دادم.

مامان با نپختن بعضی غذاها سعی کرده بود چیزی را کنترل کند و من با خوب پختن همه‌شان.

هنوز هم وقتی مهمان بشقاب دومش را پر می‌کند، چیزی درونم آرام می‌گیرد. نه آن‌قدر شاعرانه که اسمش را رضایت بگذارم. بیشتر شبیه صدایی است که بعد از ساعت‌ها کار بالاخره خاموش می‌شود.

و اگر کسی بشقاب دوم نکشد، هنوز گاهی دلم می‌خواهد بپرسم: سیر شدی یا دوست نداشتی؟

البته بیشتر وقت‌ها نمی‌پرسم.

فقط ظرف‌ها را جمع می‌کنم و موقع ریختن باقی‌مانده‌ی غذا توی یک ظرف کوچک پلاستیکی، حساب می‌کنم چقدرش مانده است.

من همه‌ی این سال‌ها یک چیز دیگر را هم درباره‌ی غذا فهمیده‌ام. غذا فقط چیزی نیست که ممکن است خراب شود.

گاهی خیلی چیزها را درست می‌کند.

عمه‌ی کوچکم و شوهرش وقتی به سوئیس مهاجرت کردند، مدتی بیکار بودند. دستپخت هر دویشان خوب بود. یک شب مقداری از پلو و مرغی را که برای شام خودشان پخته بودند، برای همسایه‌ی کناری بردند. نه غذای عجیب‌وغریبی بود، نه سفره‌ای در کار بود و نه کسی منتظر امتیاز دادن به برنج و مرغ، دست‌به‌سینه نشسته بود. فقط یک بشقاب غذا بود که از این خانه رفت به آن خانه.

همسایه آن‌قدر از غذا خوشش آمد که همان‌جا بهشان پیشنهاد کرد برای خانه‌ی سالمندانی که مدیریتش را بر عهده داشت، آشپزی کنند.

باقی قصه را حالا که برای خودم تعریف می‌کنم، زیادی شبیه افسانه به نظر می‌رسد. همان پلو و مرغ شد شغل. شغل به ماندن ختم شد. ماندن شد خانواده‌ای که کم‌کم چند نفره و بزرگ‌تر شد. بعد رستوران خودشان را باز کردند و پای اعضای دیگری از خانواده هم به مهاجرت باز شد.

گاهی فکر می‌کنم عباس کیارستمی در طعم گیلاس آن جمله‌ی ساده را برای همین گذاشته بود: «آقا یه توت ما رو نجات داد.»

برای عمه‌ی من شاید یک بشقاب پلو و مرغ بود.

چیزی که می‌شود یک شب از قابلمه برداشت، توی یک بشقاب ریخت، درِ خانه‌ی کناری را زد و داد دست کسی.

و بعد دیگر ندانی تا کجا می‌رود.

 

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد